بازی و سرگرمی این روزهایم را اصلا دوست ندارم... وقتی کسی را نگاه کنی و تمام سردی نگاهت را به یکباره بریزی در چشمهایش اصلا لذتی که ندارد هیچ... از لرزشی که براندامش و لابد از سرماست خودت هم سردرد میگیری...سرگیجه میگیری... آدم یاد معتادینی می افتد که بر مضرات کارشان واقفند و دست برنمیدارند... ببین تا به کجا خل شده ام... خب بچه! دوست نداری بازی نکن...نه همبازی ای داری که تشویقت کند به بازی... نه ضرورتی بر ادامه بازی... به عالم خلسه هم که فرو نمیبردت که دمی خوش باشی از بی خیالی طی کردن...- هه... خواهرکوچیکه گیر داده این روزها که یکبار "اکس" امتحان کردن که آدم را نمیکشد...بیا بریم اکس بزنیم ببینیم چه مزه ای داره- خلاصه که اساسی خل شده ام... شبها منی که ساعتها در کوچه دقایق پرسه میزدم تا دم دمای صبح خواب به چشمانم بیاید از صدقه سر استشمام اتر و کلروفرم و الباقی رسما بیهوش میشوم.... و صبحها برای بلند شدن چیزی شبیه به مگنتهای بزرگ دستگاههای NMR لازم است تا مرا از بالش جدا کند... آخر میدانی... عین آدم آهنی هم شده ام... اینجا ظروفی را جابجا میکنیم که خودمان هم در زور و بازوی خارق العاده خود می مانیم... از احساس آدم آهنی هم که روایات بسیار است...مرا دیده ای...آنها را انگار دیده ای (چی گفتم!!!)... از باقی خصوصیات آدم آهنی هم احتمالا باید بقایایی باشد...
آره جان دلم... بحث جنگ و لبنان ...در کنار انتخاب دختر شایسته امسال میشود اخبار این روزها و من به روی خودم نمی آورم... با دختر شایسته و تمام برنامه های هر ساله اشان که به شدت مخالفم و مخالفتم که مانع از برگزاری اش نمیشود و لبنان هم که... بخودم حق نمی دهم بگویم از همه مرگ و میر و جنگ و فجایع جنگ... میدانی...امروز داشتم فکر میکردم...درست زمانی که مامور حراست دانشگاه وقتی مجوز ورود ماشین به دانشگاه را میگرفتم سر تا پایم را نگاه کرد و به من فهماند مانتوی تا روی زانویم و صورت بی آرایشم مناسب دانشگاه نیست و لابد بخاطر اینکه مرتب تر از این بودم که در مخیله این آقایان بگنجد... فهمیدم... فهمیدم تا زخم نخورده باشی حق نداری اعتراض کنی دختر... یعنی یک لحظه فکر کردم اگر فردا روزی در استعلام از دانشگاه مدرکم گیر کند یا به هزار و یک دلیل بی دلیل دیگر (که مشابهش را اطرافم و در رابطه با دوستانی دیده ام) پرونده ای برایم ساخته شود...میشود بگویم من زخم خورده ام... آنوقت شاید ناراحت نشوم... یعنی با ناراحتی ام کنار بیایم و این حق را داشته باشم تا از همه نامردیها و تمام سختیهای این سالها داد بزنم... که بشوم مفسر اجتماعی و سیاسی... یعنی همه ما میدانیم به کجا میرویم...میدانیم کارد را به استخوان برخی میرسانند و دندان در گوشت کسی فرو میبرند...میدانیم با شعورمان چه میکنند... با فرهنگمان...دینمان... اما به راستی خودمان کجای ماجرا ایستاده ایم...جز تماشاگرانی که دامن میزنند؟؟؟و...تایید و رد میکنند ؟؟... تا در شرایط نبوده ای رویت نمیشود بگویی از سختی شرایط... یعنی من که هر روز صبح با خیال امنیت میزنم بیرون... در دانشگاه درس میخوانم... شب می آیم وبلاگم را مینویسم...میخوانم... تفریح میکنم... هرچه بخواهم فراهم میشود... عزیز از دست نمیدهم... موشک بر سرم نمی بارد...دلهره انفجار زیر و رویم نمیکند... روی ام نمیشود بگویم از دلهره جنگ ... از بدبختی یک جامعه... چشمهایم را که نمیبندم... می بینم... سکوت کردن را تایید نمیکنم... اما گفتن از درد وقتی روی پر قو خوابیده ای... چندان خوشایند نیست... درد نکشیده ام که از سختی اش بگویم...
مکمل التحریر: شاید نهایت بی انصافی را نشان بدهد وقتی آدم ببیند کسی توی کارتن میخوابد... و چون من رختخواب نرم دارم پس نیازی به گفتن نیست... مساله ندیدن و نگفتن نیست... (که مهم دیدن است و کاری کردن)...مساله گفتن از درد کارتن خوابی است... وقتی تجربه اش نکرده ام از چه بگویم؟؟؟میدانم سخت است... شاید روزی هم تلاش کنم که کارتن خوابی را نجات دهم...اما در رختخوابی راحت از درد کارتن خوابی گفتن ... حق مطلب ادا میشود؟؟؟
پ.ن: هذیان میگویم شاید... گفتم که این روزها رسما در عالم هپروت سیر میکنم... این عالم هم عجب ساز و نوایی دارد...
پ.ن کاملا بی مربوط :من بالاخره رفتم موزه جواهرات ملی...هی
پ.ن کاملا خودستامآبانه: "مکمل التحریر"رو جان من حال کردید؟؟؟ و این آخری رو؟؟ |