از بین تمام کودکی هام میام.از بین خاطرات آخرین دوستیهای کودکانه... شاید خاطره ساز ترین روزهای ما روزهایی باشه که خاطرات کودکی رو ورق میزنیم با دستهایی که بوی صادقانه ترین دوستیها رو میده...

 

وقتی در آغوش گرفتمشون، برگشتم به 10 سال پیش . اون زمان که 12سال داشتیم و برای اولین بار بین نیمکتهای مدرسه و بازیهای کودکانه دست دوستی دراز کردیم و نام مقدس دوست رو برهم نهادیم...

 

هر سه بزرگ شدیم. بلندتر از قبل. زیباتر از گذشته. پرتجربه تر از پیش.... و چه صادقانه از خاطرات کودکی گفتیم وچه عاشقانه خندیدیم. بدون تکلف.انگار همون دختر بچه های شیطونی بودیم که روزی نبود مدرسه از دست ما آروم و قرار داشته باشه... همون دختر بچه هایی که ناظم مدرسه برای گیر انداختنشون دنبالشون می دوید... همون دختر بچه هایی که رتبه های اول مسابقات تئاتر و سرود مدارس مال اونا بود... همون دختر بچه هایی که هر ثلث شاگرد اول و دوم و سوم بودن.... همون دختربچه هایی که ناظم مدرسه در عین حال که تنبیه اشون میکرد عاشقانه دوستشون داشت...

 

مارال رو چند وقت پیش تو اورکات پیدا کردم و از طریق اون هم مریم رو و امروزتو یه کافی شاپ  قرار گذاشتیم بعد از8- 9 سال هم دیگه رو ببینیم. دوران راهنمایی رو با هم گذروندیم . وقتی ما خونه امون رو عوض کردیم و از اون محله رفتیم دیگه ندیدمشون... تا امروز و چقدر امروز زیبا بود. امروز زیباترین روز بارونی بود که تمام عمرم داشتم....

امروز از پارک وی تا میدون ونک پیاده اومدیم . زیر بارون . بدون چتر... خیس خیس از بارون...

 

اینقدر الان خوشحالم که وصفش برام مشکله... فکر نمیکردم بعد از 9 سال هنوزم اینقدر صمیمانه کنار هم بشینیم.... خیلی خیلی خیلی خوشحالم... بعد از مدتها الکی خوش بودن این اولین باره که از ته دل خوشحالم.... خوش به حالم!!!!