روزهای یخی!!

1- سرمای بدی است... واقعا وحشتناک است...این را وقتی برای لحظه ای از اتومبیلت پیاده می شوی که بروی خرید بهتر می فهمی...وقتی پاهایت علیرغم جوراب گرم و بوت هم یخ می زند... وقتی دستهات نای پیچاندن فرمان را ندارد...وقتی چند بار سر می خوری و چیزی نمانده کله پا شوی...وقتی موهای تن گربه حیاطتان سیخ شده است... وقتی در خانه اتان باز نمی شود... وقتی گنجشکها برای یافتن دانه قرار ندارند... وقتی آقای رفتگر محله اتان سر در گریبان دارد، وقتی گاز خانه ها قطع می شود، وقتی نان پخت نمی شود، وقتی کسی بخاطر اینکه نیمساعت بیشتر از تو در صف نانوایی مانده از 15 نان خواسته اش کوتاه نمی آید و به تو و بقیه اجازه نمیدهد که 50 نان باقیمانده را به مساوات تقسیم کنید... این روزها می گذرند... یعنی به ما که خیلی سخت نمیگذرد..در خانه کنار شومینه می نشینیم ... کافی میکس می نوشیم و لذت می بریم از سپیدی پارک روبروی خانه.... یا می روی برف بازی میکنی و عین خیالت نیست که سردت می شود...چرا که جایی گرم...آبی گرم و غذایی گرم در انتظارت است... و شاید کمتر به ذهنمان خطور کند که روی دریایی از نفت و گاز نشسته ایم اما گاز نداریم، نفت نداریم، بنزین نداریم، نان نداریم.... اینها که حرفهای تازه ای نیست... اما با وجود کهنگی و قدیمی بودن...هر بار نیشتری می شود... درد دارد...هر بار....

 

2- یک سال گذشت...یک سال از آن شب تلخ گذشت...یک سال از آن شب پر گریه... پر بی خوابی... پر درد... آن شب تلخی که تو رفتی... یک سال گذشت از آن روزی که تن سرد تو را به خاک سپردیم.... آن شب خوب یادم هست... خبر رفتن تو رسیده بود... و من در هجوم بهت و حیرت... در هجوم ناباوری ها... در ازدحام چرا باید میرفتی... قطره قطره اشک می ریختم... و شاید در انتظار آن کسی که بیاید آرامم کند... و آن شب تلختر هم شد... وقتی نیمه شب اش خبر هولناک دیگری رسید از کسی که میشد آرامم کند... و خطری که گذشته بود...  آن شب را هیچوقت فراموش نمیکنم...آن شب تلخ پر گریه را... حالا ما باز می آییم...به سوی خانواده ات...که یک سال فقدان ات را چشیده اند...نبودن ات را....

 

م.ن: میرم مشهد... مراسم سالگرد دوست عزیزی که سهل انگاری ها ما را از نعمت بودنش محروم کرد... رفتن مسافرت اینچنین تلخ است... اما بودن با دوستانی عزیزتر از جان... که در کنارشان بودن یعنی زندگی کردن و آموختن و  تجربه کردن...لذت بخش است...بسیار لذت بخش...

 

3- سرمای بدی خورده ام... از آن سرماخوردگیها که می طلبد بروی زیر لحاف گنده و بجسبی به رادیاتور و سوپ و آش داغ بخوری و آب پرتغال و به نوای موسیقی ملایمی گوش کنی و عین خیالت نباشد هیچ چیز...اما حیف که نمیشود... نمی شود...

 

ترانه امروز: خوابیدی بدون لالایی و قصه/بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه/دیگه کابوس زمستون نمی بینی/توی خواب گلهای حسرت نمی چینی/دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه/جای سیلی یا یه باد روش نمی مونه/دیگه بیدار نمی شی با نگرونی/یا با تردید که بری یا که بمونی/...

 

شعر امروز: چه آرزوی دل انگیزی است/ نوشتن افسانه ای عاشقانه/ بر پوست تن ات/ و خواندن آن...برای تو/... چه آرزوی شور انگیزی است/ تملک قیمتی ترین کتاب خطی جهان/ ورق ورق کردنش/ دست به آن کشیدن/ و همین نوازش ساده/ که زیر نگاهم لبخند بزنی/.../ چه افسانه قشنگی به تن ات می نویسم/ بانوی من/ چه قشنگ به تنت افسانه می خوانم/ سراسیمه آمدن و دستپاچه بوسیدن/ با تو/ زیر نگاهت افسون شدن/ با من...(معروفی)

 

پی نوشت: دارم خودمو با شعرای معروفی کمی تا قسمتی خفه می کنم...:)