اینجا زیر زمین است... جایی نه در اعماق آن که ژول ورن میگفت... نه نزدیک به هسته ای که پر است از آهن و آن دیگری که یادم نیست چه بود...- این کبالت فسقلی کمی در ذهنم اینور آنور می پرد...از همان اول هم زمین شناسی ام افتضاح بود..- اینجا زیر زمین است... اختلافش با روی زمین ظاهرا چند پله ناقابل است و جایی است که بعد از سالها کمی تکنولوژی برتر قرون گذشته تاریخ در آنجا قدمی زده است و گوشه چشمی انداخته است... مثلا اینجا...همین جا ...زیر زمین پله برقی داریم... خب... ما در این مملکت گل و بلبل روی زمین اش هم به زور پله برقی داریم..چند تایی پل هوایی و چند تایی فروشگاه و پاساژ... اینجا زیر زمین است و انگار همه این آدمهای زیرزمینی با همه آن آدمهای روی زمین فرق دارند... اینجا...زیر زمین...انگار همه آدمها یک جور دیگر هستند...اینجا سوار ترن که میشویم... آدمها خیال میکنند کف ترن چون آسفالت نیست... یا چون مثل کف اتوبوس و مینی بوس نیست...پس تمیز است...برای همین وقتی روی صندلی جا نباشد روی زمین مینشینند... چهارزانو...دو زانو...زانو در بغل... اینجا ... آدمهای خیال میکنند چون زیر زمین است پس میشود هر کاری کرد... مبشود امید داد بزند"من به تو نه نمیگم" و صدایش از ته گلوی گوشی موبایلی از این سر واگن برسد آن سر واگن...بی خیال گوش و حوصله و اعصاب دیگری... اینجا...زیر زمین ... میشود کسی را زیر دست و پا له کرد و عذر خواهی هم نکرد...آخر اینجا زیر زمین است.... اینجا میتوان اصلا نفهمید...میتوان نفهمید که بچه ای دارد زیر دست و پا له میشود... خانمی باردار است... میتوان کله سحر جیغ زد و ذهن آشفته مسافرانی که به زور از رختخواب بیرون آمده اند و تا غروب هم خبری از آن رختخواب گرم و نرم نیست و دلشان خوش است به همین چند دقیقه قبل از شروع کار را بر هم زد... چون جوانی است و هزار چم و خم... دانشجوی سال اولی نسل نمیدانم چندمی...که می تواند هر کاری بکند...حتی میتواند فحشهای آنچنانی ردیف کند...ای بابا..اینجا زیر زمین هم زن و بچه مردم رد میشوند... اینجا چیزی به نام خط قرمز مفهومی ندارد... همان خط قرمز رنگ کلفتی که باید مثلا پشت اش ایستاد که مبادا شیطان گولت بزند و هلت بدهد روی ریل... آخر اینجا دیگر ترس معنایی ندارد... احتمالا از وقتی که اینجا...زیر زمین... یک نفر در ریل افتاد و یک بار لوله آب ترکید و یک بار هم مخ کسی را متلاشی کردند با اسلحه...مردم زیر زمینی شجاع تر شده اند... این خط قرمز کلفت را نمیبینند... یعنی می بینند..اما نادیده میگیرند...دیگر چه انتظاری است که خط قرمزهای نامریی ذهنها نادیده گرفته نشوند؟؟... اینجا تنها چیزی که اهمیت دارد... داشتن جای مناسب است... مثلا جایی که بشود دستت را به میله بگیری... این میله را گرفتن هم فقط عادتی شده است... از بیرون ترن که نگاه میکنی... هر واگن را درست مثل یک جعبه خرما میبینی... و مسافران... خرماهای چیده شده کنار هم... دیگر نیازی نیست دستت به جایی بند باشد... به همت و یاری ملت همیشه در صحنه قرص و محکم سر جای ات می ایستی... اصلا جریانی ایجاد نمیشود...ویسکوز ویسکوز... اینجا زیر زمین... خاک بر سرت میشود اگر کمی دیر بجنبی...یا چون پشت در می مانی... یا لای در... یا زیر دست و پا... اینجا آدمها با هم غریبه اند... گاهی فکر میکنم... اینجا زیر زمین...انگار همه عریانند...ذهنها عریانند... و این عریانی مشمئز کننده است... وقتی میرسی به جایی که میبینی...این ماییم... همان آدمهای روی زمین... دلت را خوش میکنی که ایستگاه بعدی که برسی روی زمین... به همه دنیا سلام میکنی... اینجا همه نقابهایشان را میزنند... اما دل خوش سیری چند؟؟؟... روی زمین...فقط تو چشمهایت را میبندی... شاید نقاب خودت اینقدر سنگین باشد که فرصت سر بلند کردن و نگاه کردن به اطراف را ندهد..اما اگر کمی دقیق شوی...فقط کمی... به این نتیجه میرسی... که ما ... همین ما که ناممان را ملت گذاشته اند... هر بلایی سرمان می آید...حقمان است...
پ.ن: گاهی که شروع میکنم به نالیدن...یادم می آید من هم یکی از همه این مردمم... من... خانواده ام...دوستانم.. همه آن آدمهایی که دوستشان دارم...قبولشان دارم... همه آن آدمهایی که مثل من می نالند از این همه بی هویتی و بی اخلاقی...اشکال همین جاست که همه ما میدانیم که جریان بی اخلاقی دارد جامعه امان را مثل سیلابی می برد و می بلعد و خودمان هم تن میدهیم به این سیلاب و تنها جیغ و داد میکنیم... حتی دست و پای هم نمیزنیم....
بعد التحریر:
1- فردا روز ماست (ما است)...ما یعنی دانشجو... همین
2- امروز سالگرد فوت اصحاب رسانه بود... کوچه پایینی پلاکارد مشکی زده... واسه همسایه خبرنگارمون که فوت کرد... امروز که شنیدم سالگرده ...گفتم.... "هی.... چه زود گذشت"...بعد به خودم نهیب زدم... که تو نمیدونی.. حتما نمیدونی برای اونا که عزیزشون رو از دست دادن مثل یه قرن گذشت...همین
|