قاب شیشه ای کنار میز کارم اولین چیزیه که تو آزمایشگاه به محض ورود میرم سراغش ...بازش میکنم تا ته و آنوقت کوههای کله برفی را در امتداد برجهای سر به فلک کشیده میبینم...راستی کار این برج هم تمام شد... اوائل امسال دو سه طبقه آخرش مونده بود و گفته بودم از اول که پنت هاوسش مال منه... حالا یه چرت و پرتی گفتم دیگه...اما هیچکس به اندازه من شاهد لحظه به لحظه قد کشیدن اش نبوده...پس من حق آب و گل یا حق مادری...یا هر حق دیگه ای برگردنش دارم... حق نظارت از هر چیزی برتر.... از ساعت ده صبح تا ساعت شش بعد از ظهر هر بار سرم را به چپ چرخاندم و از قاب شیشه ای به آسمان و کوهها و ماشینها و برجها و دانشکده ها نگاه کردم... طرحی تازه دیدم... آسمان ابری، نیمه ابری، همراه با غبار صبحگاهی، طوفانی، نصف اش روشن نصف اش تاریک، یه بار کله کوهها معلوم بود، یه بار نبود، یه بار نصفه از پشت ابرها سرک کشیده بودن، یه بار اصلا هیچی معلوم نبود...طبیعی است...هوا تاریک شده بود... شش تا ده هم که فقط چراغهای قرمز ماشینها معلوم بود... هنوز پنت هاوس من چراغاش خاموشه...خودم میرم رونق میدم به این پنت هاوس...از اونجا بی شک کله کوهها بهتر معلوم میشه.... اگه لک لک هم باشه که بهش سلام کنیم هر روز صبح که بهتر..(عجب توهمی)
فراتر از بودن کریستین بوبن...جدا از جمیع فوائد، خواندنش یک فایده بزرگ دیگر هم دارد... که میتونی همکار آزمایشگاهی ات رو که یکریز از بهم ریختگی و بی نظمی بچه ها غر میزنه، یا یه ریز اطلاعات تکراری اش رو که تا حالا هزار مرتبه به خوردت داده بدون حتی جابجا کردن کوچکترین ویرگول در ساختار جملاتش ساکت کنی... مثلا بهش بگی...بیا اینجا رو بخون ببین چه خوب گفته... 5 دقیقه ساکت میشه و میخونه و تو 5 دقیقه در آرامش کیف میکنی... 5 دقیقه که تمام شد...کارت البته با کرام الکاتبین است... چون میخواد یه سری اطلاعات دیگه اش رو بریزه بیرون...البته اطلاعات اش الحق و والانصاف برای اولین بار که شنیده ای مفید بوده و یاد گرفته ای اما حیف که آپ تو دیت اشان نمیکند...هی همه را دوباره و سه باره قرقره میکند... حیف!!
امروز، جمعه، عجب لذتی دارد...یکروز alarm گوشی ات رو کوک نکرده باشی که کله سحر مارش نظامی بزنه و خبردارت کنه... تا لنگ ظهر هم میتونی بخوابی... بعد دو سه تا اس ام اس میزنی واسه عزیزی و جای صبح بخیر باید بگویی ظهر بخیر... و بعد جهت خالی نبودن عریضه کمی با جاروبرقی و تی کشیدن کیف کنی(خب کیف کردن که نداره اما دلداری خوبیه) بعد بنشینی پای کامپیوتر... نهار هم چلو کباب داریم... شکلات، چلو کباب، لواشک، آلبالو خشکه و پسته و بادام خام چیزهایی هستند که من شدیدا در برابرشان غیر قابل کنترل میشوم...
داربی، دربی، یا همان مسابقه دو تا تیم همشهری، یا در مقیاس کلی تر و خودمانی تر مسابقه استقلال و پرسپولیسه انگار امروز، میگم چرا داداش کوچیکه اینقدر هیجان زده است... من اصولا باید امروز سر امتحان تافل دانشگاه می بودم خیر سرم... شرکت نکردم... نمیدونم چرا همه بچه ها خیال میکردن من شرکت میکنم... شایعات بدجوری مثل برق پیش میرن و مثل رعد میغرند...فقط صدایش نمیدانم چرا تنها گوش موضوعات انشا را کر میکند و برقش هم همان بی نواها را میگیرد...
پ.ن: دارم به این نتیجه میرسم که دنیا رو آب ببره من یکی رو به شخصه خواب میبره... من چرا اینقدر از دنیای اطراف بی خبرم این روزها!!!!
پ.ن: این روزها و این هوا و این حال و هواها...بدجوری هوس عاشقی رو میندازه به جون آدم... حس خواستن... حس بودن...
|