نه دل دارم که بشکنی...نه جون دارم فدات کنم

فکر مدام این روزها و دفاع، پیشنهاد شغلی جدید، عمل قلب مامان مامان در همین نزدیکیها، عمل کیسه صفرای مامان بابا نه خیلی دورتر، امتحان زبان هفته دیگر، بستری کردن مادرجون، جمع و جور کردن مقاله، تافل، جی آر ای، و در کنار همه اینها...دغدغه ذهنی من و فرار از چیزی که دلم می خواهد همینطور دور بماند و من از دور به تماشایش بنشینم. درست مثل کوره ای شده ام که گرمایش شاید حسی پر از خوبی می دهد و نزدیک شدن یعنی سوختن... و این سوزاندن دیگر در توانم نیست... مرا یارای ایستادگی دیگر نیست... و نگو مقاومت می کنم که این مقاومت در اختیارم نیست...که اگر مقاومت نکنم  بعد تر ها تاب ایستادنم نیست... خم می شوم...می دانم... انگار کن نیرویی در من نهیب می زند به دور ماندن... و این دور ماندن تنها چیزی است که مرا آرام می کند...

خیره می شوم به گلهای نارنجی حیاط که حالا در این لیوان روی میز در کنار فرو ریختن دل، حسی پر از لبخند می دهد... نگرانم... اما از زبانم نمی افتد "خیلی خوبم"... این "خیلی خوبم" را دوست دارم... بسیار دوست می دارم ... نفس عمیق میکشم... بگذاریم زمان بگذرد..این گذر زمان رنگ خاطره می سازد...رنگ خوشرنگ خاطره!!

 

پ.ن: یاد گرفته ام برای داشتن چیزی به زور متوسل نشوم...یا به اصرار... اگر چیزی از آن من باشد در به دست آوردنش شک ندارم!!