بار دیگر.... که دوست می داشتم!!

امروز معنی رفیق غار رو یاد گرفتم.... انگاری به کشف بزرگی نائل اومده باشم... اینکه وقتی دلت می خواد بری توی غار.... به قول دوست قدیمی...دلت بخواد اونو هم بزنی زیر بغلتو و با خودت ببری اش... میدونی معنی اش زیاد هم سخت نبود... نمیدونم چرا تا حالا به معنای لغوی اش اینقدر ملموس فکر نکرده بودم...حالا ...این روزا حس میکنم...به طرز نمیدونم چه جوری ای کسی رو پیدا نمی کنم که بذارمش زیر بغلمو با خودم ببرمش... حالا دارم خیلی چیزا رو میفهمم... یه زمانی...از همون اولا که فهمیدیم...مکافات یعنی چی؟؟ دار یعنی چی؟؟؟ فهمیدیم یه چیزی داریم به نام "دار مکافات"...بعبارتی همین دنیای مسخره خودمون رو میگفتن... حالا دارم می فهمم ”دنیا دار مکافاته " یعنی چی... خیال نکنی اینقدر آدم وحشتناکی بودم که حالا دارم سخت ترین مکافاتها رو پس میدما (به یاد ندارم برای به Impoverish کردن کسی نقشه کشیده باشم...و یا در نهایت از این کارم لذت برده باشم...مگه من بن لادنم!!)...نه... اما دارم میفهمم...اونزمان که ناخواسته...یا ندانسته...یا هر چی دیگه یه کاری میکنی بعد جونت در میاد حتی واسه یه عذرخواهی ساده... یا سر سری می گذری برای اینکه جبران نکنی...یا اصلا اینقدره می ری جلو که دیگه راهی برای برگشت نمیذاری و به ناچار مسیر روبرو رو پیش میگیری...یعنی چی... میدونی... این اسیر خودخواهی بودن ها دشمن درجه یک آدم محسوب میشه... این "منم منم زدن" ها...این " من هیچوقت به راه خطا نمیروم" ها... این "همینی که هستم" ها ... این "مگه چه امه که عوض بشم" ها...

می تونم حس کنم آدمی که یکی دیگه رو میکشه (به ضم کاف)... و محکوم میشه به اعدام ... چه جوری دلش به حال اون آدمی که داره یکی دیگه رو حلق آویز می کنه می سوزه... اما به دو دلیل هیچکاری براش نمیکنه...یکی اینکه اون آدم...کلا نمی تونه بفهمه داره چیکار میکنه و حق رو کامل به خودش می ده... دوم اینکه تو زندانه و صداش به جایی نمیرسه... در نهایت میشه همون داستان تف سر بالا...

این روزا دارم خیلی چیزا رو می بینم...نمیدونم ذات "خود به محاکمه کشوندن" منه که در برابر همه توهینها، همه خرد شدن ها، همه به صداقت ات توهین شدن ها، بر میگردم توی گذشته ام... و درست اون لحظه ای که شاید چنین بلایی رو سر یکی آوردم می کشونم بیرون و بعدش هم میگم "بخور حالا! ببین چقدر بده"... و اونوقت به طرز سیاست مآبانه ای حق گله و شکایت رو از خودم سلب می کنم... این خوبه یا بد؟؟؟ حس می کنم از درون خودم رو میشکونم... سر کوفت بزرگی نثار خودم می کنم و بعد دچار دیپرشن حاد می شم...این موقعها یه درد دیگه هم اضافه می شه... نبودن رفیق غار... میدونی دردش این نیست که رفیق غار نداری...دردش اینجاست که تا حالا فکر می کردی داری... این بده... این موقعها یه راه حل به ذهنم میرسه... قبلترها هم رسیده بود...اما هیچوقت عملی اش نکرده بودم...نه که مقابله به مثل بکنم...نه...از این یه قلم بدم میاد...قبلترها بیشتر به خاطر این بدم می اومد از این کار که خلاقیت توش نداشت...اینکه تو دقیقا کاری رو با کسی بکنی که با خودت کرده... اما الان از این بدم می آدم که توی نظرم بی ارزشه... اینکه تو واسه کسی که برات ارزش قائل نشده وقت بذاری... اما تصمیم میگیرم به بریدن....به رها کردن...به حذف کردن...وقتی چیزی از زندگی حذف شد...کمرنگ شد..انتظارات و توقعاتت هم کمتر می شه... اونوقت دیگه راحت میری توی غار... خیلی راحت...

بازم برگشتم به حالت گذشته...قبلا در حد حرف موند...اما این بار تشنج اش کمتره... دردش هم کمتره...بی تفاوتی توش بیشتره...آرامش دنبالشه... و خیلی چیزای دیگه....

 

پ.ن: قدیما...وقتی از چهارراه گفتم...خیلی ها خیال کردن که انگشت نشانه ام به سمت اوناست...از این بابت هم خودم رو سرزنش کردم...زیاد... اما این دفعه... با تاکید بر اینکه تیر این پیکان به سمت هیچکدوم از آشنایان مجازی من نشانه نرفته...اما اگه کسی خیال کنه برعکسه... نه حوصله دارم و نه توان اش رو که بخوام از اشتباه درش بیارم...پس دوستانه از همه می خوام برداشت دیگه ای نکنن...