اول از همه قبل التحریر: خب راست میگید...این که آدم بعضی وقتا دیگه شورشو در میاره... دقیقا مصداق کامل این روزای منه... یه دفاع و یه غار نشینی که اینقده لوس بازی نداره...دهه... امیر امروز به حرف ات فکر کردم... و می کنم... و میدونم قبلا هم گفته بودی...اصلا بیا یه برادری در حق من بکن هر چند وقت یه بار اینو بهم یادآوری کن...:دی... راست میگی...بازم باید فکر کنم روش...مرسی:) حالا بریم سر خود تحریر: هم اینک که بنده اینجا جا خوش کرده ام و به امر خطیر تحریر و تقریر مبادرت می ورزم... یک خروار ظرف نشسته اندر ظرفشویی دارند صدایم می زنند که " آهای نرگس کجایی؟؟ بیا ما رو بشور (عین بچه هایی که میرن دستشویی یهو داد میزنن: مامااااااااان بیا منو بشور!!! مامان جان و بابا جان که تشریف برده اند بلاد دبی... انگار نه انگار ما اینجا آدمیم...هی بال بال زدیم... هی خودمان را لوس کردیم...هی بالا وپایین رفتیم و بهانه جور کردیم بلکه ما را هم ببرند...انگار نه انگار...هی گفتن ما دوتایی میخوایم بریم...حالا انگار دارن میرن ماه عسل... آخرش هم من موندم این همه ظرف و رخت و لباس و کار...اونا رفتن که رفتن... و من ماندم این داداش کوچیکه که کلا آبمان با هم در یک جوی نمیرود...بماند که وسط بحث و گاهی هم دعوا یک چیزی میگوید من از خنده منفجر می شوم... تا آنجا که هربار مامان و بابا میخوان برن جایی تا دم رفتن راه میره میگه : "نمیشه نرگس هم با خودتون ببرید؟؟"... سری آخری که مامان رفت مشهد...داداش کوچیکه همچنان که به زور من زمین تی میکشید غر میزد: "ای امام رضا!! میشه ایندفعه نرگس رو هم بطلبی؟؟؟".... طفلکی...میدانم زیاد به دست و پایش می پیچم...اما خب حرص آدم رو هم در میاره ... عادله جان دعوتمان فرمودند به بازی "اگه راست میگی بهترین پست وبلاگ ات کدومه؟؟"....ما هم که خراب رفیق و پایه بازی... نشستیم به آرشیو خوانی..دیدیم ما چقدر پست مزخرف به خورد خوانندگان عزیز داده ایم در این سه سال و اندی کمتر شاید..اما چون کمی تا قسمتی خود شیفته تشریف داریم... دیدیم اونایی رو هم که دوست میداریم لامصب یکی دو تا نیست که...هی خواندیم ..هی دل خودمان قنج (غنج) رفت... آخرش گفتیم: "نمیشود شما بگویید کدام را دوست می دارید آیا؟؟" بعد دیدم عجب سوال مزخرفی...مگر شما چه گناهی کرده اید که باید به زور یکی را انتخاب کنید..آمدیم کسی اصلا حالش از وبلاگ تو بهم میخورد...لذا عقلمان را جمع کردیم و دلمان را هم گذاشتیم وسط و دیدیم این پست حانیه بدجوری دلمان را می برد.... حالا وقت پی نوشته: برید این پست حانیه رو یه بار دیگه بخونید... سعی کنید خوشتون بیاد...بیشتر از این از دستم برنمیاد... کلا من روی کسی رو که زمین نمیندازم در دعوت بازی... جون شما ناراحت میشم اگه نخونیدا...کلی زحمت کشیدم پیداش کردم :دی حالا نوبت پی نوشت دومه: ما از خانه داری، آشپزی، ظرف شستن، رخت شستن، جمع و جور کردن خانه بدمان می آید... حرفیه؟؟؟ (حالا انگار کی خوشش میاد!!)
بعدالتحریر: بعد از مکاشفات و مطالعات فراوان تصمیم بر این شد که برای افطار، شام و ایضا سحری فردا کتلت بپزم... لذا دست به کار شده... و گوشت چرخ کرده در اوردم و سیب زمینی و پیاز و ادویه و زرد چوبه و خلاصه هر چی دم دستم بود ریختم رو هم ..من بالاخره نفهمیدم کتلت تخم مرغ میخواد یا نمیخواد...اما ایندفعه تخم مرغ نزدم.. خلاصه یه سری کتلت چیدم تو روغن و صبر کردم تا از تنور بیاد بیرون...وقتی اولیشو تازه تازه از روغن گرفتم دیدم شکل کوکوی گوشته بیشتر... قیافه اش عین کوکوی گوشت بود...مایه اش هم خیلی سفت بود اتفاقا...گفتم شاید چون تخم مرغ نزدم..دو سه تایی تخم مرغ زدم بهش...دیدم عجب شل و ولی شد... لذا یه کم آرد بهش اضافه کردم همچین بگی نگی یه کم سفت تر شد... بعد یه سری چیدم تو روغن باز...وقتی گرفتم...دیدم فقط یه کم رنگش روشن تر شده اما همچنان شبیه کتلت گوشته... بعد فهمیدم سیب زمینی اش کمه..دوباره یه سری سیب زمینی چرخ کردم ریختم تو مایه.... سری سوم رو چیدم تو روغن..وقتی در آوردم دیدم بیشتر شبیه کوکوی سیب زمینی شده تا کتلت... لذا ما افطار دو جور غذا داریم کوکوی گوشت و کوکوی سیب زمینی...باشد که رستگار شویم و این ماه رمضونی خداوند یه کاری جهت بالا بردن استعداد آشپزی اینجانب بنماید... آمین |