هنوز ضربه فنی نشده ایم!! اما فتیله پیچ ایم اساسی...

در زندگی راههایی هست (بر وزن در زندگی زخم هایی هست...) که نه به ترکستان ختم می شود نه به هندستان...و تنها و تنها میروی و میرسی به ته یک کوره راه و صخره های سخت و دیگر هیچ... این وقت ها یا باید مرد و مردانه سر حرفت بایستی و فرهادگونه تیشه به دست بگیری - و چه بهتر که اگر یک درایوینگ فورس  شیرین وار هم داشته باشی-... هی بکوبی بر این صخره ها و راه بگشایی و رد شوی... یا باز هم مرد و مردانه بگویی اشتباه کردم و سر خر را کج کرده برگردی و راه دیگری را انتخاب کنی و این بار فاکتورهایی که ندیده بودی را ببینی دقیق... این مرد و مردانه که گفتم فارغ از جنبه جنسیتی ماجرا خیلی حرف است به جان خودم... و مساله اینجاست که بودن این کوره راه های بن بست و یا نبودنش ملاک خوش (بد) بختی یا خوش (بد) شانسی نیست...که تو با داشتن هر کوره راهی سختی عظیمی را تجربه می کنی و با نداشتن اش کلی تجربه را از دست می دهی...

حالا اینهمه مقدمه چینی هیچ ربطی به اصل موضوع که می خواستم بگوید ندارد... بحث چیز دیگری بود و هست که لامصب جمله ها مرا یاری نمی کنند برای خوب پیچاندن ماجرا... بی انصاف...ماجرا از آنهایی است که در نهایت مجبورت می کند  تیشه دست ات بگیری و بکوبی و سر و صدا راه بیندازی و هرچه بادا باد (گیر نده کسی که درایوینگ فورس هم داری یا نداری)... ما هم که به قول آن رفیق قدیمی انگار یک زمانی استعداد پیچاندن ماجراها را داشتیم و حالا یا پیر شده ایم یا زیادی رک و پوست کنده...القصه زبان در کام نگاه داشته و باز هم ساکت می نشینیم یک گوشه باشد که فرصتی پیش آید... چه بسا سکوتمان آن انارستان ساکت را به حرف آرد!!!

 

وجدان خفته: حقا که مارمولکی... یک بار دیگر این جمله ها را بخوان تا ببینی استعداد ذاتی ات تا چه اندازه دارد غوغا می کند...

 

(بی توجه به ندای وجدان خفته ادامه می دهیم... ما اصلا نشنیدیم چه گفت...)

 

 روزهایی هست که خود درگیری به حد اعلی خود میرسد و شانس می آوریم که به خودزنی نمیرسد... اینقدر که آخرش می نشینی قاه قاه به این وضعیت اسف بار خودت می خندی و بعد همه آنچه که به نام مغز و مخ و مخچه به تو ارزانی داشته اند روی هم میگذاری که گره کور این خود در گیری را باز کنی...و تو خود میدانی گره کورش تنها این است که چرا در این دنیا یک جا و دقیقا اینجای کار بر میل جنابعالی نمی چرخد و از این رو عینهو یک حیوان معروف در گل مانده ای و خاکی هم نمی یابی که بر سرت بریزی...

 

وجدان خفته: این دفعه چه عجب رو راستی داره تو این خطوط خفه ات میکنه... می بینم که نیازی به ندای من نداری.... ایندفعه رو خوب صادق بودی...

 

(وقتی وجدان خفته از آدم تعریف کند حرص آدم بیشتر در می آید)

 

پ.ن: جدا خود درگیریم... دست و پایمان بدجوری بهم گره خورده است... باور کن خنده ام میگیرد... عیبی ندارد... خودمان خوب میدانیم که حقمان است و لاغیر... از شما چه پنهان بدمان هم نمی آید که این روزها کمی حالمان گرفته شود و تشریف ببرد در قوطی... بابت این قضیه لبخندی گوشه لبمان نشسته است..در عین اینکه حرص هم می خوریم...اما خوشمان هم می آید... (گفتم که خود درگیرم!!!!)...

پایمان را انداخته ایم روی آن یکی پایمان و فرو رفته ایم در صندلی و در حالیکه خیره شده ایم به گل رومیزی و شاید هم بخار کافی میکس امان دهانمان را کج کرده ایم و متفکرانه اندر احوالات خودمان غوطه وریم...مامان جان فقط می فهمدمان و از سر همین فهمیدن می دانم دارد غش غش در دلش به ما می خندد...

 

پ.ن وجدان خفته (وجدانمان هم پی نوشت نویس شده است!!) :  آدم که پر رو باشد باید پای این چیزهای اش هم بایستد... !!!