I- تو صف تاکسی سه تا خانوم جلوتر از من داشتن در مورد موهای آقا پسری که کمی دورتر ایستاده بود صحبت میکردن... موهای فر مشکی بلند تا کمر... یکی اشون میگفت "اگه مو قراره  باعث بشه کسی به گناه بیفته... خب این آقا موهاش خیلی قشنگه...ما هم داریم لذت میبریم...پس یه روسری هم بدن این آقا بپوشه..." و من اون لحظه جای فکر کردن روی حرفش تنها کاری که کردم این بود که اون آقا رو با اون قد بلند و هیکل درشتش و سبیلهای از بنا گوش در رفته اش با روسری تصور کردم... عجب... بد حرفی هم نگفته بود ها !!!!

 

II-  چیزهایی هست و ضعفهایی... وقتی درست وسط ماجرایی ، حرفی، عملی می مانی... می فهمی چقدر  ضعیفی... چقدر مانده که راه بروی... درست زمانی که کم می آوری می فهمی زمانی از قدرت و قدرتمند بودن حرف بزنی که زور آزمایی کرده باشی... که دیده باشی که میتوانی... که ببینی توان مقابله، توان مواجهه داری... توان برداشتن قدم اول...توان رفتن...توان رسیدن...رساندن...

آنوقت همه ادعایت به یکباره...عینهو بادکنکی می ترکد...  و صدایش گوشت را کر میکند... امواج صدایش در گوشت می پیچد و تو را به خودت می آورد... خوشایند نیست...تلخ است و سخت... اما اگر نباشد که تو هر روز  حباب کله شقی و کوته فکری ات بزرگتر و بزرگتر میشود ... که اگر نباشد... تو هیچوقت نمی فهمی که این طبل  تو خالی...حقیقتا تو خالی است... و هیچی ندارد جز صدایی که آنهم هیچ فایده ای ندارد...

این موقع ها ... از خودت بدت می آید وقتی می بینی چیزی از یک طبل تو خالی کم نداری... من ِ تو فقط اسیر منم منم های بیهوده ای بوده که هیچ چیز برایت نداشته ... زهی...زهی خیال باطل...

 

III- سرت گیج می رود... سیاهی میرود و در دور باطل این چرخیدنها جز خطوطی موازی و مبهم و سیاه و سفید که گاهی خنده ها را در برمیگیرد و گاهی ضجه ها را چیزی نمی بینی و نمیشنوی... یادت هست؟؟ کودک بودی و سوار بر دستهای پدر میچرخیدی و وقتی می ایستادی سرت گیج میرفت و باقی میخندیدند و تو هم به گمانت بازی خوبی بوده و باز هم به پاهای پدر میچسبیدی که "یه دور دیگه!!"...و پدر باز دستهای ات را میگرفت و میچرخاند و میچرخاند و امروز...تو میبینی ...هنوز میچرخی و میچرخی و هنوز سرت گیج میرود و هنوز چشمهایت دو دو میزند در انتظار چیزی ... در انتظار کسی... انگار کن منتظر معجزه ای باشی که  بارها گفته اند از تو باید بجوشد و تو بی خیال چشم به انتهای راه دوخته ای و امیدی واهی...

سرت گیج میرود و این گیج رفتنها را توجیه وار میگذاری به حساب چرخش زمین به دور خودش... روی مدار خودش... که رزمره گیهایت را میسازد... که چرخش روزگار است و چرخ گردون... بسوز و بساز...و تو باز چشمهایت سیاهی میرود... و با چرخیدنهای بی هدف روز را به شب...شب را به روز میرسانی و در قهقهه ها گم میشوی  بی آنکه بدانی زمانی باید نیرویی باشد...گریز از مرکز... جانب مرکز ... که تو را پرت کند به نقطه ای دور... جایی که دیگر نچرخی روی مداری به شعاع بیهودگیها... به شعاع حماقتها...

 

 

پ.ن: از دروغ بدم میاد... همونقدر هم وقتی خودم حرفی میزنم به دروغ یا کاری میکنم ... خودم رو به محاکمه میکشونم... و سرزنش میکنم...چرا که حس تلخ بی اعتمادی رو تو وجود کسی آنچنان ریختم که فکر نکنم با هیچ عسلی این همه تلخی رو بشه از بین برد... از دروغ بدم میاد...گفتنش و صد البته شنیدنش... بی اعتمادی طعم تلخی دارد...خیلی تلخ...