بر ما هر آنچه لایقمان هست میرود.... (آیا؟)

یک اتفاق: صدام کرد...خانوم... میشه یه لحظه بیای؟؟... نگاهش کردم... وسایلی که دستم بود رو روی میز گذاشت... دستم خیس بود... به طرفش که رفتم حس کردم قراره چیزی ازش بگیرم...به سبک مادرکان خسته... دستم رو با گوشه روپوش سفیدم خشک کردم ... عکسی رو از کیفش در آورد... به طرفم دراز کرد... دخترکی با مانتو و روسری مشکی... روی صندلیهای پارک... پای راستش را روی پای چپ انداخته بود و به دوربین نگاه میکرد...با لبخندی محو... یادم آمد که آنزمان که این عکس را از او میگرفت چه حالی میتوانست داشته باشد... لبخند زدم... قبل ترها برایم تعریف کرده بود که چقدر دوستش داشته و مشکلات دورشان کرده بود... و حالا بعد از 4 سال خیال برگشتن اش و به ناگاه تردیدها و دو دلی ها ... که آیا میشود هنوز اینقدر دوستش داشته باشد... لبخندی زدم و گفتم : خیلی خوشگله... چیکار کردید بالاخره؟؟... عکس رو گرفت... زل زد به دخترک... به نگاهش حسودی ام شد...اما غرق لذت شدم...نگاه!!! اینقدر عاشقانه؟؟؟  ...

 

یک اعتراف: "دوست داشتن"..اعتراف میکنم اینقدر برایم مقدس هست که هنوز در خود نیافته ام که میشود عاشق باشم... حتی نمی توانم بفهمم چه میشود که عاشق میشویم...دوست داشته میشویم... نمیتوانم بفهمم چه میشود که یک نفر میشود همه دنیای کسی... که همه محبت مواج در نگاه کسی... همه لذت به نام صدا کردنش... به عشق خواندنش... چه میشود که میگذری از خیلی چیزها...چه میشود که به کسی آنچنان اعتماد میکنی که انگار همه امنیت دنیا در اوست؟؟؟...

 

یک درد دل: گفته بودم پیش از این ...به دوستی... گاهی خیال میکنم ...دوست داشتن را باید آموخت... باید یاد بگیری که دوست داشته باشی... نه به معنای عام...به یک معنا...برای یک نفر... باید بدانی که اگر کسی را روزی دوست داشتی...اعتماد و گذشت  عناصر تفکیک ناپذیرش می شوند...باید یاد بگیری که نمی شود عشق را تقسیم کرد... نمیشود عاشق شد و متعهد نشد...نمی شود عاشق شد و منکر شد... وقتی شروع میکنی باید تا ته اش بروی... نه هراسی از حرفی...نه از نگاهی...نه از هر آنچه که بخواهد تو را از معشوقت جدا کند...دلش را بیازارد... و یا هر بی حرمتی .... باید یاد بگیری احترام تنها به ادای محترمانه عاشقانه ها نیست... احترام تنها گوش دادن و همراهی کردن نیست...که اینها هم هست و همه نیست... باید یاد بگیری که احترام باید در تک تک اعمالت باشد... در لحظه لحظه افکارت... در هر آنچه  که میگذرد از درونت و هوشیار باشی که مبادا خودخواهی ات...مبادا ترس از همه سنتها و عرفها تو را وادارد به بی احترامی .... ولو ناخواسته....

 

یک محاکمه: برایش اس ام اس فرستادم...که اگر کمکی می توانم بکنم ... اگر میشود با دخترک توی عکس حرف بزنم...یا هر چیز دیگر... هستم... نمیدانم این حس همراهی یکهو از کجای آسمان آن هم وسط اینهمه دلمشغولی پرید وسط ... که باز آمد، ترس از "مبادا باز بخواهی بگویی هستم"... که بعد از آن هی بخودم نهیب زدم "به تو چه مربوط است"... "تو چه کاره ای... که باز خودت را نخود آش کنی"... اما باز هم این کار را کردم... لعنتی...

 

یک نکته: جایی میخواندم... چند نکته برای ازدواج بهتر...از یک نکته لذت بردم... خیلی زیاد... اینکه..."کسی را برای ازدواج انتخاب کنید که در بیان احساسات و افکار و عقایدتان با او احساس راحتی کنید..." ... هیچکدام از نکات دیگر را به این اندازه مهم ندیدم... نه از این جهت که تنها من باید بگردم برای یافتن چنین شخصی... از این رو که باشم کسی که گفتن از عقاید و احساسات با او راحت باشد... که نباشم مصداق کسی که حصاری پولادین دور خود می پیچد و به هیچکس اجازه ابراز نمی دهد...

 

 

 

یک ترانه:

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

        گاهی تمام حادثه از دست می رود

         گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

                   در راه هوشیاری خود مست می رود

                      گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

                               وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده است

      آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود

                وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

                       وقتی میان طایفه ای پست میرود

                    هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ

                                بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود...