| همراهی عقربکهای ساعت زمان در پی رفع پوچ گرایی مزمن این روزها!! |
* هفت روز در هفته...روزی بیست و چهار ساعت...هفته ای 168 ساعت، من توی این 168 ساعت چه غلطی می کنم که داد و هوارم به هواست که وقت ندارم و نمی رسم و دلم میخواد فلان کار رو بکنم و نمی تونم... حالا گیریم از اونجا که خواب جزو لاینفک زندگی منه روزی ده ساعت خواب – که ده ساعت هم نیست به جان خودم- و روزی 9 ساعت هم آزمایشگاه... 5 ساعت باقیمانده را در چه حالی میگذرونم؟؟؟ یعنی هفته ای 35 ساعت وقت ازاد...این 35 ساعت را نمیشود به تفریح، به ورزش، به مطالعه، به مهمانی، به زبان خوندن، به درس خوندن، به نقاشی، به موسیقی، به دوست و الخ پرداخت؟؟؟ می دونم چه غلطی میکنم..این 5 ساعت رو هر روز فکر میکنم که فرداش چیکار کنم...باز فرداش فکر میکنم پس فرداش چیکار کنم... این میشه که مقوای نارنجی رنگ روی کمدم پر میشه از افکاری که از ترس فراموش شدن با ماژیک حک شدن و عملی هم نمیشن... تافل، وقت مصاحبه، فلان واکنش، حکایت عشقی بی قاف و بی شین و بی نقطه، بیوشیمی هارپر، نقاشی، MCHE، وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکی، ناخدای کشتی، فیزیک دانشگاهی، تار ... Medicinal chemistry، کلاس دکتر مستشاری و الخ... ولی جدی دارم یه کم می جنبم به خودم...اینجوری نمیشه...دهه سی گذشت و ما هیچی نشدیم.... * امروز صبح قبل از اینکه چشمام رو باز کنم بیدار شدم...یعنی اول بیدار شدم و بعد چشمهام رو باز کردم..تو این فاصله کوتاه بیدار شدن تا چشم باز کردن اولین جمله ای که از ذهنم گذشت این بود " خب که چی؟؟"... می دونی، این نهایت نهیلیسم گرایی من بود... یعنی یه لحظه تو سرم چرخید اخرش که چی؟؟؟ می دونی تو با تبحر خاصی می تونی در پس هر کاری، هر حرفی و هر عملی این جمله رو بپرسی و رسما گند بزنی به نفس عمل یا عمق حرف... البته تو مسائل مهمتر نیاز داری به کمی پستی برای اینکه کار یه آدم بزرگ رو هیچ فرض کنی و در حالی که می دونی عمرا نمی تونی اون کار رو انجام بدی، بکنی اش توجیهی برای اینکه تو نری توی اون راه... و یا تو بعضی مسائل نیاز داری به خود بزرگ بینی که یه کار اینقدر کوچیکه و نتیجه اش حقیره که به درد من نمی خوره...بعضی وقتا میدونی کاری هیچی نیست...یعنی عبث عبث...اما از ترس حس پوچی جرات نمیکنی این سوال رو از خودت بپرسی...عین همین وبلاگ نویسی، یا مثل عضویت تو یاهو 360... که واقعا نمی دونم دلیل اش چیه اما این کار رو کردم و ادامه هم دارم میدم... یه جایی باید آدم برای خودش خط مشی تعیین کنه...خط مشی هایی که ته اش به خودش اجازه پرسیدن چنین سوالی رو بده و در کنارش هم جواب دندون شکنی واسه خودش داشته باشه...حالا چرا کله صبح (ظهر) این جمله دوید پس ذهن من خدا عالم است... و خودم... پ.ن: همه دلخوشی ما بر و بچ آزمایشگاه شده است جواب دادن واکنشی، گرفتن رسوبی یا بلوری، خالص بودن محصولی، گاهی به این حقارت بهانه ها برای دلخوشی تنها میشود لبخندی تلخ زد، چقدر بد که دلخوشیهایی چنین حقیر و کوچک بشود دلیل لبخندهای روزمره... گاهی در پی بهانه های کوچک می شود لبخندهای بزرگ زد اما گاهی هم این حقیر بودن بدجوری آدم را آزار می دهد...درست مثل آدمهای حقیری که با تلنگری ریز میشود دنیایشان را بهم ریخت... پ.: تو مپندار که خاموشی من...هست برهان فراموشی من... دلم کاست حمید مصدق می خواد با صدای خودش و آواز محمد نوری...
بعد التحریر: بعد از بازی فراگیر شب یلدا...اینبار نوبت رسیده به بازی ترسها... اینم یه جورشه...برای رفع کسالت این روزها و ایجاد تنوع و جلوگیری از تشویش اذهان عمومی (چه ربطی داشت؟؟) ما هم اومدیم قاطی این بازی و مرمر جان رسما پرتابمون کرد وسط گود... خلاصه من سه تا از ترسهای دوران بچگی ام رو میگم بعد به هرکی گفته بی چون و چرا، بی بهانه...بی ننه من غریبم بازی، بی کلک، بی غر و لند می گه از چیا می ترسیده... ببینید من چه شجاعانه از ترسهای کودکی ام (و بالطبع ترسهای این روزهام) دارم میگم... 1- بخش عمده ترسهای کودکی ام مربوط میشه به زمانی که قایم موشک (قایم باشک) بازی می کردم... علیرغم واکنش شدیدم به خفگی در کمد... باز میرفتم توی کمد.. به نوعی نه تنها بازی می کردم...که هیجان مضاعف درست می کردم واسه خودم..انگار جایی غیر کمد واسه قایم شدن نبود و من هم بالاجبار میرفتم اون تو...کلا این خفگی از اونایی که من هنوزم بابت اش رعشه بر اندامم می افته... 2- بخش دیگر ترس من برمیگرده به مصنوع ساخته دست بشر... یک جسم باریک مشمئز کننده... یک چندش به تمام معنا... آمپول... این ترس نه تنها در بچگی که همچنان در من به وفور یافت می شود... 3- جوجه... از این جوجه زردای ماشینی... با اون پاهای چندششون... به طرز وحشتناکی ازش فراری بودم و هستم... با اون چشمای ورقلنبیده اشون... اینطور که معلومه ترسهای امروز ریشه در ترسهای کودکی دارن :دی حالا بی زحمت سارا، مهدی، مژگان بانو٬ اشکان٬ ... زود، تند، سریع
بعد بعد التحریر: یه سر برید اینجا... بعد از اونجا برید یه جای دیگه..بعد از اون یه جای دیگه برید به یه جای بهتر... اگه اون جای بهتر فیلتر بود..باز برید اینجا بخش کامنتا رو باز کنید ببیند که بی بی یه کامنت گذاشته با پروکسی و این حرفا..از اونجا برید اون جای بهتر..من هر کاری میکنم لینکش اینجا نمی اد...
|