when I need you...!

 

تو از کدام غروبی/ که خوب می دانی/ شب از کدام جاده می آید/ تو از طنین کدام صدایی/ که بیت بیت حرف تو را/ بدون انکه بگویی/ ناشنیده می دانم/... اصالت غریب کدام دیاری/ ترانه های قوم مرا اصیل می خوانی/ و زخم اندوهم را/ تو خوب می فهمی/ تو خوب می دانی/.... مرا به پوچی شگرف یک رویا/ مرا به جشن ساده یک اندوه/ مرا به سادگی ات بردی/... ودر وجود تو... درست یادم نیست/... چه زخم کهنه..چه دردی بود/ که هفت بند وجود را ز گریه می لرزاند.../بدون تو ای عمق منظره/ای همیشه عزیز/بدون تو در کوچه های در بدری/چه تلخ بود گذشتن/چه تلخ می گذرد/دلم برای تو ای بکر/ای نجیب/دلم برای تو ای ساده/ای عفیف/دلم برای تو لک زده است... ای همیشه شریف

 

*مامان

 

آخ دلم... نه درد می کند...نه پیچ می رود... نه گشنه اش است... فقط... فقط... تنگ شده... یک بار به دوستی می گفتم : "تا حالا دلتنگی را تجربه نکرده ام"..از آن روز تا امروز فهمیده ام... دلتنگی آن چیزی نیست که تو بخواهی مثل غذا بخوری اش... یا مثل آب روی بدن ات حس اش کنی... می خزد در تمام جانت... انگار دلت بهانه ای میگیرد... یا دستهایت... یا ... یا چشمهایت... لعنتی... گاهی این دلتنگی ها لبخند به لبت می آورد... که تو در انتهای همه بغض های عالم لبخند میزنی... دلم تنگ می شود... گاهی بد بهانه می گیرد... بهانه آنچه که می دانی نیست... بهانه آن چه که می دانی از اول بودنش خطا بود و نباید می بود... دلتنگ آن چیزی که می دانی درد بودنش – اگر می ماند و بود- بیشتر از نبودنش بود... اشکال کار آدم کجاست وقتی در کشاکش عقل اش می ماند... و حق را تمام و کمال به آن می دهد...اشکال کار کجاست که آدم یک طرفه نمی شود...یا رومی روم...یا زنگی زنگ...اشکال کجاست که دل نه عاشق می شود نه بیزار... که دل نه می بازد... نه می برد... اشکال کار کجاست  که تو می دانی چیزی نباید باشد و بهانه نبودنش را می گیری؟؟؟  

 

به گمانم یک ساعت و نیم بود که کوبیدم بر این دف بیچاره... طفلک...باز هم فدای همه بهانه گیریهایم شده... این وقتها دلم میخواهد سکوت همه جا باشد... هیچ صدایی نباشد... آنوقت دست به دف می شوم... آنقدر می کوبم تا آرام شوم... اینطوری صدایی نمی شنوی... و درد انگشت اشاره دست چپ که انگار سنگینی همه بهانه های عالم را روی اش ریخته ام یادم می برد که از چه نالیده است این دف... آنوقت می نشینم و می نویسم...مثل حالا...

 

همین بغضی که دارم/همین ساز شکسته/دلیل از تو مردن/از تو رفتن /تا تو برگشتن/چقدر خوبه...

 

پ.ن: باز از اون روزهاس که دیوانه شده ام... به شدت پاچه می گیرم و سر هر چیز مسخره ای شری به پا می کنم...خلاصه دست کمی از یک دیو ندارم... حاضر جواب شده ام... و در جواب از هیچ جسارتی ابایی ندارم... حالم از خودم بهم میخورد...ظرافت دخترانه را ...یا به قولی..نجابت اش را قورت داده ام و زکی... انگار نه انگار...

جمعه می رویم کوه...جماعت دانشجوی کوهنورد!! هه... خوبه... این دسته جمعی به کوه و دشت زدنها... دمی خوش بودن ... خیلی فشارها را کم می کند...این هم نوعی سر خود کلاه گذاشتن محسوب می شود آیا؟؟