وقتی خودم را یک لحظه می گذارم جای دوستی که باید بعد از 4 ماه با من تماس بگیرد و بگوید 15 روز است که پدرش نیست... آنقدر دیوانه می شوم که همه چیز یادم برود... همه چیز رنگ باخت... همه چیز به یکباره فراموشم شد و تنها یادم آمد که چقدر بی مرام بودم... اینقدر غرق خودم و مسائلم بودم که یادم رفته بود سراغی  بگیرم... منی که از اینجا می کوبم تا مشهد می روم تا در مراسم چهلم هم دانشگاهی ای که سر جمع شاید 5 بار هم ندیده بودمش شرکت کنم... چرا باید اینجا... بیخ گوشم... یادم برود که پدری درد داشته... و دختری حالا درد نبودنش را می کشد... داغونم...به تمام معنا داغونم... هم برای بی توجهی خودم... هم برای غم بزرگی که حالا در چشمهای دوست ده ساله ام نشسته...

 

باز هم رسیده ام به محاکمه کردن خودم... همیشه این مواقع که میرسد...غول توجیه را می اندازم از دادگاه بیرون... می نشینم مقابل خودم...به بدترین وضع ممکن خودم را محاکمه می کنم... حکم صادر میکنم... اجرا می کنم... و بعد آرام هم نمی گیرم... قاضی و محکوم و جلاد می شوم خودم....حالا اگر منصفانه نگاه کنی شاید اینقدر گناهکار هم نباشم ... اما تاوان خیلی چیزها را پس می دهم... بی دلیل... و وقتی میپرسند چرا نگاهت مثل همیشه نیست...چیزی ندارم برای گفتن... وقتی هم می گویم...رسما خودم را می کوبم...به یاد ندارم جایی... کسی... روزی... باشد که آنچنان ناراحتم کرده باشد... انگار از داشتن همه دوست داشتنهای بزرگ، شادیهای بزرگ، ناراحت شدنهای بزرگ و ...  محروم شده باشم... گله ای نیست... یعنی اگر باشد از کسی نیست...جز خودم... من هر بار اینقدر خودم را به محاکمه میکشم...به چهار میخ می کشم... به دار می آویزم... که جایی برای دلخوری از کسی نمی ماند... انگار کن همه چیز به یک باره محو می شو...و تنها من می مانم... من می مانم و زخم میخها و جای طناب...

 

از انقلاب تا میدان ونک پیاده آمدیم...وسط راه شیرینی اولین حقوقم را هم دادم...نهار مهمان من... و دوباره راهمان را کج کردیم و برگشتیم و زدیم به بلوار و امیرآباد و ... بعد جدا شدیم... گفتم... ما آدمهای دیگه ای شدیم... نمی دونم بزرگ شدیم.. یا نه... اما این شش سال دوستی صمیمانه ... اینقدر ما را به هم نزدیک کرده که به جرات میتونیم بگیم...روده های هم را وجب کرده ایم... مرا بهتر از خودم می شناسد..آنچنان تحلیلم می کند... آنچنان از دل هر حرف مبهمم اصل موضوع را بیرون می کشد که هیچوقت از هم صحبتی با او خسته نمی شوم... اینقدر خوب می شناسدم که نیازی نیست براش هزار بار حرفی رو با فرمت های مختلف بگم بلکه سو تفاهم نشه... یا اشتباهی نشه...یا منظور رو خوب گفته باشم... روز خوبی بود... ما هر بار دیدارمان را با جدیت آغاز می کنیم و وسط راه می بینیم باز برگشته ایم به دوران بی خیالی سالهای اول دانشگاه... همان دخترکانی که از هر ماجرای لوس و بی مزه ای کوهی می ساختند از خنده... اینقدر که نفهمیدیم..نفهمیدیم زمان چطور گذشت..اینهمه راه چطور گز شد... چقدر خوش گذشت..