تصمیم میگیرم ...پس هستم؟؟؟

* تصمیماتی هستند توی زندگی که باید گرفته شوند...یعنی دست تو نیست که بخواهی... یا نخواهی...از زیرشان در بروی...یا نروی... مثل به دنیا آمدن و مردن نیست که دست تو نباشد... که اراده ات نقشی نداشته باشد... یا مثل خیلی از کارهای روزمره ات نیست که به تو دیکته شده باشد و تو اگرچه مختاری که انجام بدهی یا ندهی..اما در موردشان فکر نکرده ای که باید انجام شوند یا نه... آنوقت...درست در لحظاتی که باید تصمیم بگیری...باید همه چیز را نگاه کنی...باید تمام ابعاد ماجرا را بنگری... چرا که باید احتمال خطا و اشتباه را – اگرچه غلو است و ایده ال گرایی- به صفر برسانی... و همین هراس "مبادا اشتباه کنم" توی دلت را خالی میکند... میاندازدت به چالشهایی با خودت...  و آنوقت در این راه تصمیم گیری به هزار و یک ضعف و ایراد و مشکل در خودت پی میبری... به خیلی چیزها میرسی که تا قبل از این اصلا فکر هم نکرده ای... آنوقت خودت را می یابی مقابل خودت... که "هی! دختر...میبینی ....می بینی هنوز هیچی نیستی..."

داشتن استقلال فکری...چیزی است که شاید یکی از مهمترین اصول زندگی باشد...اینکه خودت توانایی تصمیم گیری داشته باشی... مشاوره و استفاده از تجربیات دیگران یه وجه ماجراست اما در نهایت این تویی که تصمیم میگیری... و این نه تنها برای زندگی تک نفری تو...که برای زندگی آینده ات...وقتی قرار است با کسی همراه باشی و همدل... لازم است و ضروری... چیزی که باید باشد تا تو را تکیه گاه کند...تا تو را همراه کند...پای سفر کسی کند... تا کسی روی تو و بودنت و احساست حساب باز کند... که باورت کند... که تو بعدها شرمنده اعتمادش نباشی... شرمنده نگاهش... لازم است باشد تا در کنار تمام احترام و علاقه ای که پیش می آید تو را متعهد کند...به کسی... و این "استقلال فکری" فقط یک کلمه نیست... یا فقط یک حرف ساده... یک شعار...این یک اصل است... تو درست در لحظات همان تصمیمات بزرگ میفهمی که مستقلی یا نیستی... درست جایی که حس میکنی تنهایی و کسی نیست که هلت بدهد توی جاده ...تاییدت کند...یا ردت کند... ته جاده هم معلوم نیست...هیچکس هم نیست که ته اش را دیده باشد...یا بگوید...

 

* دوستی میگه: خوبه وقتی از دست کسی ناراحت میشیم...بهش بگیم... وقتی فکر میکنم..میبینم خودم هم همیشه همین رو میگم...اما درست زمانی که ناراحت میشم این زبونم نمی چرخه...دوست متاهلی دارم که وقتی از تجربیات زندگی میشترکش میگه ...میگه یکی از دلایل پایداری زندگی همینه...اینکه وقتی دلخوری ...بگی... گاهی موضوع اینقدر کوچیکه که ارزش نداره اصلا بهش فکر کنی و با نگفتن تبدیلش کردی به یه سو تفاهم برای خودت... امروز دلخور شدم... انتظارش رو نداشتم...میدونی گاهی اتفاقاتی توی زندگی می افته که نه در شان توست و نه در شان طرف دیگه ماجرا... و همین که اتفاق می افته ...ناراحتت میکنه...این اتفاقات ناخواسته گاهی این حس رو به ادم میده که انگار شخصیت ات رو خدشه دار کرده.. البته ماجرا اینقدر بزرگ نبود اما... اما ... همه چیز بستگی داره به اینکه طرف مقابلت کی باشه... برای چی ازش دلخور شده باشی... میشه به راحتی...با یه ذره رها شدن از خودخواهی گذشت... به شرطی که طرفت ارزشش رو داشته باشه و اطمینان داشته باشی که اولین بار بوده و آخرین بار هم خواهد بود... همه چیز بستگی به این داره که طرفت بعدها پشیمونت نکنه... یادمه یه روزی از یه خانومی که مراسم عروسی نگرفته بود و اکتفا کرده بود به یه عقد ساده تو مسجد...پرسیدم پشیمون نیست از اینکه عروسی نگرفته... گفت: همه چیز بستگی داره به طرفت... که پشیمونت بکنه یا نه... من بیست ساله که عروسی کردم یه لحظه هم پشیمون نشدم...