1-واقعا نمیدونم این فیلمها که از زمان قدیم و لوتی های اون زمان نشون میدن و داش مشدی های هر محله همه اش دروغه یا اینکه واقعا بودن. اگه بودن که خوش به حال اون موقعها! خوش به حال زنهای اون دوره که میدونستن مرد زندگی اشون واقعا مرده. خوش به حال بچه های اون زمان که مطمئن بودن باباشون بهترین و مرد ترین بابای دنیاست… و خوش به حال مردی اون زمان و مردونگیهاش. گاهی فکر میکنم زنهای اون زمان هم یه پا لوتی بودن.
زمانی این فکرا از سرم می گذشت که ماشین درست وسط خیابون یهو خاموش شد و من و مامان در حالی که بابا هم مسافرته مونده بودیم تو خیابون و هرکاری میکردیم استارت نمیزد. فکر کنید هیچ مردی نبود که ماشین رو هل بده حداقل کنار خیابون بذاریم….
زمانی این فکرا از سرم گذشت که وقتی مامان از یه آقایی که از اونجا رد میشد به حساب مرد بودنش خواست یه نگاهی به موتور بندازه بی تفاوت رد شد و گفت نمیدونم...
زمانی به این نتیجه رسیدم که بعضی خانومها تو ماشینهای دیگه وقتی میدیدن ماشین خرابه می خندیدن... و شوهرشون دستش رو برای یک لحظه هم از روی بوق برنمیداشت....
زمانی به این نتیجه رسیدم که آقای امداد گر امداد خودرو بعد از اینکه یک ساعت ما رو معطل کرد اومد ونتونست کاری کنه تا دم خونه ماشین رو بوکسور(یا بوکسل، نمیدونم) کرد و به خاطر همین میخواست 15000 تومان پول بگیره و وقتی اعتراض مامان بلند شد به 3500 تومان تقلیلش داد. ( اینقدر تخفیف به نظرتون منطقیه؟) یعنی 3500 هم واسه اینکار زیاد بود.... و اونوقت این آقا میخواست 15000 تومان بگیره تازه ماشین هم که هنوز خراب بود و تمام سیم کشیهاش رو هم بیرون ریخته بود....
حالا از سرمای هوا و سوزش دیگه نمی گم . تصورش پای خودتون...
البته من ومامان کم نیاوردیم و برای اینکه ثابت کنیم نامردیهای این روزگار نمیتونه اعصابمون رو بهم بریزه اون یک ساعت رو که منتظر آقای امدادگر مهربون!!! بودیم رفتیم تو رستورانی که از قضا یه جای خوبه با یه غذای عالی، شام حسابی خوردیم و خندیدیم واصلا به روی مبارک نیاوردیم که چی شده....
بگذریم...
2-امروز عید قربانه! اینو که همه میدونستین. پس عیدتون مبارک...
۴- یکی از دوستای خوبم که فوق لیسانس شیمی آلی داره لطف میکنه و برامون این درس رو تدریس میکنه برای کنکور... اما نمیدونم چرا اینقدر اصرار داره ما زیاد سر کلاس باشیم من هم که نمیتونم بیشتر از یک ساعت و نیم سر کلاسی باشم حتی به اندازه دو سه دقیقه بیشتر وگرنه چیزی که یاد نمی گیرم هیچ نمیذارم بقیه هم یاد بگیرن... خلاصه که ایندفعه بین استراحتی که داده بود یه کاری کردم... جناب دوست استاد ما ساعت مچی اش رو گذاشته بود تو کلاس و رفته بود و من هم ساعتش رو ۱۵ دقیقه کشیدم جلو.... اینقدره کیف داد...
۵- بعد از انجام این عمل غیر انسانی!!! همون روز ساعت خودم خواب موند و به خودم گفتم ای دل غافل دیدی راست میگن: چیزی که عوض داره گله نداره!!
۶- تا حالا ساعت ساز خانوم دیده بودین؟؟ من که ندیده بودم وقتی رفتم باطری ساعتم رو بندازم برای اولین بار با این صحنه مواجه شدم.یه خانوم تپل در حالیکه نی نی کوچولوش تو کالسکه تو مغازه بود و در حالیکه داشت داستان به دنیا اومدن بچه اش رو از دو ماه قبل از زایمان تا چندین روز بعد واسه دوستش که اونجا بود تعریف میکرد باطری ساعتم رو عوض کرد و چون من برای تعویض یه باطری فسقلی نزدیک به ۲۰ دقیقه تو مغازه معطل شدم فهمیدم که چرا هیچوقت زنان ساعت سازان خوبی نخواهند شد.... راستش داستان زندگی غمناکش رو از اول تا آخر واسه دوستش و من تعریف کرد...
(عجب رنگ آمیزی ای کردم این پست رو ها!!! میدونین خیلی وقته میخوام برم کلاس نقاشی. بالاخره یه روز میرم!!) |