- همیشه بین من و تو مانعی بوده است.. انگار که تو هیچوقت مال من نبوده ای... همیشه تو به چیزی دیگر هم...تعلق داشتی ...آخ ... که چقدر متنفرم از آن... آنچنان که آرزوی نبودنش را می کنم...اگر نبود تا همیشه مال من بودی...نگاه ات... دستانت...عشق ات...
- تو نمی توانی بفهمی که می شود تو را دوست داشت... و آن (ها) را هم داشت... تو تنها زن زندگی من... تو همه آنچه که من به آن عشق می ورزم...اما از من مخواه...مخواه که برای آن(ها) هم نباشم... تو با من همراهی کن...تو مرا بفهم....
- من از این درک کردنها بیزارم...من از این قربانی شدن ها بیزارم...دیگر نمی خواهم برای داشتن ات ... برای خواستن ات تن بدهم به آنچه که نمی خواهم...تن بدهم به آنچه که آزارم می دهد...تو بردار...تو...همه این حائلها را بردار...بگذار این تنها زن زندگی تو...بشود همه زندگی ات..آنوقت می بینی که پیش تر ها همه زندگی ام مال تو بوده است...
*
*
*
- چه کسی می تواند نگذارد که تو مال من باشی...و من مال تو... چه چیز می تواند مانعی باشد برای داشتن تو... هیچ... نه دین...نه مذهب...نه خانواده ...نه دوست و نه هیچ چیز دیگر ... تو هیچگاه برای داشتن من رقیبی نخواهی داشت...
- می دانم... میدانم عزیز دل... اما این همیشه مال من بودن تو تا ابد... خودخواهی نیست؟؟ اینکه تو تنها برای من باشی...؟
- چرا...چرا...من آزادم... من با تو آزادم... تو که بشوی تنها زن زندگی من... آزاد خواهم بود...
*
*
*
- من نمی خواستم...نمی خواستم تو را تا ابد مال خود کنم...اما امروز...پس از سالها..حالا که موهای شقیقه ام به خاکستری می زند...حالا می بینم تو را همیشه از من گرفته اند... تو می توانستی بروی...می توانستی نباشی...اما حق نداشتی تظاهر کنی که هستی... حق نداشتی مرا محکوم به بودن کنی در حالی که نبودی...
- اشتباه می کنی... مثل همه این سالها به تنهایی به قضا می روی... من همیشه بوده ام... اما تو مرا تنها برای خودت می خواستی...اسمش را می گذارم دوست داشتن ات...اما مگذار..مگذار بگویم که این دوست داشتن گاهی چقدر برایم عذاب آور بوده...
- هه... واقعا ممنونم ... دست مریزاد... حالا به جرم دوست داشتن هم باید محاکمه شوم...اوه ... ببخش...ببخش که با خواستن آزارت دادم... ببخش که با بودنم...
- نه... اگر نبود این خواستن که امروز نیازی نبود به جدال..جدال بر سر بودن تو...
*
*
*
- من برای داشتن تو با هیچکس نمی جنگم...نیازی نیست به جنگیدن...
- بــــــــــــــــــله... می دانم... ببینم ناقلا.. منظورت این نیست که من همچون کفتر خانگی حتی اگر دک ام کنی هم باز میگردم...هوم؟؟
- نه... نه از این جهت که می هراسم از جنگ... که رقیبی نیست... دنیا اگر قد علم کند باز هم نمی تواند ... وقتی بین من و تو دیواری نباشد...
*
*
*
- من از مرور گذشته ها خسته ام...من بارها این گذشته ها را به تصویر کشیده ام و جز رنج هیچ برای ام نداشته ... تو هیچوقت مال من نبودی... و همیشه خواستی که باشم... دیگر بس نیست؟؟؟
- چرا...
- به چی فکر می کنی؟؟
- به راه حل... نیست؟؟
- دیوار را بردار...
- نمی توانم!
- پس نیست...نیست...
پ.ن: جدا آدم توی این شرایط باید چیکار کنه؟؟
پ.ن: به جان خودم...به این سفره هفت سین...این مکالمات نه وجود خارجی دارند...نه داخلی... نه شان نزولی دارن و نه حرفهای نگفته است... به جان این ماهی هفت سین... همینجوری صبح (ظهر) خروس خون که چشام باز شد ایده اش افتاد تو این مغز بیکار... خب... حالا خیلی هم خوب نشد...حوصله سرخ کردن اش رو ندارم...همینجوری آب پز بپذیرید... ایده بدی نبود...اما آشپز خوب می خواست.. منم که از بچگی از آشپزی فرار بودم... اما این آشپز درون... هی نهیب می زنه که اینقدر اعتماد به نفس ات رو نادیده نگیر... هی میگه بهتون بگم...مواظب انگشتانتان باشید حتماً... ایشون منکر هرچی مشک هستتند که خودش ببوید... معتقدند عطار تا تبلیغ نکند عمراً کسی نمی آید برای خوردن...پس...بخورید و بیاشامید..اما زیاده روی نکنید...
|