امروز رفتم نمایشگاه. با آزی با هم رفتیم. با اینکه اوضاع فکری هردومون قمر در عقربه اما تصمیم گرفتیم بریم بدون اینکه در مورد این موضوع حرفی بزنیم یا بخوایم این سه چهار ساعته حداقل در موردش فکر کنیم. اینقدر بعد از دوساعت احساس آرامش میکردیم که ناخودآگاه شروع کردیم به صحبت کردن در اون مورد و جالب اینجاست که خیلی آرومترازشب قبل ویا قبلتربودیم... به آزی گفتم:
احساس میکنم هنوز اینقدر بدبخت نشدم که آدمهایی مثل .... و موضوعاتی اینچنینی بخواد از پا درم بیاره
خلاصه که با اینکه این مشکل حالا حالا ها حل شدنی نیست اما نباید تو زندگیم تاثیری بذاره.... بخصوص الان که باید شادترین روزای زندگیم رو بگذرونم. حالا که یه پله بالاتر رفتم. نباید موضوعاتی این چنینی من رو از شاد بودن محروم کنه...
نمیتونم بیشتر از اینا بنویسم. مدتیه احساس ناامنی میکنم. تا وقتی این موضوع برام به اثبات نرسه که یه نفر که نمیخوام بلاگم رو نمیخونه نمیتونم خیلی چیزا رو بنویسم. اما اگر این موضوع صحت داشته باشه مجبورم که اسباب کشی کنم به یه جایی که هنوز نمی دونم کجاست.... ولی از حالا بگم اگر رفتم تنهام نذازید ها. منم همه اتون رو خبر میکنم که کجا میرم.... |