هوس نوشتن مثل هوس دوش آب سرد که تو رو از سر خیابون تا ته خیابون و دم در خونه میکشونه ....میاردت پای کامپیوتر و دستهای تو مثل همان دستهای همیشگی که کلید را بی صبرانه در قفل در میچرخاند ... روی کی بورد مینشیند و هزاران هزار موضوعی را که از قبلترها توی مغزت پخته ای میخواهی بریزی روی میز اما هرچه میگردی هیچی نمی یابی... انگار هرچه رشته ای پنبه شده است...
هزار حرف بود برای نوشتن...یه عالم ایده...که همه را گذاشته بودم برای چنین روزی... برای چنین شبی... اما انگار چیزی در من از آغاز امروز به غارت واژه ها پرداخته و یا شاید هم دزدی پنهان ایده ها... نمیدانم هرچه که هست... از خوشی دست و پا شکسته و نارس امروز من کم نمیکند.. اگرچه هنوز راه هست برای رفتن...اگرچه هنوز حتی به نیمه راه هم نرسیده ام (هه...چه خوش خیال...نیمه؟؟؟!!!) اما همین هم خوب است... وقتی بدانی سرابی در کار نیست... تحمل تشنگی برای رسیدن به آب که صدایش را میشنوی ، خنکی اش را حس میکنی و تلو لو اش را از دور می بینی ... آسان است... سخت تر این استکه بدانی سرابی هست و بازهم بروی... نام این را هم میگذارند امید؟؟؟ این میل به رفتن حتی به دنبال پوچی ؟؟؟ شاید...نمیدانم... شاید روزی برای رسیدن لازم باشد دل ببندی به سراب... برای رفتن... برای اینکه پایی باشد که تو را پیش ببرد...نمیدانم...اینجا هدف شاید رفتن است... نماندن... – گم شدم در موضوع...باید بیشتر فکر کنم... اینطور خام نمیشود...کم نیست از تناقض هنوز - ...
اینها غلّو است در ماجرا... صد ها بار به خودم گفته ام... شادی ها باید بزرگ باشند برای قهقهه زدن و غمها باید عمیق باشند برای گفتن... (و چه کسی میتواند بزرگ و کوچک بودن را تعریف کند؟؟) اگر چه از صد ها بار که گفته ام دست کم پنجاه بارش سر خودم را گرم کرده ام و یواشکی خندیده ام... و زیر زیرکی گفته ام... خب... پیش می آید که میگوییم ... حرف میزنیم...داد سخن میدهیم... ایده میسازیم... تئوری خلق میکنیم... فرضیه ارائه می دهیم... و پای عمل که میرسد... مرد عمل میخواهد... اینها که دیگر چیزی نیست...
پ.ن: دارم بزرگش میکنم بی خود و بی جهت... هنوز مانده... و تازه اگر نمانده بود هم... باز هم اینقدر بزرگ نبود...