* بعد n سال بالاخره موفق شدم "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" را بخوانم... حالا چه طلسمی بود و چه جادویی که اینهمه وقت نشده بود من این کتاب نه چندان چندین صفحه ای (جمله بندیو!!! :دی ...)رو بخوانم برای خودم هم مجهول است... اما بعدش فهمیدم که چیز خیلی بزرگی را هم از دست نداده ام... موردی که خیلی خیلی در هنگام خواندن کتاب مشهود بود و خودم را هم به خنده وا داشت این بود که تمام مدت مطالعه نمی توانستم به شکم دراز بکشم و کتاب بخوانم... و به نوعی این جوگیری داشت از خنده ما را می کشت... چه خوب که جنین در اواسط کتاب دار فانی را وداع گفت وگرنه من همچنان تحت تاثیر حس مادری فالاچی بعید نبود دچار درد زایمان هم می شدم... بگذریم از این حرفها... می شود اینها را به قدرت نویسندگی اوریانا فالاچی مربوط دانست...اما حالا که دلمان می خواهد دنیا را خیلی قشنگتر و زیباتر ببینیم اصلا این کتاب نچسبید...دنیای به تصویر کشیده فالاچی خیلی ترسناک و مهیب بود و ما دلمان نمیخواهد اینگونه ببینیم اش ولو انگ خود گول زدن یا سر خود شیره مالیدن بهمان بچسبد...
** تو می توانی از نظر مالی از خیلی ها برتر باشی... می توانی به مدد خانواده ای که داری از موقعیت اجتماعی خوبی برخوردار باشی... میتوانی به یمن مال و منال پدری ات تا بحال با اتوبوس اینور و آنور نرفته باشی.. می شود با پولی که داری هرچه خواسته ای تا بحال برایت فراهم باشد... اما همه اینها...با تمام اعتماد به نفسی که از امنیت مالی ناشی می شود نمی تواند لذت همراهی با طبقه پایین تر جامعه را نصیب تو کند... شعار نمی دهم...اگرچه بسیار شبیه شعارهاست... اما ... حالم بهم می خورد وقتی سوار اتومبیل بابا جانم می شوم... پول بابا جان را از جیب مبارک خرج می کنم... با پول باباجان بهترین رستورانها می روم... و نگرانی فقر هیچوقت ته ذهنم را خالی نمی کند بخواهم پایین تر از خودم را نبینم... که همراهی نکنم... که آنقدر غرق خودم باشم که نفهمم می شود سوار اتومبیل بابا جان هم شد... می شود کرور کرور هم پول خرج کرد...اما طوری رفتار کرد که پایین تر از تو احساس کمبود نکند... من حالم بهم می خورد از این همه نخوت... همه ترس ام همیشه همین بوده...اعتراف می کنم... اگر ضربه ای که دو ماه آزگار- مهر و آبان ماه پارسال- بر من وارد نشده بود... اگر این ضربه که بسان تلنگری بزرگ بود و البته دردناک... نبود... هیچوقت نمی فهمیدم که روز به روز بیشتر غرق نخوت می شوم و بیخبری دارد بلایی سرم می آورد که... خدا را شاکرم... اگرچه ضربه تلخی بود و حتی از فکر تکرار مجددش هم مو بر اندامم راست می شود و ضربان قلبم تندتر میشود...اما اگر نبود بعدتر ها بسیار از خودم بیزار می شدم...
*** بد عادت شده ایم... کارمان شده است اخر هفته ها آب بازی... یعنی شما اگر دیروز در آزمایشگاه شیمی شاهد ماجرای آب بازی دانشجویان ارشد و دکترا بودید قطعا به عقل همگان شک می کردید و خداوند بزرگ چه رحمی کرد که در آن شیر تو شیر استاد محترم را به آزمایشگاه رهنمون نساخت... که احتمالا به محض ورودش به آزمایشگاه غرق شده...چهره هایی به سان موش آب کشیده می دید و بس... بماند که بساط املت خوری و میگو خوری یک طرف آزمایشگاه به راه بود و سمت دیگر روی هیترهای مخصوص آزمایش تخم مرغ نیمرو میشد و آهنگ جینگیلی مستانی بشکن و بالا بندازی راه انداخته بود که بیا به تماشا... نگرانم...اگر قرار باشد اوضاع به همین منوال بگذرد و اینقدر خوش بگذرد به گمانم حالا حالا ها خیال دفاع کردن به کله امان نزند و چه بسا خر شده و دکترا هم بخوانیم ....
|