| کارد به استخوان رسد!! |
اینکه ظهر عاشورا به اصرار خاله جان راهی خانه اشان بشوی و ماشین را برداری و در محله های تهران وارد هر خیابانی بشوی با بن بست مواجه شوی و جای پارکی گیرت نیاید و آفتاب بخورد وسط مغزت و حماقت مردم هم بشود مزید بر علت و شارژ گوشی ات تمام شده باشد و گوشی نداشته باشی و بدانی همه نگران تو هستند و مسیر بیست دقیقه ای را سه ساعت و ربع در راه باشی... آنقدر عصبانی ات می کند و پتانسیل لیچار بار کردن به زمین و زمان را در تو اینقدر بالا می برد که تا بحال خودت هم خودت را اینقدر عصبانی ندیده باشی... نمی فهمم... نمی فهمم بیرون ریختن در چنین روزهایی یعنی چه؟ نمی فهمم پیشانی بند یا حسین به کله نوزادان زدن و در این سرما بیرون آوردنشان یعنی چه؟ نمی فهمم اینکه بقیه را هل بدهی که دستت را برسانی به آویز فلان علم برای تبرک یعنی چه...؟ نمی فهمم اینکه روضه خوان وسط جماعت بخواند " امروز روز عاشوراس یا عید قربان است؟؟!!!"..یعنی چه؟؟؟ (اینها به مقدسات خودشان هم توهین می کنند)... نمی فهمم ... شان این روزها را نمی فهمم... قدرت حسین را نمی فهمم..انسان والایی بود..آزاده بود..انسان بود... یک انسان خوب تاریخ بود...اما مگر حسین تنها انسان خوب تاریخ است؟؟؟؟!! اینها شک نیست...اینها سوال است.... اینها علامتهای سوال گنده است... فاطمه عزیز است... اما چرا الگوی زن ایرانی است..چرا پروین اعتصامی شاعره بزرگ نمیشود الگو؟؟ چرا روز تولد بوعلی سینا را جشن نمی گیرند و آذین نمی بندند؟؟ چرا خیام را نمی شناسانند؟ موافق قهرمان سازی نبودم و نیستم...چه قهرمان حسین باشد...چه بوعلی... چه فاطمه ...چه پروین.... مهم شناختن است و الگو برداری... حالا الگوی تو هر بزرگی می تواند باشد... هر انسان بزرگ تاریخ می تواند باشد... من حالم بهم میخورد وقتی وسط ترافیک... وقتی زمان با ارزشت دارد به وضوح می گذرد... سر نشین های ماشین جلویی ات راه را می بندند و تا کمر از پنجره اتومبیل بیرون می آیند و که دست بکشند به آویز علم و به صورتشان بمالند... قصدم توهین به مقدسات و طرز فکر انسانها نیست...اما آدم دلش می گیرد وقتی می بیند پشت سر رفتارشان تفکر نیست... من که ادعای شناخت ندارم و نداشتم...از شما چه پنهان هیچوقت هم کتابی دستم نگرفتم که حسین را بشناسم و امثال حسین را...اما تن دادن به خرافه های مذهبی گاهی آنقدر خون تو را به جوش می آورد که دلت می خواهد بزنی زیر همه چیز... سر تا پای اعتقادات را ببری زیر سوال... اینها را نه از روی عصبانیت حاصل از فشار عصبی امروز نوشتم...نه از روی تعصب... فقط نوشتم که یادم بماند...جماعتی که فکر نمی کنند...جماعتی که تن نمی دهند به دانستن... به اندیشیدن...به خوب نگاه کردن... گاهی حق اش است هر بلایی سرش بیاید....هر بلایی!!! پی نوشت: خیلی وقته علامت های سوالی توی ذهنمه....همین هاست که نمیگذارد بیشتر از 45 دقیقه در حرم امام رضا دوام بیاورم...همین هاست که دارم خیلی چیزها را پس میزنم...نمیدونم..راه درست کدومه...نمیدونم.... پی نوشت: اگر فرصت کردید و فردا صبح زود یا اخر شب امشب به خیابانهای اطراف زدید... نگاهی هم به کف خیابان ها بیندازید بد نیست...انبوه ظرفهای یکبار مصرف و شمعهای آب شده و آشغال.... ترانه امشب: دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن/چون خموشان بی گنه روی بر آسمان نکن/باده خاص خورده ای جام خلاص خورده ای/بوی شراب می زند خربزه در دهان نکن/این دل پاره پاره را دیدن اوست چاره ام/اوست پناه و پشت من تکیه بر این جهان نکن/کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد/ناله کنم ببویدم دم مزن و بیان نکن/خشم کسی کند که او جان و جهان ما بود/خشم مکن تو خویش را مسخره جهان نکن/باده عام از برون باده عارف از درون/بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان نکن...
|