اول: خیلی از خصوصیات اخلاقی بابا جان نصیبمان شده و ژنتیک شده ایم عین بابایمان... اما این یک رقمه را نمیدانم چرا به ارث نبرده ام... باباجان...همیشه تا آنجا که جا داشته باشد و شرایط اجازه بدهد تصمیم گیری را به تعویق می اندازد... یعنی اگر من بتوانم یک هزارم اینجوری باشم هنر کرده ام... وقتی بابا جان سر هر مساله ای سر تصمیم گیری، اظهار نظر، و یا هرچی طمانینه نشان می دهد... و اگرچه تو حرص می خوری..اگرچه تو دلت میخواهد تکلیفت زودتر معلوم شود اما می بینی همین زمان ، همین فاصله ، هر چند کوتاه و اندک چیزهایی برایت روشن می کند که اگر زودتر تصمیم گرفته بودی برای فهمیدنش خیلی دیر بود.. آنوقت آنچنان کیف می کنم که نگو و نپرس... بارها برایم تجربه شده است و هر بار هم کیف کرده ام و هر بار هم سر تصمیم گیری ها انگار تفنگ گذاشته اند بیخ شقیقه ام که یالله تصمیم بگیر... خلاصه باشد که آدم شویم!!
دوم: آدم با تجربه ای نیستم به هیچ وجه... اصلا هم ادعای خود بزرگ بینی بهم دست نداده...اما همین چند صباحی که زندگی کرده ایم و همین چند تار مویی که سفید کرده ایم یک چیزهایی را بهمان یاد داده است... همین یاد گرفتنی های کوچک گاهی اساسی به درد آدم می خورد... یک چیز را در زندگی خوب یاد گرفته ام... آن هم اینکه وقتی میگویی "اصلا برایم مهم نیست"... "اهمیتی ندارد"... "هر چی میخواهد بشود".. و امثالهم...یعنی همه چیز برعکسش...یعنی هم مهم است ...هم اهمیت دارد (فرقشون چیه اینا با هم؟؟:دی) و هم خدا نکند اون چیزی که نمیخوام بشود... یعنی ما داریم رسما لاف می زنیم... یعنی آقا هر چی شنیدی برعکس اش... یعنی ما داریم قمپز در میکنیم...رسما در برخورد با این جور آدما خنده روی لبهایم می نشیند...حالا اگر نگذاری به حساب خودبزرگ بینی و ادای آدم گنده ها رو در آوردن این وقتا به طرف هیچی هم نمیگم... یعنی بذار به حال خودش خوش باشه... تو هم خوش باش با خوشی اونا:)
سوم: گوشی محترمه مکرمه از ارتفاع چند پایی سقوط آزاد فرموده بودند و پشت مبارکشان(دارم در مورد گوشی حرف میزنما... !!:دی) شل شده بود و رسما هیچ صدایی از گوشی در نمیآمد.. مگر اینکه یک دیکشنری آکسفورد و یا اشیایی با آن ابعاد و جرم روی اش قرار میگرفت که علاج شل شدگی باشد و زنگ و صدایش در بیاید... و ما مغموم در عزای نشنیدن صدای زنگ مبارکش روز و شب نداشتیم و فرصت تعمیرش هم حاصل نمیشد...تا اینکه زد و بر حسب اتفاق و در پی اصل تکرار تاریخ گوشی محترمه از همان ارتفاع مجددا سقوط فرمودند و کانه بیماران روانی که نیازمند یک آنکور یا یک چیزی در این مایه ها جهت ایجاد شوک برای مداوا هستند به طرز معجزه آسایی این شل شدگی رفع شده و صدایش در آمد... طی تحقیقات بعمل آمده و بررسی های مکرر چنین نتیجه حاصل شد که یکی دو بار گوشی را از ارتفاعات مختلف پرتاب کنم باشد که مدلش به کل برود بالاتر :دی
چهارم: چلو کباب، کاکائو، قره قوروت، آلبالو خشکه، لواشک، ترشی انبه، نون خامه ای، تمبر هندی، آلو برقانی، خریداریم... شدیدا این چند وقته در برابر همه اینها غیر قابل کنترل شده و از هر کدام به هر مقداری که باشد طرفه العینی بلعیده خواهد شد :دی
پنجم: از صدقه سر همان چند تار موی سفیدی که روی سرمان به چشم می خورد و اسمشان را گرد پیری که نه تجربه گذاشته ایم با اجازه خودمان...این را هم یاد گرفته ایم که هر چی میری بالاتر باید این را خوب بفهمی که هنوز هیچی نیستی...یعنی هیچ پخی (به ضم پ) نشدی... یعنی خاک بر سرت اگه بخوای سرت رو بالاتر از حد مجاز بیاری بالا...که اگه نفهمی یه جای مهم کارت می لنگه... اونوقت از عالم غیب یک تو سری آنچنان نوش جان می کنی که تا ابد کله ات را شرم خودت هم نتوانی بیاوری بالا :)
پ.ن:چیزهایی که این روزها می شنوم مرا یاد درویش مصطفی در «من او» می اندازد... شاید تا هفته دیگه خیلی چیزا معلوم بشه...!!!
من به خود می گفتم
که چو برمی گردی
مهربانتر گردی
و رهاورد تو زین راه دراز
مشتی الماس محبت باشد
ای دریغا
افسوس
من ندیدم جز هیچ
زندگی٬
گل؟؟
یا پوچ؟؟
|