به دردی مبتلا گشتم..که درمانش نمی بینم...

 خوبی این روزها...مثل همه روزهای دیگر خدا... این است که می گذرد... گاهی خیال میکنم خیلی زیاد دارم خودم رو لوس میکنم... و این رسمش نیست...رسمش نیست که بهای این لوس شدن و این غر زدنها...زخم زدن به آنهایی باشد که خالصانه تحمل میکنند و دم فرو می بندند.. و تو شرمسار از اینهمه خودخواهی...شاهد این خلوصی و زبان در کام فرو برده ای...

خیال مبر که نمی خواهم... نمی توانم... قدرت تصمیم گیری در من به صفر رسیده... و این یعنی وحشتناکترین لحظات زندگی آدمی...در بحبوحه چند راهی ها... در هیاهوی انتخابها....

اذیت میکنم...زخم میزنم... بی توجهی میکنم... و در آخر...هزار هزار توجیه دارم..برای تک تک اشان...و چه رنجی میبرم از توجیه... و چه دردی دارد این توجیه...

 

موسیقی امشب: به دریایی در افتادم، که پایانش نمی بینم/ به دردی مبتلا گشتم، که درمانش نمی بینم/ دلا، بیزار شو از جان، اگر جانا همی خواهی/ که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی بیند....