اون سال که من کنکور دادم و وارد دنیا دانشگاهی شدم آخرین سالی بود که کتابهای ادبیات اون شکلی تدریس میشد.... بعد ما نسل اون کتابهای ادبیاتی هم منقرض شد و جاش رو داد به اون کتابای جینگول..... البته ساختارش که فرق داشت اما ریخت و قیافه کتاب هرچی که بود از اون کتابهای قطور ادبیات زمان ما (چون ما اونوقتا ادعای پیری می کردیم) که حوصله سر بری از سر و کولش می بارید بهتر بود... فقط شعرای معاصر باب میل ح .ع ها توش بیشتر جولان داده بودن... که همچین موقع خوندنش آدم دلش می خواست کتاب رو رسما تیکه پاره کنه... بعد از اون انگار دانش آموزان از یه دنیای دیگه اومدن... تنوین انگاری به کل از دنیای املای فارسی حذف شد... اصلا شد اصلن... قطعا شد قطعن... همزه (شش کوچیکه) هم همینطور...تو همون اوان کودکی رفت که رفت... همهٔ شد همه ی... بچهٔ شد بچه ی ... الخ... بعد ما هی خواندیم و دیدیم آنچه ما بلتیم!!... با آنچه اینا بلتن!! فرق می کنه...اما تو کتابا و همه جای این کهن دیار اونچه ما بلتیم می نویسن و میخونن... یعنی بچه بیا تو مدرسه یه چیزایی یادت بدم اما تو غلط (به کسر غ) می کنی بری جایی غیر مدرسه این جور بنویسی و بخونی... خلاصه این دوگانگی ها و این اینور اونور رفتن ها مثل خیلی تضادهای دیگه باز به منصه ظهور رسید... حالا اینکه کدوم املا درسته و کدوم غلطه من کاری ندارم... مساله اینه که دانش آموز خب بالاخره دلش رو به چی خوش کنه...کدومش یعنی ما با سوادیم.بلدیم بنویسیم...؟؟
هی دارم به خودم نهیب میزنم که تو چطور جرات می کنی یه خط قرمز گنده بکشی روی تمام سنت ایرانی و داد سخن بدی که یعنی چی خرید دم عید و تعطیلی و سیزده بدر و این حرفا... یعنی چی که سیزده روز(دست کم) یه وقفه گنده بیفته وسط زندگی ات... که انگار وسط دویدن محکم بخوری به یه دیوار و سرت گیج بره و بعد یه ماه بگن خب حالا پاشو دوباره بدو... هی بخودم نهیب می زنم که ای نامرد... چطور دم کریسمس که می شه همچین کیف می کنی تلویزیونهای بیگانه دمبل و دیمبول راه می ندازن...به نوروز که میرسه از این دیری دی دی دی دیری دی دی دی نوروز بدت می یاد... چطور پاپا نوئل کپل سفید و با مزه خیلی شیکه... اما حاجی فیروز لاغر دراز و سیاه سوخته خودمون ما رو یاد گدایی میندازه ؟؟خلاصه خودمو دارم حسابی می کوبونم... عید نوروز قشنگه... ایرانیه...مال خودمونه...اما اینم انگاری قربونی از اونور بام افتادنها شده... ملتی که همه سال رو ول میکنه سر سال نو می ریزه توی خیابون و ملتی که سر همین ملت کلاه می ذارن و هرچی جنس بنجوله میریزن توی مغازه ها... ملتی که چهارشنبه سوری اش وحشتناکه... ملتی که سیزده بدرش جا نداره بره جایی...بس که جمعیت زیاده.... ملتی که سیزده روز تعطیلی رو به هر بهانه ای می کنه یه ماه و متوجه نیست چه وقتی رو داره میسپره به گذشتن...شاید بهتر باشه جای واژه ملت بگم دولت...اما یه کمی نگاه کنیم می بینیم خودمون خیلی ایراد داریم...اینا که تازه صبحونه امونه...
با وجود همه این حرفا...پیشا پیش سال نو مبارک... باشد که امسال سال رسیدن به آروزهای بزرگ باشد...باشد که به قول مهدی شجاعی راه رسم و عاشقی و کرشمه شناسی را یاد بگیریم...که بیاموزیم عاشقی را... یاد بگیریم انسان بودن را... باشد که گامهایمان پر از راز موفقیت باشد... و خیلی باشد های نیک دیگر...
|