کاش می توانستم ...صدای تو را بنویسم... سراسیمه و دلتنگ

اگر بابا اجازه بدهد و من نروم...اگر اجازه بدهد که بمانم...دو روز...تنهای تنها... به گمانم روزهای بهتری در پیش خواهد بود... من و دلهره ها...که کمترین اش – کمترین و کوچکترین و کمرنگ ترین اش-  می شود مربوط به آن روز...  تقریبا ده روز مانده به آن روز .... تمام می شود...اینهمه می نویسی...می خوانی...و همه را سر یک ساعت پس میدهی و نمره ات را می دهند و تمام می شود...شب آسوده اگر سرت را بر بالش ات گذاشتی... بخواب... !!!

 

من تو را خوب می شناسم... تو همیشه در حسرت آرامش بوده ای و همیشه برای خودت نساخته ای ....

من تو را خوب می شناسم...

 

شب تلخی بود دیشب... خواب نبود...کابوس بود.... هجوم افکار و تلخی ها... هجوم حرفها و نگاهها... یک لحظه حس کردم وسط هال خانه ایستاده ام و سرم گیج می رود... همه چیز می چرخید... همه جا می چرخید... و من افتادم...

شب تلخی بود... خواب نبود...کابوس بود... حرف بود... نگرانی بود.... و من چه کرده ام ها... و من چرا اینقدر بی توجه بودم ها....

 

اگر بمانم این دو روز...می خوانم...تمام مقاله ها را می خوانم... دفاع می کنم هزار بار...در همین اتاق خالی.... صدایم را بلند می کنم... فریاد میزنم... تا فکر نکنم... تا نیندیشم... تا نفسی تازه بگیرم....

 

اگر بمانم این دو روز... با خودم خلوت خواهم کرد.... نه...نه...خلوت های اینچنین باشد برای روزها بی دغدغه... باشد برای آن روزهای خوب...

 

اگر بمانم این دو روز.... سکوت خانه خلوت را می بلعم... غوطه می خورم در میان خلوتش... آنوقت شاید آسوده تر بیندیشم به آنچه ساخته ام... به آنچه مسبب اش بوده ام....

 

پی نوشت: تلخ بودم امشب... هستم... امشب... دفاع از پروپوزال بهانه است...این روزها تنها چیزی که ذهنم را درگیر نمیکند..یا کمتر درگیر می کند...  همین است...

 

پی نوشت: خواستم ننویسم... چون حرفهایی هست برای گفتن... و هیچ حرفی نیست برای نوشتن... و همین می شود که در نهایت بی انصافی..فقط غر میزنم و شکایت می کنم و ...که چه؟؟ ار خودم عصبانی ام....