فکر کنید باید فردا صبح بری کارنامه ارشدت رو بگیری بعد هم واسه ناهارش دو تا مهمون عزیز داری که واسه دیدنشون لحظه شماری میکردی شبش هم تولد بابا باشه . از طرفی پسر عمه جان برای کنکور آزاد بخواد بیاد تهران و عمو جان هم برای تعمیر و سرویس ماشینش بخواد بیاد تهران... یهو یکی زنگ میزنه میگه:
- اگه اشکالی نداره فردا عصری برای دیدن نرگس خانوم با پسرم بیایم خونه اتون!!!
ای خدا....!!!
میخوای بگی نه... اما هنوز دهن باز نکردی میگه ما رو همسایه اتون معرفی کرده. تو تعارف و رودربایستی قبول میکنی... خلاصه که مهمونی ظهر رو کنسل میکنی. تولد بابا می افته واسه آخر شب... فردا ظهرش هم که باید یه جوری پسر عمه جان رو دست به سر کنی که بره که مگه حالا حالا ها میره. از اون طرف همه اش منتظری هر لحظه عمو جان هم زنگ بزنه که دارم میام اونجا.... خلاصه که همه چیزو ردیف میکنی و آماده میشی که بیان...
وقتی میان وسط نگاههای کنجکاوانه کلی دیگرگون میشی اونقدر که خیلی خیلی ببخشید حالت تهوع بهت دست میده از اینکه اینقدر داری زیر نگاههایی که اصلا هم نوعش رو دوست نداری له میشی... بخصوص مادر محترمشون که نمیدونم انگار ما زورش کرده بودیم که بیاد... با ده من عسل هم نمیشد خوردش ( اما از حق نگذریم پسر خوش تبیپی بودااا....)
ولی آخر کار که دارن میرن کلی میخندی. چون آقا پسره همین که ازت خداحافظی میکنه میخواد برگرده که کله اش میخوره به لوستر دم در... و در همین لحظه تو از خنده در حال ترکیدن خواهی بود...ناگفته نماند که این واقعه بساط خنده ای میشود که شما از فردا صبح اش حساب کنی که این آقا چقدر ازتون بلندتره و تنها معیار هم فاصله سر مبارک شما تا لوستر خونه است. و می بینی که ای بابا جدا از جمیع مشکلاتی که ایشون داره خیلی برای این آقا کوتاه هستید....
خلاصه که اونا میرن و خانواده اتون در حین برپا کردن جشن تولد بابا جون در مورد این خانواده کلی بحث میکنه و هر کسی نظر خودش رو میده و شما هم فقط گوش میکنی:
بابا: نرگس حالا حالا ها فرصت داره ... فرصتهای خیلی بهتر
مامان: من از مامانش خوشم نیومد....
خواهر کوچیکه: فکر کنم خیلی مامانی بود...
داداش کوچیکه: نرگس می کشمت اگه بگی نه... پسر به این خوشگلی وخوش تیپی !!!
و من: کی خواست شوهر کنه... شوهر میخوام چیکار.... من فعلا میخوام زندگی کنم.
این خط این هم نشون!!! |