| به دردی مبتلا گشتم..که درمانش نمی بینم... |
خیال مبر که نمی خواهم... نمی توانم... قدرت تصمیم گیری در من به صفر رسیده... و این یعنی وحشتناکترین لحظات زندگی آدمی...در بحبوحه چند راهی ها... در هیاهوی انتخابها.... اذیت میکنم...زخم میزنم... بی توجهی میکنم... و در آخر...هزار هزار توجیه دارم..برای تک تک اشان...و چه رنجی میبرم از توجیه... و چه دردی دارد این توجیه... موسیقی امشب: به دریایی در افتادم، که پایانش نمی بینم/ به دردی مبتلا گشتم، که درمانش نمی بینم/ دلا، بیزار شو از جان، اگر جانا همی خواهی/ که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی بیند.... |