* یعنی این سرما چقدر میتواند قدرتمند باشد که در چشم بهم زدنی از استخوان هم گذشته به مغز استخوان میرسد. نوک بینی ها که از شلاق سوز سرما سرخ میشوند و مردم که سر در گریبان تنها میروند به امید زودتر رسیدن... به امید گرمتر شدن... هنوز زمستان نیامده حال و هوای اش آمده است...به یاد هفته های گذشته و لطافت هوا که قدم میزنی...دلت میگیرد...چقدر کوتاه بود هوای خالصانه و مطبوع آن روزها.... بوز ای باد سرد زمستانی... چرا که تو از ناسپاسی انسان سخت تر نیستی... یا یه چیزی تو همین مایه ها...که شکسپیر خدا بیامرز گفته بود و چه خوب گفته بود... یا هوا بس ناجوانمردانه سرد است...الان که دقت میکنم می بینم چه خوب شد اخوان و شکسپیر هم دوره و هم عصر نبودن وگرنه یه دعوای ادبی ناشی از اختلاف عقاید پیش بینی میشد... بهرحال یکی میگه بوز(فعل امر از مصدر وزیدن) ...یکی میگه نوز(فعل نهی از همان مصدر مذکور)...یکی میگه هوا ناجوانمرد و نامروت و نامرده...یکی دیگه میگه هوا خوبه... انسان رو بگو که مجموعه این نامروتی هاست... اگر این هوا نبود..اگر دگرگونیها و لطافت و سختی هاش نبود.... الحق و الانصاف شعرا موضوع کم میاوردن واسه گفتن... اونوقت یا احتمالا همه اشعار میشد سیاسی...یا اجتماعی...عمرا هیچکس عاشقانه هم نمیگفت...هوای یکنواخت که دل و دماغ عاشقی نمیگذارد...:دی...خودمونیم اگه این هوا و نوساناتش نبود من هم موضوع نداشتم برای آپ کردن!!!!
* هوس یک مسافرت با اتوبوس آنهم شبانه کرده ام... همچین فرو بروی توی صندلی و از پنجره بیرون رو که اصلا معلوم نیست نگاه کنی...یعنی نگاهت بیرون باشد و ذهنت پر کشیده باشد دور ترها... نمیدانم چه چیز این سفر میتواند لذت بخش باشد... مردمی که خوابیده اند ... خر و پف شان... صدای اتوبوس... یا آسمانی که ستاره هایش معلوم نیست... یا تلاش بی وقفه تو برای دیدن مناظر... و چراغهای روشن داخل وسایل نقلیه عمومی... هر چی که هست... من یک مسافرت شبانه می خواهم آنهم با اتوبوس... مهم نیست کجا... مهم این است که پر کشیدن ذهن لذت بخشش میکند...
* این آقاهه میخونه: " این مهمه که میدونم...واسه من چقدر عزیزی... من که جام عشقو دادم...چه بنوشی...چه بریزی"...خوب میگه ها!!!:دی
*کاشف به عمل آمد آقای.... دانشجوی سال آخر دکترا...وقتی فکر میکنه باید به یه نفر خیره بشه... اینو تازه فهمیدم....
من: چرا اینجوری نگام میکنی آقای....
آقای...: چه جوری نگات میکنم؟؟؟
من: آدم میترسه!!
آقای...: اااا...(همگی به کسر الف)...اینقدر جذبه دارم؟؟
من: یه کم...خنده دار هم هست آخه...
آقای ...: اااا(بازم به کسر الف) ...این چه جور ترسه که خنده دار هم هست؟؟
من: خب...من وقتی میترسم میخندم!! سوسک هم میبینم میخندم...
آقای... مات و مبهوت..
من (تو دلم): خاک برسرت...حرف نزنی نمیگن لالی!!!
پ.ن: اینروزها بدجوری همه چیز میچسبد...حتی درس خواندن..حتی امتحان دادن... ذهن که آزاد باشد... راحت پروازش میدهی دورترها... یا نه..نگه اش میداری همینجا ... کلی هم نازش را میکشی...چون جای نامربوط نمی رود...
جمله سازی هفته:
مادربزرگ: مادربزرگ من کانتر بازی میکند!!
علاقه: مریم، من به تو علاقه دارم!!
آماده: من آماده ازدواج هستم!!
نیاز: من به یک خانه و یک 206 نیاز دارم!!
اینها نمونه هایی از جملات ساخته شده توسط دانش آموزان کلاس سوم دبستان یکی از مدارس پایتخت میباشد... |