تصور اینکه وسط تابستان و در حالیکه دنیا !!!در گرمای مفرط ذوب می شه تو توی تراس یه خونه نشسته باشی زیر پتو چیزیه که عین فکر لواشک ترش آب دهن آدمو راه میندازه.. . اینکه زیر پتو نشسته باشی... حتی گاهی بلرزی و کتاب هم بخوانی... یا نه... چراغها را خاموش کنی و دراز بکشی و  به آسمانی زل بزنی که یک میلیونیم ستاره هاش رو تو آسمون پر دود تهران نمی تونی پیدا کنی...  که هیچ صدایی نباشه... جز صدای باد که لای شاخه های درختهای چندین ساله حیاط میگذره که تو بچگی هایت را زیرشان نشسته ای و بازی کرده ای... و صدای جیرجیرکهایی که سوت زدنشان یادت می اندازد که زندگی جاری است...

اینکه دم غروب بروی جایی بایستی که دماوند با تمام ابهتش روبرویت ایستاده و خورشید با پس زمینه نارنجی تصویر خیال انگیزی میسازد ...

اینکه بالای کوه، کنار چشمه ای بایستی  که خاطرات کودکیمان شاید در زلالیتش پیدا باشد... بچه تر که بودیم جراتمان بیشتر بود ... مسابقه میگذاشتیم...هرکس بیشتر دستش توی آب بمونه... وقت نبود... وگرنه این بار هم مسابقه میگذاشتیم... شاید جسارت ناشی از بزرگ شدن باعث شود که درد سرما را تحمل کنی و دم نزنی... چرا که نباید ببازی...بچه تر که بودیم...باختن برایم رنگی نداشت... مهم لذت بردن بود...از بازی...از مسابقه...

بالای کوه بایستی به تصویر گله ای گوسفند نگاه کنی و چوپان قوز کرده روی صخره و مه که بر فراز این تصویر آرام به سمتی حرکت میکند... نفس عمیق بکشی و هوای خوش صحرا را در سینه ات حبس کنی...

اینکه وسط باغهای پر وسعت دراز بکشی روی صندوق عقب ماشین و زل بزنی به هلال اول ماه که مادر همیشه با دیدنش دعا میخواند و چشمهایش را می بندد و بعد رو میکند به کسی که طبق  روایات میگویند زیبا رو باشد... تا آن ماه ماه خوبی باشد... هلال اول ماه جوان است... شادابی اش  و یا شیطنت نهفته در آن... برعکس ماه شب چهارده ...خیلی پخته میزنه...درست مثل یه زن سی ساله... یا یه مرد چهل ساله... با همون وقار... با همون تجربه...

اینکه کنار آتش نیمه جان بنشینی و تلاش نکنی برای شعله ور کردنش... باد که  میوزد... آتشی به دامنش می اندازد و میرود... سرخی تکه چوبها چشمهایت را میسوزاند... خوابت میگیرد و تو همانجا دراز میکشی... فارغ از همه چیز... فارغ از تمام دلخستگیها، دلمشغولیها، حرفها و شعارها... میتوانی با خوش خیالی تمام به آرزوهایت فکر کنی... میتوانی با جسارت تمام به همه آنچه که هست نیشخند بزنی و تا ته همه خواسته هایت بروی...

اینکه بنشینی و بازی کنی... بازی تازه کشف کرده پسرعمه... کارتها را پخش کنی و همه تلاش همه بر این باشد که بازی در حداکثر تقلب سپری شود... و تو بدانی که کسی تقلب میکند و از خنده ریسه بروی... و خودت نقشه بکشی که رکورد تقلب بعدی مال تو باشد...

اینکه آب بازی کنی...درست وسط ظهر... و خوب... نتیجه مردم آزاری هایت راهم ببینی... که مثلا با کله بروی توی تیغه تیز چهارچوب در آلومینیومی و کله ات درست مثل کارتونها باد کند...

 

سفر دو روزه خوبی بود... خیلی خوب... یادم نمی آید آخرین باری که در بی خیالی هر چه تمامتر به سر برده بودم کی بود... شاید این اولین بار بود... هرچه بود احساس خوشایندی بود که ایکاش بار آخر هم نباشد...

 

 کاملا بیربط: تعجبی ندارد...از قدیم گفته اند آشپز که دو تا شد آش یا شور میشه یا بی نمک... شده حکایت ما...وقتی دو نفر با هم دست به سنتز یه ماده بزنن... خب هیچ رسوبی هم نمیگیرند...چون یه طرف ماجرا که من باشم خیال میکنم اصلی ترین ماده اولیه رو طرف مقابل ریخته تو محیط واکنش و طرف دیگر هم که همکار بنده باشد همین فکر رو در مورد من میکنه...و خوب...تو خود حدیث مفصل بخوان ...

 

پ.ن: مامانم خیلی وقتا میگه: "نرگس تو کلا آدم بی ربطی هستی"... اما خب این بیربطی رو بذارید به حساب اینکه خواستم غلظت رمانتیکیته !!!!فضا رو کم کنم...یه کم دیگه پیش میرفت احتمالا ctrl+a  بعد هم delete...