ماجراهای من و عمه و مترو و مهمونی و کوه و ....

مامان جان عمه هایی دارند که خدا نیارد روزی را که امر بفرمایند به انجام کاری و حرفشان دو تا بشود... یعنی از آنجا که روزی روزگاری خانزاده بودند اصولا نباید حرفشان دو تا بشود.. که اگر بشود بهشان بر میخورد و از آنجا که همه فامیل بدجوری خاطرشان را میخواهند چون اصولا انسانهای بسیار بسیار شریفی هستند لذا کسی حرفشان را زمین نمی اندازد... حالا این مقدمه را چیدم از پی هم که بگویم یکی از این عمه جان ها ما را دعوت نمودند خانه اشان... آنهم نمیدانم ییهو چرا محبت اشان قلنبه شده بود که همه فامیل را دعوت کرده بود پنجشنبه شب...که همگی شب هم بخوابیم جمعه هم باشیم و شب زحمت کم کنیم... حالا من جوان ساده دل که بعد عمری برنامه کوه برای جمعه صبح چیده بودم باید چه خاکی بر سرم می ریختم این وسط...؟؟؟!!! یعنی مامان جان هم پای اشان را کرده بودند در یک کفش که میخواهی نیایی نیا...اما عمه ناراحت می شود و خود دانی... ما هم دیدیم هیچ رقمه نمی شود...گفتیم خب میرویم...شب بهانه ای جور میکنیم وبا آژانس برمی گردیم...بدبختی اینجا بود که منزل ایشان در کرج بوده و بابا جان امر فرمودند عمرا تنها برنمیگردی (و بماند که ما گوش نکردیم و برگشتیم و باباجان از آنجا که مسافرت تشریف دارند دستشان به من نرسید و اکتفا کردند به تماس تلفنی و اطمینان حاصل فرمودند که دختر گل اشان صحیح و سالم است...) ماشین هم که الحمدلله زرتش قمصور شده و فرت و فرت ریپ می زند و خاموشی اختیار میکند و باید برود یه هفته بیخ تعمیرگاه... خلاصه...رفتیم سوار مترو شدیم...حالا نمیدانم چرا اینها آژانس نگرفتند.. انگار همه بدبختی عالم بر سر ما هوار شده بود...بار اولی بود که سوار مترو کرج می شدم... به نوعی تاکسی درمی شدن را تجربه کردم...این دماغ و دهن چپ و چوله ملت وقتی می چسبند به شیشه دقیقا آدم را یاد پروانه های تاکسی درمی شده و زیر شیشه ویترین موزه ها می اندازد... بگذریم... سوار مترو شدیم و موقع پیاده شدن رفتیم به سمت پله برقی... یک خانمی جلوی ما بود و من نمیدانم پله برقی سواری اینقدر دشوار است که ییهو ما دیدیم خانم ولو شده روی خواهر جان...خواهر جان هم دارد ولو می شود روی ما... و جیغ و داد ملت به هواست و ما هم مانده ایم این وسط به کدامین عملیات ژانگولر متوسل شویم... فقط توانستیم خواهر جان را از پشت بگیریم که کمرش نشکند...اما نتوانستیم دستش را هم بگیریم فلذا ناخن چهار انگشت دست چپ اش از وسط نصف شده و خون است که فواره می زند.. آقای مهربون پله برقی...دکمه ایست رو که زد انگار روی یه فیلم اکشن استپ زده باشند...یا تو بگیر زمان بایستد..نوعی سکوت محض در سالن حاکم بود ... خیلی صحنه تاثیرگذاری بود به جان خودم... تازه فهمیدیم من و مامان جان خواهر جان را روی هوا گرفته ایم... خودم هم که بسان ژیمناستها دست و پایم بهم گره خورده است...خلاصه ماجرای مضحک دردناکی بود و با این اوصاف ما تازه ساعت هشت رسیدیم خانه عمه جان... و تا نشستیم دیدیم داریم شام می خوریم... ای بابا... شام را خوردیم..تا آمدیم بنشینیم دیدیم باید برویم... حالا وقت بهانه جور کردن رسیده است و دم عمه جان را دیدن... و بماند که چه زبانی ریختم که لعنت به این آزمایشگاه...یک شب اومدیم خانه عمه جان خوش باشیم...نمی شود... باید بروم... (و اینجا قیافه امان به طرز مظلوم واری ناراحت است)...و از آنجا که عمه جان یک دل نه صد دل عاشق من می باشد (دلیل اش این است که یک بار – که من اصلا خودم یادم نمی آید- زمانی که من کودکی بیش نبودم و جمعا به گمانم سه سال هم نداشتم در جمعی مهمان بودیم...سر نهار یا شاید هم شام هی این عمه جان به من تعارف می کردند و من بسان دختران مودب و گنده و خانووم میگفتم صبر میکنم همه بزرگترا بیان..وااااااااااااااای چه شعوری...الان اگه ولم کنن عین چی می افتم به جون غذا).... و خلاصه عمه جان با سلام و صلوات آژانسی گرفته و ما را روانه منزل نمود... و کلی هم تقدیر و تشکر شد از حضور سبزم ولو به مدت یک ساعت و خرده ای و اینگونه شد که ما اینجا نشسته ایم و مینویسیم و داریم فکر میکنیم ما چرا یک کیف کوله نداریم که زندگی امان را بیندازیم توی اش و برویم کوه... این نشان می دهد که ما هر n سال یکبار به کوه می رویم ....

 

پ.ن: من چرا اینقدر کیفم کوکه آیا؟؟؟ باشد که باشد این حس... به گمانم دچار عدم تعادل در احساسات شده ام...