عطر خوش زندگی!!

داریم از خواب رسما رو به قبله می شویم...یعنی دو تا چوب کبریت باید بگذاریم تا پلکهایمان روی هم نیفتند..حالا این چه فورس و نیرو و اجبار و فشاری است که حتما باید همین الان این خطوط نگاشته شوند تو بگیر عشق به نوشتن... تو بگیر عشق به وبلاگ...تو اصلا بگیر هر چی... اما از شما چه پنهان عینهو خری که تی تاپ بهش داده باشند الان خر کیفم... چرا؟؟ عرض می کنم... من از عروسی اومدم الان... حالا در این مغز چه چیزی جای سلولهای خاکستری می تواند باشد که یک موجود ظاهرا بشر را از یک عروسی تا این حد مسرور و مشعوف گردانده خدا خودش میداند و این دسته گلی که آب داده است...اما عرض کنم خدمتتان که این عروسی از آنجا که عروس و داماد هر دو از بر و بچز آزمایشگاه بودند فلذا کل دانشکده مهمان بودند و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... و حد آتش های سوزانده شده و محدوده قرهای ریخته شده و فراخی نیشهای باز شده و الی آخر... باباجان امر فرموده بودند اگر قرار است شب تنها برگردم ماشین نبرم... زیرا تهران است و جمیع خطراتش...لذا جهت آسایش بیشتر یک تعارف زدیم "هرکی با من میاد من 4 تا جا دارم"...این میان جز یک خانم الباقی آقایان بودند که اعلام امادگی کردند و آقایان ما هم که ماشالله یکی از یکی جنتلمن تر...ما هم که صدایمان در نیامد گفتیم جهنم... هر سه را می بریم... یکی پنچری میگیرد...دیگری ماشین هل میدهد...سومی را هم میدهیم به زورگیر ها و خلاص... لذا کشان کشان...تا درکه رفتیم و خوش خوشان از اینکه شب سه تا شیر مرد عینهو چی باهامون برمیگردن... اما یا خدا خواست بزنه پس کله ما و به ما بفهماند هی بشر نیت ات را درست کن...یا خواست ماهیت واقعی این به ظاهر جنتلمنان را به ما نشان بدهد که موقع برگشتن من نمیدانم این سه تا چه جوری ییهو از اتومبیل خواهر عروس و شوهرش سر در آوردند و در حالیکه بوق بوق کنان از کنار ما رد میشدند...ابراز نگرانی می فرمودند که "شما خانوما سختتونه تنها برگردین خونه که"... یعنی همچین دلم میخواست می کوباندم در ملاجشان تا این خاله زنک بازی ها و تعارف تیکه کردنها فراموششان شود... خلاصه عنر عنر...یا انر انر همانطور که کشان کشان رفته بودیم بالا... قل قل خوران سر بالاییها را پایین آمدیم و گازش را گرفتیم و از روی حرص با حداکثر سرعت راندیم... کمربند ایمنی هم بسته بودیم... به کوری چشم دشمنان نه پنچر شدیم نه زورگیر اومد نه نیاز به هل دادن بود... اما من حال این سه تا رو فردا نگیرم...نرگس نیستم... حالا نه که ما از عهده خودمان بر نیاییم...ماشالله شیر زنی هستیم برای خودمان... اما خب آدم از اینکه نقشه هایش نقش بر آب شود و پنبه هایش همگی رشته شود حرص اش می گیرد دیگر... حالا شما توی ذوق ما نزنید که چرا اینقدر پر رو از آب در آمده ایم :دی...

 

م.ن: خانوما و اقایون فمینیست و طرفدار برابری زن و مرد و مبلغین عدم نیاز زن به مرد در امور روزمره پلیز... پلیز...من خودم می دونم اصل قضیه چگونه باید باشد..اینها صرفا جهت شوخی و مزاح بود و بس :)

 

اما عروسی... یعنی به جرات می توانم بگویم ساده ترین عروسی ای بود که به عمرم دیده بودم...یعنی شما تصور کنید عروس و داماد یک هفته قبل از عروسی تصمیم بگیرند که اصلا٬ جشنی برگزار کنند... من اگر بتوانم جسارت برگزاری چنین مراسمی را داشته باشم در این فامیل گنده و مقید به کلیه اداب و رسوم و شدیدا تشریفاتی... عملا انقلابی درونی و بیرونی در زندگی من رخ می دهد... عروس و دامادی که هردو دانشجوی سال سوم دکترا هستند... درخوابگاه متاهلین دانشگاه یک خانه 50 متری اجاره کرده اند...حلقه ازدواجشان یک رینگ ساده است..مهریه بسیار ساده ... هر دو با هم یک جا کار می کنند... و حرف هم را آنقدر می فهمند که آدم از اینهمه فهم دهانش باز می ماند...عروس و دامادی که لباس عروس و دامادی اشان ساده بود و همان بود که یک سال پیش سر مراسم عقدشان پوشیده بودند... عروس و دامادی که به دور از همه تکلف و بریز و بپاشهای مسخره زیباترین جشنها را گرفتند... من تبلیغ چنین قناعتی را نمیکنم... هرکسی اعتقادی دارد بی شک... من خودم به شخصه جسارت و توانایی چنین کاری ندارم... چرا ... نمی دانم...احتمالا پرتوقع تر و خودخواه تر و شاید ترسوتر باشم....یا هرچی...اما شدیدا به  این همه سادگی اشان حسودی ام میشود...

 

پ.ن: من خوابم...!!

پ.ن: در مراسم امشب همچین حس برتری خاصی بر من غالب بود... نوعی حس ناشی از درک فضا... گویی آینده عکسهای دسته جمعی را میدیدم... همه این احساسات فلسفی ناشی از ازدواج مشابهی بود که همین نزدیکیها بعد ۲۷ سال دارم می بینم..مامان و بابا جان را عرض می کنم که بسان دو گل نو شکفته امشب تریپ دانشجوی وصلت کردند.. یعنی دیگه خیلی بخواهم خودم را دست بالا بگیرم حس می کردم برگشته به ۲۷ سال پیش وقتی هنوز زاده نشده بودم...وقتی هنوز ماهیتی نداشتم... همچین قمپز در میکردم واسه عروس و داماد که این عکسهای دسته جمعی دوستانه سی سال دیگه اگه بدونید چقدر لذتبخشه که هی میخواستن با ما عکس بگیرن..:دی