خدای ما هم خیلی با حاله ها!!! گاهی وقتا همچین قشنگ با آدم بازی میکنه که آدم کیف میکنه...البته همه ما آدما اگه خوب چشم بازکنیم می بینیم که از این قسم اتفاقا تو زندگی روزمره امون همیشه می افته اما من اینبار خیلی کیف کردم... راستش از این کار خدا خیلی خوشم اومد (استغفرالله آخر شبی افتادم به چرت و پرت گویی)

دو روز پیش من باید یه کاری میکردم که نتیجه این کار برام خیلی مهم بود... از اونجا که شدیدا به دعای توسل معتقدم و برای هر کار ریز و درشتی مزاحم چهارده معصوم میشم اینبار هم این دعا رو خوندم به این امید که نتیجه دلخواهم رو بگیرم... توی راه هم نمیدونم چه ام شده بود که افتاده بودم رو دنده پرچونگی و هی با خدا خیلی خودمونی حرف میزدم که خدا جون من چاکرم این دفعه هم من رو دست خالی برنگردون من قول میدم... و خلاصه یه پول خیلی ناچیزی رو نذر کردم که بدم به مامانم چون داره واسه یه آدمی که شدیدا نیازمنده پول جمع میکنه....

خلاصه به محل مورد نظر رسیدم و وقتی دیدم نتیجه درست همونی شد که میخواستم دلم میخواست بال در بیارم... داشتم از اون محل می اومدم بیرون و خوشحال بودم از اینکه نتیجه ای که میخواستم گرفتم... دست تو کیفم کردم و اون مبلغ رو تو جیب جداگانه کیفم گذاشتم که به محض رسیدن به خونه بدم به مامان...

همین جوری در حال کیف کردن بودم که یهو یه با یه خانومی تو همون محل برخورد کردم که داشت به چند تا خانوم خودکار میفروخت و اظهار میکرد خیلی نیازمنده ... همین طور که اون مبلغ تو دستم بود رفتم تو فکر.به خدا گفتم:   خدا جون من حالا باید چیکارکنم.... یه بار اومدیم یه فسقل پول نذر کنیم ها ... ببین چیکار میکنی!! درحال تصمیم گیری بودم که مسوول اون محل اومد و با ملایمت اون خانوم رو از اون محل بیرون کرد. گفتم : خدایا اگه میخواستی کمکش کنم خوب یه کم وقت میدادی بهم دیگه!!!

 

بیخیال شدم و دوباره رفتم سراغ کیف کردن... رسیدم خونه و داشتم لباسام رو عوض میکردم که یهو زنگ زدن... وقتی پرسیدم کیه، صدای خانومی رو شنیدم که میخواست کمکش کنم... توجهی نکردم و گوشی آِیفون رو گذاشتم دو قدم که اومدم اینور گفتم: نه، مثل اینکه این فسقل پوله بد جوری داره تو دست من بازی درمیاره ... به خدا گفتم: باشه حالا که تو میخوای من این پول رو میدم به این خانومه اما یادت باشه ها .... رفتم اون پول رو دادم به اون خانوم اما نذرم رو گذاشتم سر جاش بمونه و همون مبلغ رو به مامان هم دادم...

حالا که فکرشو میکنم میبینم خیلی خدا کاراش با مزه است.... اینکه یه نمونه خیلی خیلی ساده و پیش و پا افتاده بود... همه امون تو زندگیمون با یه چیزایی برخورد کردیم که تصورش برای همه امون غیرممکنه... قربونش برم خیلی قشنگ با آدم حرف میزنه فقط کافیه دل بدی به کلامش و بخوای که بشنوی...