حوصله ندارم دنبال یه عنوان خوب بگردم!!!

اول : زمین و زمان و همچنین ماه و خورشید فلک میدانند…همه شاهدند… که من بیست روز وقت داشتم برای خواندن و نخواندم… همگان شاهدند و یک صدا بر این اعتقادند که اگر فردا امتحانم را خراب کنم حق ام است… همگان می دانند که من از سنتز این حلقه های پنج تای و شش تایی تنها کشیدن شکلشان را بلدم و بس… من که بیست روز وقت داشتم و نخواندم شب امتحان هم روی اش... میرویم که داشته باشیم شق القمر را...این روزها افتاده ام به شق القمر کردن...واکنشی که گذاشته ام معلوم نیست چگونه تبدیل شده است به شق القمر که استاد محترم درپوست خود نمیگنجد و هی تعریف میکند...که آفرین...عجب واکنشی پیدا کردی... و من اکتفا میکنم به لبخندی و در دل میگویم به من چه خودش اینجوری شده .. انجام این واکنش چیزی است شبیه همه اتفاقات دنیا که میشود کشفیات...شما فکر کردید نیوتن چه جوری نیوتون شد؟؟ منم همونجوری میشم نیوتون... الان برای اینکه کم نیاورده باشم و همچین قمپزی هم درکرده باشم و نگفته باشم که رو هوا یه کاری کردیم و گرفت باید بعرض برسانم اینجانب پس از تحقیق و مطالعات بسیار در متون و پیپرها و کتب و پس از تحمل سختیها و مشقات و کلیه اموری که جهت دانشمند شدن لازم است توانستم یک هیدروژن ناقابل و البته سمج را از یک ماده کنده جای اش یک چیز دیگر بنشانم انهم در عرض بیست و چهارساعت بدون هیچگونه هزینه ای... این یهویی به کشف رسیدنها را نگذارید لطفا روی آبکی بودن شیمی... شیمیدانان بزرگ تاریخ تلاش میکنند... حالا شانس زده و ما هم یه کاری کردیم این وسط.. این شانس نامردی نکند و فردا هم ما را تنها نگذارد دیگر دم اش گرم...(الان یه کم خجالت میکشم ها!! اینقدرا هم بی غیرت نیستم که علم را بگذارم زمین و با کامیون بروم روی اش)

 

م.ن: زیادی دارم شلوغش میکنم...جدی نگیرید... عین این ماده ای که ساختم به طور تجاری داره به فروش میرسه..

 

 دیم: یک هفته ای میشد ، شاید هم بیشتر که کارمان شده بود پاچه گرفتن (از نوع خودمان البته !!)... و وای به روزی که این سبک پاچه گیری بیشتر از یکساعت طول بکشد... دیگر چه برسد به یکهفته... خدا رو شکر زود به داد این حال قمر در عقرب ما رسیدند.... به گمانم از نظر ستاره شناسی واقعا قمر در عقرب شده بود..صد بار به این قمر خانم گفته بودم پایش را اندازه گلیمش دراز کند و با عقرب ما کاری نداشته باشد که نیش اش نیش میزند ...بد...

 

 

سیم: این جا چیزی ندارم بنویسم... فقط محض خالی نبودن عریضه باید بگویم ما بسی خرسندیم که مسافرتمان را برگرداندیم سرجایش...

 

چهارم: چهارم به سبک اول و دیم و سیم چی میشه؟؟؟

 

پنجم: این قدما چرا فقظ دوم و سوم رو اونجوری میگفتن؟؟؟ بگذریم... شدیدا دلمان میخواهد یک داستان بنویسیم...با حال...اما هیچی به ذهنمان نمی رسد...

 

ششم: چقدر همه زندگیمان را پای تحلیلها میگذاریم...تحلیل مسائلی که خودمان پیچیده اش کرده ایم و بعد هم سعی داریم در حل کردنشان و به این همت عالی خود در حل مشکلات پیچیده به خود میبالیم و گاهی هم اسمش را میگذاریم روشنفکری ... اوه... ما آدمهای روشنفکر امروزی ای هستیم و چقدر یادمان میرود که خودمان به دست خودمان چاهی حفر میکنیم به عمق همه غرور و نخوتهایمان و بعد میرویم ته اش مینشینیم و فکر میکنیم چند راه برای خارچ شدن هست... تک معادله های چند مجهولی این چنین کم نیستند رفیق...

 

هفتم: چقدر خوب است ... یعنی بهتر از این نیست که برای گفتن حرفهایت تنها اشارتی باشد و دیگر نیازی نباشد به توضیج واضحات...چقدر خوب است که تو میفهمی مرا... چقدر خوب است ....

 

پ.ن: خدایا!

هیچ در جنگها بوده ای؟؟

در همسایگی من، از جنگ مانده ای است

که پای اش را برده اند

من راه رفتن ایمانش را برایت آورده ام...

 

کتاب فقیر- هیوا مسیح