اجازه هست بگویم دلم تنگ شده است برای چیزهایی؟؟ اجازه هست بگویم که چقدر دلم می خواهد آرام باشی و بی دغدغه...؟؟
می دانی ...هر بار که میخواهم بگویم از چیزی...حرفی... یاد دریاچه ای آرام می افتم که همه آرامشش در تلاطم بادی...یا پرواز سنجاقکی... و یا حتی پرتاب تکه سنگی متلاطم می شود...همه سکوتش را می گیرد و حتی دیگر نمی توانم تصویر خودم را ببینم شفاف... ترجیح می دهم سکوت کنم و نگویم ... نگویم که چقدر دلم می خواهد حقیقتا آرام باشی... از چه چیز می توانم بگویم در حالیکه می دانم در قفای لبخند آرام روی لبهایت دنیایی تشویش پنهان کرده ای... در کنار "خوبم" گفتنهایت ...می دانم که نیستی... و غمگین می شوم... نه فقط برای دلتنگی ات...یا برای روزهایی که سخت است... تنها برای اینکه حضورم، بودنم... نمی تواند آرامش بدهد...به تو... نمی دانم در این روزها چه کاری می شود کرد که تو حقیقتا بخندی... که تو بشوی همان (....) ای که بودی...همانی که آرامشش آرامم می کرد... و تو می دانی که همیشه تو بودی و ارامش ات.... نمی دانی؟؟؟
برای نوشتن همین چند خط هم کلی با خودم کلنجار رفته ام... هزار بار نوشتم و پاک کردم...که مبادا حرفهایم رنگ حرفهای دلداری های بیهوده باشد...مبادا به نظر برسد که دارم از سر بی خیالی می گویم... یا از سر نبودن در چنین شرایطی...
نمی دانم اگر بخوانی این ها را دریاچه تکان می خورد یا نه ؟؟؟ کاش این طور نباشد...
|