آقا...خانوم...تجربه هاتون چنده؟؟؟

مدتها بود...مدتهای زیادی گذشته بود و چنین فرصتی پیش نیامده بود که هر 9 نفرمان جمع شویم... خیلی وقت بود پله های خانه مادربزرگ سنگینی وزن نه نوه را تحمل نکرده بود...شیطنتهای روی پله و خندیدنها....خیلی وقت بود فرصت نشده بود...  روزمرگی ها...درگیریها و مشغله ها که مادربزرگ هر چهار فرزندش و عروسش (ماشالله مشغله کاری فرصت نداد دامادهایش هم باشند)... را در کنار هم ببیند و نه نوه اش را... اینقدر غرق همه چیز بوده ایم که این جمع شدنهای فامیلی را فراموش کرده بودیم...

مامان روی پله پایین مینشیند... همه را از اتاقهای بالا جمع کرده ایم و امده ایم پایین... دخترخاله اماده میشود برای ضبط صدا و من فکر میکنم... ده سال...بیست سال... سی سال دیگر...شنیدن این حرفها چه طعمی دارد؟؟ چه رنگی دارد... اولین صدا... صدای مامان است... هفتم شهریور 1385...

 

و از بزرگترین نوه شروع میشود... هرکس باید سن اش را بگوید و بزرگترین تجربه اش را... میدانی... کار بزرگی است... اینکه ببینی چند سال داری و تجربه ات چیست... تجربه ات بعد از اینهمه سال زندگی... اینهمه سال دیدن...راه رفتن... خوردن... خواندن... بزرگ شدن...

دخترخاله 25 سال، کنارم نشسته است و دستم را گرفته... " یاد گرفتم... یاد گرفتم هیچوقت عجله نکنم..." و دستم را رها میکند و میگذارد روی چشمهایش... میدانم در دلش چه میگذرد...خوب میدانم... نوبت من میرسد... بیست و سه سال ... فکر میکنم... اینجاست که بخودت میگویی... اینهمه عمر چه میکردی... چه به دست اورده ای... در این لحظات تنها چیزهایی را بخاطر می آوری این است که کجای دنیا کم آورده ای... کجای زندگی تلخ بوده.. و این تلخی ناشی از چه بوده است... در آن لحظات کوتاه...تنها چیزی که به ذهنم میرسد همین است ..." یاد گرفتم کاری نکنم که برای دیگران توقع بسازم از خودم..." خودخواهی بزرگی بود شاید... پسردایی... بیست و یک سال... " تغییر باید کرد... یاد گرفتم همیشه آدم باید تغییر کند... به سوی بهتر شدن..."...دختر خاله ..بیست و یک سال دارد... زیر ابی میرود...تجربه اش را نمیگوید و من میدانم مسیر زندگی اش اینقدر سنگ و صخره داشته که پر باشد از تجربه... میدانی گاهی جمع کردن تجربه ها و در یک جمله کار ساده ای نیست....  نوبت میرسد به خواهر کوچیکه... بیست و اندی... "یاد گرفتم دلم اینقدر بزرگ باشه که تنها دلیلم از انجام کاری اونی باشه که اون بالاست نه آدمها...."... سکوتی جاری است... دخترخاله که شروع میکند... شوخی ای میکند و بعد تجربه اش را میگوید...تجربه اندوخته بیست ساله اش را..." مشورت...یاد گرفته ام مشورت کنم... "... دختر دایی که تایید کنان نوبتش میرسد...بیست سال داد... " باید از تجربه های دیگران استفاده کرد... تجربه کردن گاهی خیلی گرون تموم میشه..."... میدانی... در جریان زندگی همه تا حدودی بودن این مزیت را دارد که بدانی هر کدام این تجربه ها را به چه قیمتی به دست آورده اند... نوبت داداش کوچیکه میرسه...هفده سال دارد...این پسر هیچوقت نمیتواند جدی باشد... یک پای اش را میگذارد روی پای دیگرش و با ژست خاصی میگوید  " ممنون که مرا دعوت کردید به این برنامه...من یاد گرفتم...که همیشه روی پای بابام وایسم..." چپ چپ نگاهش میکنم... خودش هم میداند چه مزخرفی گفته ...میخندد و با چشمکی تمامش میکند... پسرخاله..نوه نهم خانواده است و از بدشانسی از یکی مانده به اخری که داداش کوچیکه باشد تنها سیزده روز کوچکتر است  و همین سیزده روز بساط شوخی و خنده داداش کوچیکه... "یاد گرفتم هیچوقت به کسی تکیه نکنم...و همیشه تکیه گاه باشم.." ..تجربه بزرگی است برای پسر هفده ساله...

خاله بزرگتر که نوبتش میرسد... میگوید.."یاد گرفته ام اشتباهاتم را تکرار نکنم"

خاله کوچیکه... "یاد گرفتم روی کسی قضاوت نکنم"

دایجون "یاد گرفتم باید راه کمال را برگزید و رفت "

زندایی " یاد گرفتم گذشت همیشه هم خوب نیست..."

مامان... "باید دوست داشت...عشق ورزید..." اینجای قضیه را از تعجب دهانم باز ماند...انتظار چنین حرفی را نداشتم...

و مادر بزرگ.. مثل همیشه...نصیحت کنان.. "صبر، دوست داشتن، ایمان"

 

حالا می بینی... میشود هر کدام را تجربه ای ببینی...برخی را اصلا فکر نکرده ای...برخی را تجربه کرده ای و یادت نبوده... بیست سال دیگر... میشود فهمید..خیلی چیزها را میشود فهمید.... فکر میکنم برای همه این تجربه ها چه بهایی پرداخته شده... چقدر دیگر باید پرداخت... چقدر؟؟؟