کوه نکنده ایم... اما خسته می باشیم!!

اوضاع به تمام معنا قمر در عقربی است... و روزهایمان دست کمی از همان روز کذایی تشریف فرمایی قمر خانوم در برج فلکی امان ندارد که دلمان می خواهد زمین و زمان را بهم بدوزیم... از آن وقت هایی است که می بینی هزار و اندی کار بر سرت ریخته و تو حتی توانایی یکجا جمع کردنشان را هم نداری... و آنوقت برای کم کردن فشار شروع میکنی به مسخره بازی و به شوخی گرفتن همه چیز و  بیخود و بی جهت بی خیال جلوه دادن خودت و اینقدر ادامه می دهی تا می رسی به صحنه درام معروفی که وسط خنده و شیطنت... در حالیکه لبخندی تمام صورت ات را گرفته به یکباره به پهنای صورت اشک می ریزی... حالا نه که ما اشک بریزیم... نه..هنوز به این صحنه درام نرسیده ایم... اما خب.... حالا عجالتن تا رسیدن آن روز ما که خوشیم...

روزهایی داریم ها..دیده ای بعضی وقتها آدم می بیند دارد اشتباه می کند اما انگار حماقت جلوتر می دود؟؟ دیده ای بعضی وقتها احتمال ضربه خوردن یا ضربه زدن بزرگی را به وضوح می شود دید اما هیچ کاری نمیکنی...یا حتی دامن میزنی... نه..احتمالا ندیده ای... این باید یک خصوصیت منفی در من باشد که امید است به زودی برطرف اش کنیم... خیلی بده به جان خودم....

 

ترانه امروز:   

Hello, is it me you're looking for?

Cause I wonder where you are

And I wonder what you do

Are you somewhere feeling lonely or is someone loving you?

Tell me how to win your heart

For I haven't got a clue

But let me start by saying ... I love you...

 

 

پی نوشت: خسته ام... ذهنم خسته است...