لطائف الظرایف! (یا ظرائف الطایف)

 

نکته اول:

اگر روزی روزگاری ذهنتان درگیر چندین موضوع بود و باید همزمان چند موضوع را به موازات هم پیش ببرید ... برای خودتان چای نریزید...اگر هم ریختید احیانا به جای قند از خرما استفاده نکنید...لابد میپرسید چرا؟؟؟ عرض میکنم... از آنجا که خرما هسته دارد و شما هم توانایی قورت دادنش را ندارید پس بالاجبار باید برای انداختن هسته خرما در سطل  آشغال بروید کنار سطل آشغال کوچکی که کنار دیوار هال قرار دارد و چون شما غرق افکارتان هستید... اینقدر که اصلا نمیدانید چه میخورید...هسته را در سطل آشغال انداخته و همینجوری مات و مبهوت و فنجان به دست به دیوار تکیه میدهید غافل از اینکه بالای سرتان...درست جایی که شانه اتان با دیوار مماس میشود مجسمه ای سفالی نصب شده است و طبعا شما اصلا متوجه نمیشوید که این مجسمه در شرف(به ضم ش)  سقوط میباشد... فقط زمانی بخودتان می آیید که مجسمه خرد خاکشیر شده و مامان و خواهر کوچکتان(احیانا) مات و مبهوت غرق تماشای این دسته گل شما هستند...

تا اینجای قضیه اصلا مهم نیست...چرا که فدای سرتان...شکست که شکست... ماجرای غم انگیز از آنجا شروع میشود که شما میروید و جارو برقی می آورید جهت جمع کردن دسته گلهایتان... چای که از گلویتان پایین نرفته... ای کاش هسته خرما گیر کرده بود در گلو ....

جارو را می آورید و همچنان غرق افکار خود شروع میکنید به جارو زدن و نمیدانید چه خبر است... به خیال خام خودتان جارو تمام شده که برمیگردید تا جمع اش کنید که یکهو... در کمال ناباوری میبینید تمامی مبلها و میز یک گوشه است و فرش جمع شده ... فکر نکنید احیانا دم عید است و خانه تکانی...تنها نتیجه فرصت طلبی مادر گرامی جهت پاکسازی منزل است... "عزیزم بی زحمت زیر مبلها رو هم جارو بزن...بعد هم یه سر برو آَشپزخونه..."...

تی کشیدن و گردگیری هم عواقب آتی چای خوردن در حین تفکر میباشد...

 

نتیجه گیری اخلاقی: کلا نگذارید ذهنتان درگیر باشد...

 

پ.ن: مثل من پر رو بازی هم در نیاورید که بروید یه لیوان چای دیگه همراه با خرما بخورید...از ما گفتن بود...

 

نکته دوم:

اگر روزی روزگاری در آزمایشگاهی مشابه با آزمایشگاههای شیمی آلی مشغول به کار شدید و یکی از اساسی ترین لوازم کاری اتان "شیشه پنی سیلین" بود البته خالی اش – جهت جمع آوری نمونه ها و گذاشتن انواع واکنشها- قول همکاری جهت تهیه شیشه پنی سیلین را به همکاران آزمایشگاهتان ندهید... چرا؟؟؟ این را هم عرض میکنم... از آنجا که تهیه شیشه پنی سیلین در این مملکت تنها از دو روش امکان پذیر است: 1- داشتن آشنای پزشک در بیمارستانی، بخش اورژانسی، جایی که شیشه های پنی سیلین که تا نصفه خالی شده را برایتان بیاورد 2- رفتن به ناصر خسرو!!! جهت خرید شیشه پنی سیلین که خب در این مملکت که بابای شما نمیگذارد شما به راحتی به انقلاب هم بروید جهت تهیه کتاب چون خوشش نمیاید از محله های شلوغ اینچنینی این را باید از سرتان به کل بیرون کنید...

پس متوسل به حالت اول شده و با بدبختی تمام شیشه ها را میشویید و خشک میکنید و می آورید اما در یک چشم بهم زدن همگی نیست میشود...چرا که قولش را قبلا به همکاران عزیز داده اید... پس باز دو راه می ماند... یا همچنان به آشنای پزشکتان رو می اندازید... و یا هر روز ده تا شیشه پنی سیلین می اندازید در کیفتان و ننگ سر و صدای شیشه در کیف و سنگینی نگاه ملت را بر جان میخرید...

 

نتیجه گیری اخلاقی: مگه نگفته بودم نگذارید از شما توقع داشته باشند...هان؟؟

 

پ.ن: اگر بتوانید انصراف دهید که نور علی نور میشود...

 

نکته سوم:

اگر روزی روزگاری خواستید بروید دانشگاه و دیدید یک آقایی هم کنار شما میخواد تاکسی سوار شود و دیدید این آقا عجیب آشنا میزند... به روی خودتان نیاورید...چرا؟؟؟ الان میگویم... چون ممکن است این آقا پدر یکی از دوستان دوران دبیرستان شما باشد که هشت سال از او بیخبر بوده اید... بیخود جوگیر نشوید و شیرین عسل بازی در بیاورید و  آشنایی بدهید و سراغ دوست فقیدتان را بگیرید...چرا که پدر گرامی شما را به جا آورده و در جا شماره شما را میگیرد و شماره دخترش را میدهد و بالطبع تو رودربایستی شما باید شب تماس بگیرید و با دوستتان حرف بزنید و تا مدتها هفته ای سه بار مقدمات پیچاندن را فراهم کنید وقتی دوستتان زنگ میزند که "آهای دختر کجایی بیا یه جا ببینمت دیگه..."

 

نتیجه گیری اخلاقی: اگر دلتان خواست بروید جایی مثل غار سکنی گزینید و به کل از بشر و تکنولوژی و هر چیز امروزی به دور باشید... بی زحمت اولین کاری که میکنید این باشد که گوشی موبایلتان را خاموش کنید... چون هر لحظه امکان دارد دوست دوران دبیرستان شما...وسط هاگیر واگیر هزار و یک مشغله گیرتان بیندازد و بعد هشت سال بخواهد شما را ببینید... خب اگرچه رفتن درون غار نه به شما می آید نه امکان پذیر است حداقل خودتان را درگیر نکنید....

 

پ.ن: اگر لالایی بلدید بی زحمت بگیرید بخوابید بذارین ملت هم برن به کار و زندگیشان برسند

 

نکته کنکوری هفته:

کمی جرات جهت گفتن و ابراز آنچه دوست داری و میخواهی از اوجب واجبات است!!