کیفی دارد صبح ساعت شش و نیم با هول و ولا از خواب بپری و ببینی بیست دقیقه است ماشین ات آمده و رفته و تو از ماشین جا مانده ای و بعد یکهو یادت بیاید که تعطیلی و بخزی زیر پتو و تخت بخوابی...بخوابی..بخوابی.. و دلت نخواهد چشمهایت را باز کنی تا آن اس ام اس دوست داشتنی هر روز صبح از راه برسد و تو با لبخند دستت را از زیر پتو بیرون بکشی و کورمال کورمال دنبال گوشی کنار بالش ات بگردی و بعد که خواندی و جواب دادی..غلتی بزنی و ببینی چه روز خوبی می تواند باشد....
دیروز روز خوبی بود... روزهایی که به هر نحوی کنجکاوی ام رو به ارضا شدن پیش می رود... روزهایی که فضولی درد های دیرینه ام فروکش می کنند...
این روزها اتفاقات تازه.... نگرانی های تازه... تجربه های تازه... نوعی دلچسبی خاص دارد...دارم چیزهایی یاد می گیرم... سخت گیری های همیشگی را کم کم کنار می گذارم... روی ریز بینی های همیشگی ام حساستر شده ام... نه که حساس تر شده باشم... که می دانم ریز بینی نا بجایی است و نباید میدان جولان به آن داد... گاهی انگار از کالبدت بیرون می آیی...میشوی یک شخص ثالث... و آنوقت به خودت نگاه میکنی...انگار کاملا بزرگتر شدن خودت را می بینی... این روزها... گاهی حس ناخوشایندی...بخصوص صبحها..وقتی هنوز بین خواب و بیداری ام بر من غالب می شود... این احساس را دوست ندارم... اما انگار آنزمان تو بر خودت و تفکرت تسلط نداری...
شعارهای زندگی چیزهای قشنگ و هیجان آوری هستند...اما وقتی می بینی در برهه ای از زمان...نمی توانی پای شعار همیشگی ات بایستی...بهت بر میخورد..نوعی انزجار از خودت...آنوقت دو حالت دارد...یا خودت را لعنت میکنی که چرا چنین شعاری ورد زبان ات بوده است...یا خودت را لعنت می کنی که چرا چنین شعاری ورد زبان ات بوده است :دی
بگذریم... امروز حس خوب و بد توامان دارم... از آن حس ها که مثل چی ازش در می روم... کاش می شد هیچوقت اسیر این طرز رفتار نبودم...ازش بیزارم...از این هم بگذریم....
به یک چیزی همیشه پایبند بوده ام...قول های اخلاقی... دوست دارم خودم را درست وقتی می بینم لحظه هایی... روی قولهای اخلاقی که به خودم یا دیگران داده ام...پایبند می مانم..ولو به قیمت از دست دادن چیزهایی که برایم مهم بوده است... وقتی قول می دهی که دروغ نگویی...خیلی لذت بخش است که در خلوت خودت حتی دروغ را ترسیم نکنی..وقتی قول داده ای که به قولت هر چه که هست وفادار باشی... خیلی کیف دارد وقتی می بینی بای اش می ایستی و جا نمیزنی... بگذریم...
پی نوشت: در راستای وفای به عهد..هم اکنون باید بروم اتاقم را بریزم بیرون و بتکانم... چرا که قول داده ام تا قبل از ساعت دو اینجا دسته گل روییده باشد...
ترانه امروز: من از صدای گریه تو به غربت بارون رسیدم/ تو چشات باغ بارون زده دیدم/ چشم تو همرنگ یه باغه تو غربت غروب پاییز/ مثل من از یه درد کهنه لبریز/ با تو بوی کاهگل و خاک/ عطر کوچه باغ نمناک زنده می شه/ با توی بوی خاک و بارون/ عطر ترمه و گلابدون زنده میشه/ تو مثل شهر کوچیک من هنوز برام خاطره سازی/ هنوزم قبله معصوم نمازی/ تو مثل یاد بازی من تو کوچه های پیر و خاکی/ هنوزم برای من عزیز و پاکی/
شعر امروز:
کجای این ذهن در به در
جای پای تو نبود
که خاطرات حضور خودت را هم
چال کردی؟
کجا در آغوشت پر باز نکردم
که تصویر نفس زدنهام را
در این تقویم نمیبینم؟
... |