این روزها درست مانند دخترکان خیالباف نشسته ام به رویابافی... در رویاهایم یکی- دوماه بعد را تصور میکنم... درست بعد از دفاع که یک هفته بزنم به یکی از روستاهای شمالی کشور... آنجا که احتمالا در آنزمان برگهای زرد و طلایی و نارنجی زندگی را یاد آور میشوند... آنجا که صبح با صدای خروس بیدار شوی و در رختخوابی که بوی نم دریا می دهد غلت بزنی و صبحانه ات نان تازه باشد و شیر تازه گاو... آنجا از لهجه تند شمالی جز یکی دو کلام چیزی نفهمی و سعی کنی یاد بگیری اش...مرغ و خروس بین پاهایت وول بخورد و تو نترسی!!!... آنجا که تکنولوژی اصلا قدم نگذاشته باشد..موبایلم را حتی نمی برم... حتی دلم از آن دامنهای رنگی چین دار که زنهای شمالی می پوشند می خواهد...از آنها که می پوشند و گم می شوند وسط کشتزارها... دلم می خواهد شبها وقتی خنکی پاییز میلغزد زیر پوستم ستاره ها را نگاه کنم ... دلم می خواهد پای حرف دخترک روستایی هم سن خودم بنشینم... دلم می خواهد راه بیفتم و در یک خانه را بزنم و بگویم : "یکهفته مهمان ناخوانده نمی خواهید؟؟"... من از هیاهوی شهر خسته شدم... یعنی میشه کسی منو به مهمانیت!!!! بپذیرد آیا؟؟؟!!
پ.ن: گفته باشم... من یا باید بعد دفاع یه هفته برم یه جایی با مشخصات فوق... یا اگه نشد یه هفته برم توی یه هتل هفت ستاره و ته مدرنیته... دیگه یا اینوری...یا اونوری....
امضا: یک دختر دم دفاع لوس!!!
پ.ن: عجب روزی بود امروز...حس و حال امروزم می ماند تا بعد...محکم نگهش می دارم تا به وقتش بنویسم... زیاد هم مینویسم..حسابی هم مینویسم!!!:) |