نزدیکای عید که میشه...همین که بوی شیشه پاک کن می پیچه توی بینی ام...همین که بارون دم بهار میزنه...هوس می کنم برم کوه..هیچ سالی هم نمی رم.... از همین جا اعلام میشه... به چندین نفر پایه کوهنوردی نیازمندیم... هرکی میاد دستا بالا.... از خانومای محترمه هم دعوت می شود..اگه پایه استخر هستند...دستا بالا... من الان شدیداً نیازمندم که تریپ ورزشکاری بذارم... خواهر کوچیکه میگه: باز که لاغر شدی... مامان میگه...: بچه ام این ده روزه همه اش بدو بدو داشته... بابا رو از سه شنبه تا حالا ندیدم... یعنی سه شنبه که تا رسید من یه سلام و بعدشم هم پریدم تو اتاق... چهارشنبه تا نصف شب آزمایشگاه...پنجشنبه هم همینطور پای ستون...حالا هم که رفته سفر... دلم براش تنگ شده... امروز در ادامه خونه تکانی ها... اتاقم رو ریختم بهم... چه چیزا که یافت میشد...چه چیزها که یافت نمی شد... از بین همه خونه تکونی ... اتو کردن سی چهل متر پرده به من می افته و بیرون ریختن دل و روده بوفه و چیدن دوباره اش و تر و تمیز کردن قاب عکسها و زیر و رو کردن اتاق خودم......هی... من امروز فهمیدم چقدر این چند وقته خونه نبودم... به کل یادم رفته بود هر چیزی جاش کجاست... مامان این قابه رو کجا وصل کرده بودی؟؟... مامان این رومیزی مال کدومه؟؟ مامان... مامان...مامان... و مامان می خنده...میدونه آدم نیستم....میدونی...هیچکس ازم نپرسید چرا؟... مامان فقط نگاهم کرد..وقتی معنی نگاه مامان رو بفهمی میگی... و گفتم فقط دو کلمه "تموم شد"... بعد از اتاقم رفت بیرون... توضیح نخواست...خیلی کیف داشت...اما یه ترسی هم داشت.. که آهای دختر حواستو جمع کن...جمع کن که مبادا...مبادا کوه بلند اعتمادی که بهت دارن فرو بریزه...این یعنی اشتباه نداریم... این قاب عکسا رو که تمیز میکنی تازه می بینی توشون چه خبره... عکس دوران نامزدی مامان و بابا..عروسی اشون..بعد هم ما سه تا.... عکس مامان بزرگ و آقاجون... با مامان و دو تا خاله ها.. خاله کوچیکه بغل آقاجونه..باز دلم هوای آقاجونو کرده با همون سکوت و ابهت خانزادگی اش... قابو باز میکنم...به خط اقاجون.. نوشته 13/1/1346 نمیدونم کجا ...سیزده بدر بوده... عکس مادرجون و حاج آقا با بابا و عمه ها و عموها و دو سه تا خدمه و حشمه... حاج آقا درست مثل حاجی های تو کتابای اون زمان..با یه کت و شلوار...صاف نشسته و زل زده به دوربین... بچه ها هم دور و برش...بابا که پسر بزرگه به رسم بزرگی اروم نگاه میکنه و بقیه رسماً دارن توی عکس آتیش میسوزونن...اونور تر عکس عروسی حاج آقا و مادرجون... قاب زرشکیه مادرجون و دایجون و یه خاله که ما هیچوقت ندیدیم...یه ساله بود که رفت... این یکی که دیگه من می میرم براش... دایجون که زیپ شلوارش بازه و مامان که فکر کنم سه سالش باشه تو عکس...یعنی بیشتر نیست.... چه کیفی داشت این قاب عکسا رو برق انداختن...تمام سال رو میز توی پذیرایی نشستن و من هیچوقت فرصت نکردم دقیق نگاهشون کنم.... لذتش برام بیشتر از عکساییه که خودم توشونم... گاهی مرور گذشته ها آدمو کلافه می کنه... وقتی تو گذشته ای نباشی...عکسش کنجکاوت میکنه... سرم رو گرم میکنم... اجازه هست راحت بنویسم؟؟؟ اجازه هست؟؟؟ دیگه اینجا که خودسانسوری نداریم؟؟؟ ...میگفتم...سرمو گرم میکنم که یادم نیاد... خیلی چیزا رو... همه چیز مثل یه فیلم گذشت... این آهنگا هم که همه اشون یه چیز میگن..لعنتی ها... شنیده بودیم وایتکس خاصیت رنگبری داره...اما واقعا ماده بی جنبه ایه... دیگه با رنگ زرد این سبد خوشگله روی میز من چیکار داشت که حالا سفید شده!!! کیف پولم رو باید با وایتکس تمیزش کنم فکر کنم...دیگه هرچی ماده شوینده و حلال توی آزمایشگاه بود به کار بردم بلکه تمیز مثل همون اولاش بشه...نشد... گفته بودی چون خانومی برات سفیدشو گرفتم..چون تمیز نگه میداری...اگه پسر بودی که یه دونه سیاهشو میگرفتم برات... حالا بهم برمیخوره اگه یه لکه روش باشه... تقصیر من نبود بخدا... آستر توی کیفم رنگ داده بود بهش... وقتی همه چیز یهو بخواد بهم بریزه...میریزه... این اقای کارگر خونه ما ادم باحالیه... آدم وقتی نگاش میکنه یاد فیلم چارلی می افته... هرچی جلو دستش باشه پاک میکنه... از قاب عکس و پوستر و پریز گرفته تا...اگه جلوش وایسی ...فکر کنم با دستمال تند تند صورتت رو برق بندازه..همسن منه... دو متر قدشه... عید هم پسر دار میشه... خانومش تو دهشونه... پیش مادرشوهرش... مردم چه زندگی هایی دارن... اون یکی خانومی که دیروز اومد واسه کمک...وقتی نشستم پای درد و دلش دلم میخواست رسماً شوهرش رو خفه میکردم... بهش گفتم بهترین کار دنیا رو کردی که ازش جدا شدی... به نظر من یه زن توی این جامعه مزخرف مارک زن مطلقه روش بخوره و  هزار تا بدبختی دیگه پشت سرش باشه خیلی بهتر از اینه که یک ساعت مردی رو به نام شوهر تحمل کنه که یه حیوونه به تمام معناست... این روزا نفهمیدم چه جوری گذشت...بهرحال گذشت... آخه میگذره... دست من و تو که نیست...

 

پ.ن: جدا بیاید بریم کوه

پ.ن: به این میگن ستون: