| هرگز از مرگ نهراسیده ام... یا لاف میزنیم ...حرفیه؟؟!! |
میدانی وضعیت دردناکی است... اینکه صبح که نه لنگ ظهر رختخواب نازنین را بی خیال شوی... کتاب نیمه خوانده را رها کنی کنار تخت... و مو برس کشان به سمت آشپزخانه بروی به این فکر کنی که برای نهار مرغ بیرون بگذاری یا گوشت چرخ کرده... حقیقتا که اینچنین بانوی یک خانه بودن حال من یکی را رسما ویران میکند... و اینکه مادر گرامی بیست و اندی سال چگونه حکم مادر خانه و زن بیرون را توامان به انجام رسانیده در نگاه اینجانب به معجزه می ماند و بس... از دیروز عینهو چی چسبیده ایم به این سی دی تازه رسیده خودمان... درست است که به کل از شهرام ناظریان چیز زیادی نمیدانم اما الحق و الانصاف کنسرت اش همراه با گروه ارکستر چکناواریان چیزی از یک شاهکار کم ندارد... " جس، میلیونها و میلیاردها آدم توی این دنیا هست که همه شون می تونن بدون تو زندگی کنن، اما آخه چرا من نمی تونم؟ این دردو کجا ببرم؟؟ من نمیتونم بی تو زندگی کنم. کاری که هر کسی می تونه بکنه، کاری که از یه بچه پنج ساله هم بر میآد از لنی بر نمیاد. تو هیچ سر در می آری؟؟" اوکی اوکی...میدونم «خداحافظ گاری کوپر» قسمتهای به درد بخور و خوندنی و جذابتری هم داره اما چیکار کنم که بعد خوندن همین چند خط تا یک ساعت می خندیدم!!! اخبار فوری: هی...نیمساعت پیش موقع نوشتن این خزعبلات – به فال نیک بگیریم...خدا هم قهرش آمد یکهو از این خزعبلات نویسی من- زلزله اومد باز... اول خواستم ادای آدمای نترس رو که از مرگ نمی هراسند در بیارم...داداش کوچیکه رو از حمام کشیدم بیرون... و در حالیکه به خواهر کوچیکه میگفتم چیزی نیست که عزیز دلم... یه کم لرزیده... سعی کردم شرایط رو مساعد کنم اما به گمانم این گرومب گرومب بعد زلزله از زمین لرزه نبود این قلب بدبخت بود که از یه لرزش جزیی آنچنان به تالاپ تولوپ افتاده بود ...بعد خواستم شروع کنم به حرفای گنده و مزخرف زدن...در حالیکه همسایه محترم برای اینکه ما از دوری مامان و بابایمان یک وقت پس نیفتاده باشیم بالا آمده بود می گفتم: "همینه دیگه...یهو میاد سراغ آدم...اگه قسمت باشه...همه رفتنی ایم... ببین تا به مرگ نزدیک میشیم به چه حالی می افتیم... ".... به اینجا که رسید حالم از خودم بهم خورد... بعد در حالیکه بابا جان آنسوی گوشی از همه جا بی خبر حال ما را می پرسید من لبخند زنان ادای از خود گذشته ها را در آورده و در جواب خانم همسایه که هی اشاره می کرد به اشان بگویم که زلزله آمده است!!! چشم و دهنمو کج و کوله می کردم که نه... نمیگم ... حالا اون بنده های خدا نگران می شن..بعد که تلفن قطع شد... عینهو هنرپیشه های فیلمها که معمولا هر کاری میکنن مو لا درزش نمیره و همه چیز سر جاشه (مثال: شخصیت نرگس در سریال نرگس) در کمال اعتماد به نفس که معمولا بی وقت می چسبد به سقف گفتم : "بگم که چی بشه...که نگران بشن"..اما همین که همسایه عزیز رفت پیش خودم گفتم که چی حالا؟؟؟؟ لذا گوشی تلفن را برداشته و به بابا جان گفتم که زلزله آمده اما رگ آبان ماهی امان گرفته بود و ادای آدمایی که کلا چیزی برایشان مهم نیست در آوردم و گفتم که چیزی نیست بابا... یه تکون جزیی بود....شما خیالتون راحت باشه... اما بعد گفتم خیلی خری... مثلا خواستی لوس بازی در نیاوری؟؟ خب چه میشود پیاز داغش را زیاد میکردی ؟؟؟ دوباره گوشی تلفن را برداشته و طی یک عملیات پیاز داغ کنی آنچنان ننه من غریبم بازی در آوردم که بابا جان و مامان جان هم اینک در جاده به سمت تهران به سر می برند... خلاصه من یکی..یه تنه روی این زلزله رو کم کردم...خیالتون راحت دیگه سر و کله اش پیدا نمیشه.... پ.ن: شایدم دوباره پیداش شد... ایندفعه اون روی منو کم میکنه.... پ.ن: میخواستم یه داستان براتون نقل کنم از یه تختخواب با روتختی قرمز و یه لباس خواب قرمز رنگ روش... باشه بعدا...الان وقت این حرفا نیست یهو دیدی زد و مردیم اونوقت اون دنیا واسه به تصویر کشیدن اروتیک یک ماجرا جواب نکیر و منکر رو چی بدیم؟؟!!! اگه زد و زنده موندیم بر میگردم :دی
بعدالتحریر: وقتی گریبان عدم ، با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را، پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را، در آسمانها می کشید وقتی عطش طعم تو را، با اشکهایم می چشید من عاشق چشم ات شدم، نه عقل بود و نه دلی چیزی نمی دانم از این، دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و ،عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این، دیوانگی و عاقلی برای امیرحسین! بخاطر عشق بی دریغش به بانو... که بغض امشب و این حال و هوای دوست داشتنی را مدیون حس زیبای دوست داشتن اش هستم... که حسرت وار یادم انداخت میشود عاشق شد...که دل سپرد بی دریغ...!!
|