من به خود می گفتم...

* رعد و برق بود.... انگار من از یک خواب طولانی بلند شده باشم...مادر بزرگ جوان تر شده بود....خیلی جوان تر... از من گله کرده بود که چرا تماسی نگرفته ام...اما نمی دانست که حقیقتا چه شده است.... همه جا سیاهپوش بود... در و دیوار را با پارچه های سیاه پوشانده بودند... مادر بزرگ بی قرار سر پله ها نشسته بود و من و یک نفر دیگر که نمیشناختمش دو طرفش دستش را گرفته بودیم "خب گریه کنید دیگر...شما چرا گریه نمی کنید؟؟ گریه کنید شاید من هم گریه ام بگیرد..."... بغضم را قورت می دادم و دستان مادربزرگ را که حالا این چنین بی قراری می کرد و از ما عاجزانه می خواست اشک بریزیم نوازش می کردم...اما گریه نمی کردم... دلم برایش می سوخت اما محبتی نبود... حس بدی بود...از من گله می کرد و من فرصت توضیح هم نداشتم... حالا هیچکس سر جنازه هم نبود... می گویند سوار ماشین اش می شد که برق او را گرفت...من ندیده بودمش..اما تصورش هم وحشتناک بود...کسی یارای دیدن جسد را هم نداشت... حالا مادربزرگ بغض کرده بود و خیره شده بود به پله ها... و من در فکر اینکه اگر بفهمد همه ماجرا را خودش را سرزنش خواهد کرد ؟؟؟... مادر بزرگ حالا ناله می کرد... من نگران همه بودم... نگران همه... آسمان غرید... تمام تنم خیس شده بود..عرق کرده بودم... چشمهایم را که باز کردم... سکوت اتاق آنچنان آرامم کرد که انگار بغضم ترکید... او سالهاست که مرده... سالهاست که نیست...حالا این رعد و برقها...بعد این همه سال...

 

* بعضی وقتها آنچنان آرام می توانی از خیلی چیزها بگذری که خودت هم خنده ات می گیرد... چیزهایی که شاید از زاویه دید دیگران مهم اند و ضروری... گاهی می توانی آرام از کنار همه چیز بگذری... مایه اش کمی آرامش است و یک لبخند آرام گوشه لب و ... و بی تفاوتی محض... این بی تفاوتی این روزها را دوست دارم... متاسفم که گاهی این بی تفاوتی نیشتری می شود بر روح کسی...متاسفم که نمی توانم بهتر باشم...یا مهربانتر... یا اندکی با گذشت تر... متاسفم اما فعلا نه می خواهم و نه میتوانم جز این باشم...که اگر باشم این بی تفاوتی را از دست می دهم... خودخواهی این روزها جلوتر از من می دود...

 

جهت خالی نبودن عریضه: ما آخرش نفهمیدم چه لذت و انگیزه ای در به کار گیری واژه های عامیانه ای که شاید در خصوصی ترین دقایق و لحظاتمان هم از گفتن اشان ابا داریم، در ادبیات امروز هست که اگر باشد یعنی طرف خیلی باحال است و خیلی روشنفکر است و خیلی می فهمد و ایول قلم و ایول خط فکری... علیرغم اینکه تمایل شدیدی در خواندن بقیه کتاب "وردی که بره ها می خوانند" در من هست و این کار را خواهم کرد ( لابد به دلیل اینکه اعتقاد دارم در نهایت نویسنده چیزی دارد برای گفتن و دنبالش می گردم)... اما همچنان از این سبک نوشتن بیزارم...