بارها نوشتم و پاک کردم...خواندم و رد کردم... که شاید حرفم تکراری نشود...که شاید تکرار مکررات نباشد... که شاید از روی نا امیدی نباشد...از روی کوته فکری و احساسات زودگذر... اما نمیشود...نمیشود تلخ بود و از انصافی (اگر بشود که باشد) حرف زد در جایی که بزرگترین چیزی که به ازای "زن" بودنمان نادیده گرفته شده است انصاف است و بس...
نمیشود دید و گذشت...نمیشود دید و نگفت تنها به خاطر تکراری بودنش...تنها بخاطر بی اثر بودنش... گاهی که مینشینی پای درد دل خانومهای این روزگار... تلخی کلامشان را حس میکنی وقتی بعد از سی سال زندگی مشترک معتقد بوده اند که "سوخته اند و ساخته اند"... که سکوت کرده اند به خاطر بچه هایشان...زندگیشان... آینده اشان... که سکوت کرده اند چرا که قانونی نیست که حمایتش کند... که محترمش کند... و چه قانونی برتر از قانون وجدان که نانوشته مانده است و نادیده گرفته شده است... نمیشود از بغض فرو خورده چندین ساله زنی گذشت که حتی شوهرش اجازه هق هق کردن هم به او نداده است... نمیشود از درد زایمان زنی گذشت که شوهرش هنگام وضع حمل در سالنهای بیلیارد بوده است...نمیشود از کبودی دستهای زن بیست و چهار ساله ای گذشت، جای مشتهای کسی که تا قبل از ازدواج شعارش نوازش عاشقانه زن بود و احترام ...نمیشود...
نمیشود از آزادی نداشته زنهایی حرف نزد که برای حق مادری اشان هم باید با قانون حق حضانت پدر بجنگند... که برای داشتن آزادی و حق انتخاب با قانون تمکین روبرو شود... که تنها مهریه اش را بگیرد و نفقه اش را سر ماه و بعد بنشیند و حکمرانیهای شوهرش را ببیند و گاهی هوسرانیهایش را و خودخواهیهای مردانه که پشتشان را گرم کرده اند به هزار و یک قانون مردانه، قضاوت مردانه، نگاه مردانه... که تنها حق او- اگر بشود گفت حق...که قبول ندارم بودن و داشتن چنین حقی را- بشود مهریه اش و نفقه اش ... فشار روحی و احساسات سرکوب شده و آزادی گرفته شده زنها را به چقدر میخرید؟؟؟
و تو میگویی بیا روابط زنا شوهری را قانونمند نکنیم... و من میگویم قبول...که بهترین شیوه زندگی هم همین است...اما... من میگویم تو بگو کدام زنی دلش میخواهد زندگی پر مهرش...زندگی عاشقانه اش بازیچه دست چنین قوانینی شود... و بگو کدام مردی است که درست جایی که منافعش باشد، جاییکه حس کند خودخواهیهای مردانه اش دارد رنگ می بازد، درست جاییکه زن قدرتمند تر چلوه میکند... نخواهد پای این قوانین را پیش نکشد؟؟؟...
به غلط جمع میبندم... استثنا هست... خوب هست... بد هست... اما این روزها تلخی زیاد است... خیلی تلخ... درد من قانون نیست... حرف من غلط بودن قوانین نیست... قوانین ما فقط اینجای کار نیست که مشکل دارد... حرف من ، حرف انصاف است و وجدان... حرف غرق نشدن در شعارهاست..حرف من نگاه مردانه ای است که به حرف خیلی تغییر کرده است و در عمل همچنان مرد سنتی روزگاران باقی مانده است... نه به آن معنای دوران عهد عتیق... اما معنای "زن" هنوز در فرهنگ زنگار بسته ایرانی و صد البته مرد ایرانی واژه های کدبانو، مادر بچه ها، خانه دار، دست پخت عالی و هزاران واژه دیگر را به دوش میکشد... سورنا بود میگفت، نه؟؟؟ در جامعه ای که نام پودر ماشین رختشویی در قرن بیست و یکم میشود "بانو" ... تا ته اش را باید خواند... و این جا پای قانون را نمیخواهم وسط بکشم... تنها نگاه مردانه ای را به قضاوت میکشم که آیا شده است در خلوت...جدا از شعارها و نقش بازی کردنها... نشسته باشید و فکر کرده باشید... که به پالایش این نگاه بپردازید... که آیا تو که هنوز ازدواج نکرده ای... چقدر تضمین میکنی به همه حرفهایت در عمل...در شرایط پیش آمده بعد از ازدواجت هم عمل کنی... ؟؟
پ.ن: تاکید میکنم... خوب هست... قصدم جمع بستن نبود و نیست...
پ.ن: مطلب تکراری است... حرف جدید نیست... درد هم درد تازه ای نیست... |