این هنر گرم انسانها ست
که از انگور باده می سازند و
از بوسه آدمها را
این هنر انسانها ست
که آب را به نور تبدیل می کنند و
خواب ها را به واقعیت
صبح –صبح که نه ، ظهر- که تصمیم گرفتم از تختخواب گرم و نرم با دو تا پتو که تمام شب از گرمای رادیاتور کنارشون گرما میگیرند و منتقل میکنند به بدن من بلند بشم... احساس کردم که لبخند میزنم...و این لذت بخش ترین صحنه ایه که تو این ایام اخیر در من به وضوح میشد دید... اینکه لبخندی از روی رضایت زده باشی... اینکه بدانی حالا میخواهی کاری را انجام بدهی که دوست داری... لپ خودم را گرفتم و کشیدم و گفتم :ای شیطون! از این به بعد ساعت هشت بیدار شدن و تا یازده توی تخت کش و قوس آمدن و از این پهلو به آن پهلو شدن ممنوع... و این معرکه بود به جان خودم...
دیگر تقریبا میدانم راه زندگیم چیست... اگر بروم...اگر بمانم... تنها یک جای قضیه می لنگد... یک جای قضیه که احتمالا به توصیه عاقلانه عزیزی باید بروم اطلاعات کاملش را در بیاورم یک شب بنشینم و فکر کنم و بعد تصمیم اش را که گرفتم لپ خودم را بکشم ...
خواب دیشب پر بود از اضطراب...یعنی هر لحظه اش به اعصاب خورد شدن گذشت..به حرص و جوش خوردن...به وصله پینه کردن...اما هیچکدام نشد که من نباشم آن چیزی که صبح –ظهر- بودم...
این چند روز اخیر به معجزه مشورت پی بردم...حقیقتاً هیچوقت نفهمیدم تاکید این همه آدم در کتب دبستان و راهنمایی و دبیرستان و گزارشهای تلویزیونی و پیامهای سریالی و تاکید قدما بر مشورت برای چه بوده است... شاید خیلی هم نیاز به این همه تاکید نبود...یک لحظه در زندگی می بینی یک مشاوره با یک ادم کار بلد زندگی را از این رو به آن رو میکند و این میشود که تو آرامتر میشوی....
این چند روز اخیر فهمیدم آشنایان بزرگ و خیر خواه و البته معروف چقدر می تواند مهم باشد... جدا از راهنمایی هایشان... ساپورتهایی که میکنند درست مثل یک جرقه نیروی محرکه ات می شوند...
پ.ن: باشد که تا انتها این موتور همچنان روشن بماند و اینجا مصداق تب تند نباشد...باشد که نباشد....
پ.ن: اینقدر لپ ، لپ کردم تو این پست که هر کی ندونه خیال میکنه یه دختر بچه گامبو اینجا آپ کرده....
|