هذیانهای یک دخترک تبدار!!!!

صدای کتری/ صدای کیس کامپیوتر/ تق تق دکمه های کی برد/ صدای ماشین/ جیک جیک پرنده/ تیک تیک ساعت/ صدای ترمز...ساکت می شم و گوش میکنم به همه صداهای جاری... چشمهام رو می بندم و گم میشم میان خاطره ها... چرا تصور بعضی چیزا روح آدم رو فشار می ده؟؟؟ انگار ادم خود آزاری داره بهشون فکر کنه...اما می دونی...فکره..دست خود آدم که نیست..میپره اینور و اونور... زندگی رو سخت می گیرم...چیکار کنم که سخت نگیرم؟؟ نشستم و منتظرم آب جوش بیاد..احتمالا بعدش یه میز صبحانه بچینم..اما اخرش یه فنجون چای بریزم با شکر..ولو بشم روی مبل و بخورمش و بعد باید بشینم پای درس...امروز نوبت فصل سوم سنتز ترکیبات الی ه... نمیدونم بالاخره ما باید بریم یا نباید بریم شایدم باید نریم... من از بلا تکلیفی بیزارم... حالا که روی برنامه ریزی حساس تر شدم... می بینم که برنامه ریزی جزو لاینفک زندگیمه... و حالا بی برنامگی دارم خل ام میکنه... تا دیروز دلم نمیخواست برم..حالا دیگه فرقی نمی کنه... کار خوبی نکردم دیشب.... بهش که فکر می کنم دلم میخواد بزنم زیر گریه...فکر کنم همه چیز زیر سر همون "شان" باشه... بیا ...بازم دارم سخت میگیرم... دیشب شنیدم یکی تو گوشم گفت "کمتر باید انتقاد کرد"... می دونی..فکر میکنم گاهی وقتها انتقاد می کنم که خودمو آروم کنم... واس خاطر همون شان ه... اه..چقدر خودخواه... تازه این خود انتقادی از هر چیزی بدتره ..لعنتی...بعضی وقتا دلم میخواد سکوت کنم.... حرفم نمیاد... دیشب داشتم به بسته شدن اینجا حتی فکر می کردم... دیگه غر هم بهتره نزنم...حرفی هم که ندارم برای گفتن.... فاصله نوشتن ها داره طولانی تر میشه... با این نکته که هیچ کدوم هیچی ندارن برای گفتن... پس یکی بگه "چرا باید بنویسم؟؟"... در حالیکه یا چیزی ندارم برای نوشتن..یا خیلی چیزا رو نمیشه نوشت... الان شدیدا پتانسیل دپرس شدنم بالاس... مستعد افسردگی... خانه نشینی... یا اصلا گوشه نشینی...حوصله حرف زدن هم ندارم..تا اطلاع ثانوی... مثلا فکر کن از فکر اینکه هفته دیگه راهی اصفهان میشیم دارم به خودم می پیچم... یا اینکه مثلا چرا آدم باید خودشو محدود کنه به چیزایی که دوست نداره... اصلا چرا آدما نمیتونن "آزادی از قید تعلق" داشته باشن؟؟؟ ... ای رومن گاری...خدا ل ع ن ت ا ت کنه با این کتاب نوشتن ات..ببین چی انداختی تو کله جوونای دنیا... حالا آزادی از قید تعلق که نشدنیه... حداقل ازادی از قید تعلق به چیزایی که دوست نداریم...بخدا این دیگه خیلی  ستمه آدم به زور آویزون چیزایی بشه که دوست نداره... عجب بدبختی ای داریما!!!...

 

پی نوشت: من تب دارم احتمالا!!!