من مات تصویر تو ام...

 

دیشب: در میان موسیقی باران افکار یکی یکی رد می شوند....خبر زلزله تبریز را که خواندم... خب ترس برم داشت... یاد خودم افتادم... تصورش هم وحشتناک است... تصور نبودن و کارهای نکرده... نگاههای نداشته..دلهای نریخته... حرفهای نگفته... ناگهان چقدر زود دیر می شودها ...و....گیرم زلزله جدی ای هم نبوده باشد..اما بود...نبود؟؟؟ یک جا لرزید...دل خیلی ها هم لرزید... تصور اینکه شبی نشود آرام سرت را روی بالش بگذاری چقدر برایت هراس انگیز است...؟؟ چقدر غمناک؟؟؟... حالا بهر دلیلی... مرگ هم یکی اش... ترس از دست دادن هم یکی اش...بخیر گذشت...بخیر هم خواهد گذشت..شکر...اما لحظه هایی هست که باید همیشه به ذهن سپرد... می گذرد...میگذرم... دستها و پاهایم یخ کرده... خیلی زیاد... سردم است... دلم میخواهد بچسبم به شومینه و اینقدر به زبانه های آتش نگاه کنم تا چشمهایم بسوزد...و سوختن بهانه شود و رنگ آتش که آرام آرام مات شد و محو... خوابم بگیرد و همانجا...کنار اتش سرخ بخوابم... تا خود صبح... وقت کم است... وقتی نیست...برای گفتن وقتی نیست... و حرف بسیار... صبح نزدیک... می ترسم زمان بگذرد... بگذرد و بمانم با حرفهای نگفته و سنگینی حرفهای شنیده... با حرف های گفته و انتظار شنیدن ها... با نگاههای در بین راه مانده  و سنگینی نگاههای بر چهره...

 

ترانه دیشب: ... من میگم منو شکستن چشم فانوسمو بستن..تو میگی خدا بزرگه ماهو می ده به شب من...من میگم اخه دلم بود اونکه افتاده به خاک ات..تو میگی سرت سلامت آینه ها زلال و پاکه ...

.

.

.

 من میگم حالا بسوزم یا که با غصه بسازم...تو می گی فرقی نداره من که چیزی نمی بازم.... من میگم اینجا رو باختی عمری که رفته نمیاد...تو میگی قصه همین بود تو یه برگی توی این باد...

 

امروز: خوبم خیلی خوبم...

دیشب ساعت سه و نیم بود که به گمانم روح به عالم خواب و رویا پرواز کرد و اگر بوی آش داغ نبود حالا حالا ها بر نمیگشت... شب با صدای قدم بارون روی کانال کولر خوابیدن... - بعد از مکالمات دوستانه در چند نوبت با چند دوست عزیز- ... و صبح با بوی آش داغ از زیر پتو بیرون اومدن...آدمو زنده میکنه نه؟؟؟

نزدیک ظهر بیدار بشی و چای داغ بنوشی و پی ام سی هم برات د بست آو بیژن مرتضوی پخش کنه...و تو  پاهات رو جمع کنی و مچاله شی در کاناپه و در خلوت خودت دو دستی ماگ ات رو بچسبی و گرماش رو بفرستی توی صورتت و به صدای بارون و موسیقی گوش بدی... حقیقتا آدمو زده می کنه....تو میدونی دخترک... این رسمش نیست...به یک باره تلخ شدن و به یکبار نیش زدن رسم اش نیست... صورت فلکی عقرب من...گاهی عجیب نقش خود را بازی میکند...آرام آرام می آید...اما بد نیش می زند اگر پا روی دم اش گذاشته باشند... و نمیدانم...عقربها هم بعد از نیش زدن می میرند؟؟؟ یا نه.... هر چه هست...بعد هر نیش زدنی...بعد هر تلخ شدنی...دلم می خواهد...بروم یک گوشه دنیا... آرام بنشینم و به ماجراها بنگرم... به اینکه من راه خودم را می رفتم... من فقط در برابر آنچه که مال من است دفاع کردم...همین... و بعد دوباره جان می گیرم....و امروز روز من است... مال من است... روزی که باید فکر کنم...فکر کنم...فکر کنم...

 

ترانه امروز: تو به قصه ها شبیهی...ساده اما حیرت آور...شوق تکرار تو دارم...وقتی میرسم به آخر...تو پلی پل رسیدن... روی یه گرداب یه تردید... منو رد میکنی از رود... منو می بری به خورشید... کاش از اول می دونستم...

 

 

پی نوشت: خیلی تلخ شدم...می دانم... قول می دهم در اسرع وقت...چنان بشکن و بالا بندازی اینجا راه بندازم که به کل یادتان برود روزگاری این دخترک لوس از خود راضی... حرمت نگاهتان را نادیده گرفت و به اعتبار خوبی هایتان از اینهمه توجه سو استفاده کرد...قول می دهم...  این را عجالتا بگذارید به حساب عذرخواهی:)