یه بلایی سرم اومده، یعنی نمیدونم اومده یا نیومده اما بدجوری ذهنمو مشغول کرده حالا بماند چیه!!! فقط امیدوارم اونجوری که فکرمیکنم نشده باشه… نمیدونم کی میتونم به نتیجه قطعی برسم اما امیدوارم خیلی زود از این سردرگمی در بیام….

تولد داداش کوچیکه است امشب… من هم کادو نخریدم براش… یعنی میخواستم بخرم اما هرچی فکر کردم به هیچ نتیجه ای نرسیدم که برای یه پسر 15 ساله چی میشه کادو گرفت… خلاصه امشب یه خاکی تو سرم باید بریزم دیگه … اینقدره ذهنم مشغوله که شبا خوابم نمی بره هر شب تا ساعت 4 صبح بیدارم تازه همراه با سر درد و حالت تهوع(البته ببخشیدا) اما نمیدونم این دوتا مرض دیگه تو این هاگیر واگیر از جونم چی میخوان… ساعت 10 که میشه این درد و مرضها میاد سراغم نمیدونم این دیگه چه جورشه… ویروس این مریضیه ساعتی کار میکنه البته دیروز از صبح سردرد داشتم اما پررو بازی درآوردم قرص نخوردم آخر شب که دیگه یواش یواش رو به قبله بودم مامان یه استامینوفن کدئینه فرو کرد تو حلقم … گفتم جهنم به جاش امشب میخوابم که کدئین هم نتونست من رو زودتر از ساعت 3 بخوابونه….تازه بابا هم هی به مامان میگفت چقدر این دخترتو لوس کردی!!! لوس هم شدیم ما!! ای بابا....

 

این آقاهه هی میگه:

چه جوری بگم دوستت دارم

چه جوری بگم خاطر خواتم…

 

اون یکی خانومه هم هی میگه :

سلام گل به تو ای گل نشونم... (سلام از منه یار مهربونم)

 

چه آهنگای لوس با نمکی هستن... بدجوری چرت و پرت میگویم  خودم هم خوب به این امر واقفم اما... وای خدا کنه اونجوری نباشه که خیال میکنم...

 

ای واااااییی! همینو کم داشتم الان... دختر خاله ما سالی یه بار یه سراغی از بنده میگیره حالا هم که کارش گیر کرده زنگ زده چهارشنبه با من بیاد دانشگاه ببرمش دانشکده حقوق... اه!! اصلا حوصله این یکی رو دیگه ندارم ها!!!

 

غر میزنم میدونم اما شما دیگه بخونید!! ممنون...

 

ای خدایا اگه میخوای تنبیه ام کنی قبول اما بسه دیگه!! مردم از بس با خودم کلنجار رفتم.. اصلا غلط کردم خوبه!!!

 

تازه یه بدبختی دیگه: کنکور کارشناسی ارشد دو مرحله ای شده تازه قبلش باید تو امتحان تافل قبول شده باشی...

خدا کنه امسال قبول شم ... وگرنه اگه از زبان تافل هم بگذرم از فیلتر اساتید محترم دانشگاه نمیگذرم که ...

 

این هوای بهار هم معلوم نیست از زندگی چی میخواد.. وسط هوای آفتابی یهو رگبار میشه... عجب رگباری بود دیروز. با آزی تو یه کافی شاپ بودیم که یهو سقف کافی شاپ سوراخ شد و آب شر شر اومد تو... چقدرخندیدیم با آزی...

 

هرکی زنگ میزنه خونه امون که بیان بازدید عید رو پس بدن؛ یواشکی میگم مامان اینا نیستن...حوصله مهمون ندارم ،حالا کی گندش در بیاد خدا میدونه... چه بچه بدی شدم من... بابا راست میگه مامان لوسم کرده !!!