باشد که خورشید گرممان کند...

در این اتاق روشن  و ساکت  با پرده های آویخته که می نشینی، انگار ذهنت یخ می بندد...افکار تو در قالب قالبهای یخی می شوند که یکی یکی می افتند و آب می شوند و در هم... در این اتاق ساکت و آرام انگار زندگی یخ می زند. من این جا را دوست ندارم... تنها دلیل سکونم شاید سکوتش باشد. اینجا میز و صندلی ها به هم دهن کجی می کنند. کامپیوتر از رده خارج که یادم هست با ضربه پایم restart می شود در کنار این دستگاه طیف سنجی که به گفته آن انگلیسی از آکسفورد آمده، حسابی اینجا را well-equipped  کرده است نماد خوبی از این دهن کجی هاست. رو بروی قاب شیشه ای می نشینم و مینویسم و می نویسم... و حتی اندکی تمایل در کنار زدن این لووردراپه های نو اما بی رنگ و بدشکل در من نیست. یک بار که به شوق کنارشان زدم جز نمای آجری آجری رنگ ساختمان چیزی ندیدم. این ساختمان مضحک ترین نوع معماری را دارد...حیاطی چهارگوش در میانه که انگار هیچ راهی به درونش نیست و اتاقها در راهروهای پیچ خورده اطراف حیاط... تنها منظره مقابلت اتاقهای روبروست که برای رسیدن به آنها باید همه ساختمان را دور بزنی...

هوای بارانی امروز ، هوایی ام کرد به ریختن یک لیوان چای و دور انداختن همه ترجمه ها و طیفها و نوشته ها. دلخوش صدا و بوی باران تکیه داده ام به این صندلی چرخ دار مشکی که شیک ترین شیئ این اتاق است و چای داغ مینوشم بدون قند... اینجا ... هر بار جز چند کلمه کوتاه در من رد و بدل نمی شود. سلامی به سر در باغ ملی که در کمال تعجب هنوز شیر و خورشیدش خودنمایی میکند و سلام و صبح به خیری به آقای آبدارچی قد کوتاهی که چای ریختن تنها بخشی از شرح وظایفش است که خوب میداندش و مرا یاد خانه زادهای خانه های اربابی می اندازد. چای می ریزد بی هیچ حرفی...یکبار قند تعارفم کرد..فهمیده است همیشه یادم می رود چیزی بیاورم برای فرار از تلخی چای... و احوالپرسی با خانم کارشناس این بخش که اگر بیشتر پای حرفهایش بنشینی جز تعریف  و تمجید و خودستایی چیزی عایدت نمی شود...

اینجا که راه می روم... هر بار به یاد فروغ ... حس میکنم انگار... مردم اینجا طناب دار یکدیگر را در ذهنها می بافند در حالیکه لبخند تصنعی اشان به یکدیگر دلخوششان می کند... اینجا تنها جای دنیا نیست که سرد است و خسته کننده و دل آزار... اینجا مشتی از خروارها تظاهر و بی تفاوتی است... من دلم می سوزد... من دلم به حال این جامعه یخ زده نمور می سوزد... همه جای دنیا به قشنگی دوستیها و شیطنتهای دوران جوانی نیست که در دانشگاه جولان بدهی و کک ات نگزد که جایی بیرون از همین دانشگاه که امروز دست و پای ات را می بندد حتی... زندگی یخ میزند... باشد که خورشید گرممان کند...

 


پی نوشت نامربوط: به قول دوستی...طی یک عمل انتحاری(تا حدودی ناموفق) مقادیر عظیمی آب جوش روی پای اینجانب ریخته که اتفاقی نیفتاده است جز ترکاندن گوشی موبایل اینجانب که در جیب روپوش ازمایشگاه میزیست... از آن جایی که کلیه شماره تلفنها در حافظه گوشی موبایل سیو بوده پس من الان بی هیچ شماره تلفنی به سر میبرم...لذا تقاضا میشود از دوستانی که قبلا شماره اینجانب را داشته اند و اینجانب هم شماره آنها را داشته است...  و اگر همچنان تمایل به حفظ رابطه ای دارند... اینجانب را مرهون لطف خویش نموده یک اس ام اس همراه با معرفی کامل خود بفرستند... قول میدهم سر عقل آمده این بار همه را روی حافظه سیم کارت ذخیره بنمایم... با تشکر...اینجانب

 

پی نوشت مربوط به پی نوشت نامربوط: الان اینجانب جو گیر استفاده از کلمه "اینجانب" می باشد...

 

پی نوشت مربوط: فکر کنم همه حس و حال سرد پست مزبور با این پی نوشتهای بی ربط ریخت به هم... هیچ حسی ندارم که خوب شد ریخت بهم یا بد شد... میگن نوشته ها مثل بچه های آدم می مونن... بده آدم نسبت به حال و هوای بچه اش بی تفاوت باشه...