1- مستر "الف" مدیر جدید کارخانه... که همچنان ذات سرهنگ مآبانه اشان را حفظ نموده اند و در جواب "سلام" و "صبح بخیر" و "روز بخیر" و "خسته نباشید" هر بنی بشری.... از مدیر اسبق بگیر تا کارگر روزمزد کارخانه... با چشمهای روشنشان به آدمیزاد چنان زل می زنند که آدمیزاد مربوطه خیال برش می دارد می خواهد جد اندر جد اش را در چشم بهم زدنی جلوی چشم اش به خط کند... امروز در جواب سلام اینجانب آنچنان لبخندی بر لبشان جاری شد که بنده در شیشه دو جداره ازمایشگاه نگاهی به سرتاپای خود انداختم بلکه موردی خنده دار در خود ببینم... و یک بار از اول لحن کلامم را تکرار کردم ببینم چقدر لطیف بوده است آیا و یا لطیف بوده است آیا؟؟؟.. و یا حتی جقدر مقتدرانه بوده است ایضا آیا!!!(من مرده این جمله بندیهام!!)... اما به چیزی نرسیدم..بعد از مکاشفات و مطالعات و مناظرات و الخ به عمل امده به این نتیجه رسیدیم که چون ایشان در جواب سلام دادن بسیار خسیس می باشند لذا گویا!!!!! قرار بوده کلیه پرسنل امروز به وی سلام نکنند تا درس عبرتی باشد برای ایشان... ما هم که خب از همه جا بی خبر... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... که چقدر این "سلام" کوچک امروز به منزله بازگشایی درهای نعمات الهی بوده است برای آن حقیر !!!!!!!!!!!!!!!! :دی...
2- چه خوب که ما هم اینک در منزل به سر می بریم...چرا که بی شک اگر بیرون بودیم الان به کل نبودیم...
سوال: من مگس وزن در این هوا اگر باشم چه می شود؟؟؟
راهنمایی: مگر نمی بینید پنجره های اتاقتان دارد از چهارچوب در می آید...
نکته مهم: خواستم بگم من نیازی به رژیم ندارم :دی
3- شعر امروز:
مینویسم «تو...» همین یک کلمه کافی نیست؟
بعد «تو» هر کلمه در نظرم میسوزد...
(مژگان بانو)
|