و شبی دیگر!!!

علت بیداری اینجانب تا این ساعت از شب استثنائا!!! درس خوندن نبوده....دیدن یه فیلم به لطافت City of angels  و بعد دیدن فیلم دیگر به طنازی "مارمولک" و بعد هم یک فیلم دیگر به خشانت!!! و هیجان "saw" باعث شده من الان اینجا بیدار باشم و دچار چند حس متضاد اعم از احساسات عاشقانه مملو از ظرافت و همراه با کمی خشونت آمیخته به ترس....

راستش شبی است امشب از آن شبهای پر هیجان... عرضم به حضور انورتان...پس از رویت فیلم هیجان انگیز (افت داره بگم ترسناک ) رهسپار شدیم جهت خواب...بابا و برادر کوچیکه هم که مسافرت هستند و بالکل خانه خالی است از هر عنصر ذکور... و خب طبعا اگر پدر گرامی بودن به هیچ عنوان ما نمیتوانستیم چنین فیلمی را ببینم چون به شدت مخالف این مزخرفات هستند بخصوص اگر تا نصفه شب هم برایش بیدار بمانی...نتیجتا خواهر کوچیکه تحت تاثیر فیلم آخر شب میرود که پیش مامان بخوابد... من هم نشستم پای این کامپیوتر دوست داشتنی و همدم شبانه و word عزیز که دو سه خطی دلتنگی ها و دل نگرانی ها و از این چیزها بنگارم و بلکه ذهن مغشوش خود را از روی فیلم مذکور روی نوشتن معطوف بدارم که یکهو ...صدایی آمد گویی کسی با تمام هیکل پریده باشد روی سقف خانه... د بیا...همین را کم داشتیم نصفه شبی... به دلیل شجاعت و شهامت و شیر زنی اینجانب!!!! ذره ای هراس به دلمان راه نیافت و خودمان را زدیم به بی خیالی که بابا هیچی نبود ...بی خیال ... که یکهو در اطاق باز شد و خواهر کوچیکه و مامان در چهارچوب در نمایان که :

 

- نرگس تو هم شنیدی؟؟؟

- مگه شما هم شنیدید؟؟؟؟

 

دیگه بقیه اش بماند که چه بساطی بود و چقدر مزه میدهد این مواقع سر به سر کسی بگذاری و طبعا کسی هم پیدا نمیشد جز خواهر کوچیکه ...

 

پ.ن: الان دیگه هوا داره روشن میشه...

پ.ن:جدی صدای چی بود؟؟؟؟؟؟

پ.ن: شاید وقتی دیگر