Hey....tell me

 

وقتی حواست نیست زیباتری

وقتی حواست هست فقط زیبایی

حالا حواست هست؟؟

 

شبهای روشن را که ببینی برای بار چهارم... بعد هم بی هوا بروی اشعار معروفی را بخوانی و عاشقانه های داریوش هم تنها نوای اتاقت باشد... و تازه از یک گالری نقاشی آبرنگ پر از رنگهای ملیح و گلها و موسیقی ملایم  هم آمده باشی... خودتان دیگر تا ته اش بروید...

کجای اینها به سنتز و NMR و شیمی فیزیک آلی میچسبد؟؟؟

 

بروم بمیرم با این درس خواندنم...کم میخوانم...البته هنوز ده برابر آنچه قبلترها میخواندم میخوانم...اما باز هم کم است میدانم...ته اش بد کم می آورم...اما کاری اش هم نمیتوانم بکنم...بیشتر از این به من نمی آید...ببینم در طول چهار ماه و خرده ای یک گالری نقاشی رفتن، سه فیلم سینمایی دیدن، چهار کتاب غیر درسی خواندن، یک روز الواتی کردن، یکبار خرید رفتن و یکبار پیک نیک باعث نمیشود که وقتی کم آوردی بیندازی گردن این لحظات که؟؟؟ هوم؟؟؟


"تند رفتی دختر، خیلی تند... پشیمانش کردی از تصمیم اش، میدانی...امروز تلخ شدی...خیلی تلخ، غریبه نبود...بود؟؟ خیلی وقتا جلویت کوتاه هم آمده...نیامده؟؟؟ گیریم حق با تو بود، گیریم امکانش نبود... اما چرا اینقدر تند...آنهم نه در خلوت و تنهایی خودتان... خردش نکردی...اما ...تو دیگر چرا؟؟؟... همه انتظارش یک همراهی ساده بود ... تو همه چیز را بهانه میکنی و آنوقت تلخ میشوی...عین زهرمار... حالا کارت جای دیگر گره میخورد... عرضه داری...گره از کار ت باز کن...با دست...نشد...با دندان...به بقیه چه دخلی دارد؟؟؟ تو که لالایی بلدی... "

 

هی هی وجدان خفته من...بار آخری که به گفتگو نشستیم را خوب خاطرم هست...گاهی می آیی نه به قصد سبک کردن که اگر قصدت این بود که نمی شدی وجدان خفته...اما هر بار که میروی... باری را هم میبری...دست مریزاد رفیق... بگو...اینبار هم فقط گوش میکنم...

 


بعد التحریر: گاهی ذهن آدم چه جاها که پر نمیکشه... بعد از چهار شب تا شش صبح بیدار ماندن و خواب به چشمها نیامدن...بالاخره خواب از کوچه چشم ما هم گذشت و پرتم کرد توی تختخواب که هنوز وارد کوچه نشد ذهن پر کشید به جاهای خیلی دور...یادم آمد...روزی جایی متنی خواندم و به رسم همیشگی کامنتی گذاشتم و به لطف نویسنده جواب هم گرفتم و جواب این بود که "به گمانم نکته را نگرفتی"... رفتم، گشتم، پیدایش کردم، خواندم، فهمیدم... دیدم آنموقع هم خیلی بیربط فکر نکردم...کامنتم اما خیلی بی ربط بود...خودم هم مانده بودم که چرا باید از چنین متنی چنین کامنتی بیرون بیاید...جل الخالق...حالا  باید بنشینم در انتظار خواب